![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
پیروان آیین کهن ...
|
|
اینك ما میستاییم جان و وجدان و هوش و روان و فـروهـر ما نخستین پیروان آیین کهن ... ملتی كه نیاكان او از دیرباز چنین نیایش میكردهاند كه: « بادا گفتار آرام بر جهان ، بادا كامروایی بر جهان ، بادا آبادانی بر جهان » خجسته باد بامداد نوروز خجسته پی ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
10:1 بعد از ظهر
|
|
نیاز ...
|
|
اتاق خالیست و سرد مثل یخچالی که بو گرفته و من , پشت لختم را لمانده ام به دیوار دیوار هم لمیده به من پشت به پشت ، سرد سرد آدم که تنها باشد , غصه ها مثل مورچه از سر و تنش بالا می روند هی گاز می گیرند مورچه های زرد تیره با کله های بزرگ پشتم را می سابم به دیوار پشتم می خارد ... چیزی نمی خواستم از تمام دنیا دنیای به این بزرگی دنیای قد تمام قبرستان ها و زایشگاه ها و چیزهایی که بینشان است می خواستم کمی قدم بزنم با او با اوکه مهربان بود و لبخند , روی لبانش چسبیده بود و حتی با بوسه های محکم هم از لبانش جدا نمی شد او , عصاره خواسته های من بود نجواهایمان ساده نبود ساکت بود ساکت بودنمان تهی نبود سرشار بود نگاهمان پل بود و حرف هایمان اشاره و می دانستم .... خدا نکند عادت کنم به گفتن بود , رفت , حیف نمی دانم معنایشان را گنگ است گنگ است و آزارم میدهد یک استکان چای ریخته ام برایش که بیاید و دستهایم که ته مایه حرارت وجودم را دمیده ام در آن بر گرد استکان چای که مبادا چای سرد شود آخر او , چای سرد دوست نداشت ومن , دانه دانه حبه های قند را تعارفش می کردم و او بچه گانه و سبک , می خندید می آید مگر نه ؟ راه را خوب بلد است و چای هم که داغ است تا وقتی که من زنده باشم و او چای داغ دوست داشته باشد و مرا ... مورچه ها همه اتاق را پر کرده اند پلک هایم سنگین است می ترسم از خواب می ترسم از کابوس مردن لابه لای مورچه ها می ترسم از اینکه چای سرد شود و تنم و او .. هنوز نیامده باشد عادت نمی کنم به واژه های تلخ تا او هست شیرینم او هست و من , سرشارم از حبه های قند از دور دست ها صدای خنده اش را می شنوم و زمزمه اش را شاید برای گوشی دیگر که نزدیک لبهای سرخش به کمین شکار واژه هایش ایستاده و او , مثل آنوقت ها ترانه می خواند و لابه لای ترانه هایش ریز می خندد ... رنگ پوستم پریده مثل تمام خواب خوشم مثل گنجشکی که همیشه روبروی پنجره اتاقم با جفتش قرار می گذاشت چیزهای خوب زود می پرد و وقتی هم پرید اوج می گیرد تا آن دور ها , دور تر از انتهای کوچه دور تر از انتهای آسمان از استکان چای , بخار بلند می شود و من اوج می گیرم به سقف اتاق به جایی که ترک های نمناک دارد و سوراخ هایی ریز برای عبور اولین باریست که پرواز را نمی خواهم کاش می شد قدم بزنم با او و هر دو و شاید او بر شانه هایم پرواز کنیم اما دیگر انگار چای سرد شده است افسوس ... می دانم او چای سرد دوست ندارد و مرا نیز .... .. |
|
2 رویاهای سایه روشن در
10:10 بعد از ظهر
|
|
رهایی ...
|
دوباره سیاهی و تباهی سردی زندگی و تاریکی و ظلمت عجیب با تمام وجودش بر گلویم چنگ انداخته گویی می خواهد تمامم کند دیگر اما .. اما من در انقلابی خود خواسته خودرا رهایی می بخشم تا باز کجا تن خسته ام رادر زیر چنگال اهریمنیش باز یابم ..
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
12:33 بعد از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |