![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
ز مثل زمستون ... مثل زندگی ....
|
|
فصل زمستون همیشه برای من زیبا و پر از خاطره بوده همیشه از وقتی که یادم میاد یکی از آرزوهام این بوده که یه روز صبح , توی فصل زمستون ، وقتی از خواب بیدار شدم ببینم اونقدر برف اومده که تموم خونه ها با بلندی و کوتاهی هاشون زیر سپیدی برف , گم شدن طوری که تموم رنگارنگی و سیاهی و سپیدی های شهر , یکرنگ بشه و چیزی جز برف به چشم نیاد اونوقت مردم برای رفت و آمدشون مجبور باشن از زیر برف ها تونل بزنن و توی این رفت و آمد ها تنه هاشون به هم بخوره و چشاشون بیفته توی چشم هم و با یه لبخند پهن به هم سلامی بکنن و بگن : عجب برفی اومده ها !!! نه ؟ اونوقت برای چند روز مردم بیشتر کنار هم بودنو حس می کنن و وسعت غریب و دهن گشاد شهر , اونا رو از هم دور و دورتر نمی کنه ... درست مثل اون قدیما , وقتی که برق میرفت ... همه ی خونواده شیش هفت نفری ما دور یک چراغ نفتی ( از همونایی که یه شیشه بلند داره ) جمع میشدن و در حالیکه نور زرد و کم سوی چراغ توی صورت تک تک ما , می رقصید و شادی می کرد , هر کسی موضوع جالبی که به ذهنش می رسید رو می گفت و بقیه هم شاد از توفیق اجباری جمع شدن دور هم , شاد بودند و به حرفای اون گوش می دادن و گاهی اظهار نظری و گاهی هم خنده ای سکوت گرم اون لحظه ها رو میشکست. هیچوقت , نمی دونستم نور کم سوی اون چراغ , چقدر می تونست گرما داشته باشه وقتی اینطور حرارت ملایم محبت رو بین خونواده ما پخش میکرد و به محض اینکه دوباره برق می اومد , بچه ها یکی یکی از جاشون بلند میشدن و هر کسی میرفت سراغ کار خودش. شاید اون موقع ها که رادیو و تلویزیون و اینترنت نبود , مردم بهتر از حال هم با خبر بودن و هر کسی به شنیدن صدایی و خوندن ایمیلی دل خوش نمی کرد و آدم ها به هم نزدیک تر بودن ... خلاصه , داشتم از برف میگفتم , اونموقع ما آدم ها زیر خروارها برف , مثل مورچه ها , نزدیک به هم و در راهروهایی کم عرض در جنب و جوش بودیم و نفس گرممون کم کم جداره های سرد دیوار های برفی رو ذوب میکرد و با هر قطره ای که از دیوارهای برفی می چکید ما آدمها , چه غریبه ها نا آشنا و چه آشناهای غریب افتاده , فرسنگ ها به هم نزدیک تر می شدیم و از این نزدیکی , لذت می بردیم و برف , تموم آلودگی ها شهر و خیابون و تن و روحمون رو می شست و حداقل برای چند ماه پاکیزه و طاهرمون می کرد و لبخند خاطره انگیز اون روزهامونو برای همیشه روی لبامون جاودانه می کرد توی این مدت زندگیم , همچین اتفاقی نیفتاده و از این به بعد هم , .... نمی دونم ... خدا کنه بیفته .
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:30 بعد از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |