![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
مسیر سبز ...
|
|
من پر از ترسم این روزها گاهی وقتها سر را هم توی جاده های پر از پیچ و خم ، حواسم می پرد لب دیوارهای سنگی باغ های انار یا بخورد به تکه سنگی که دلش پر از درد سنگ بودن است وقتی گوش نمی کند به حرفم , وقتی تنهایم می گذارد , جایش را ترس می گیرد و شرم من می ترسم , خیلی وقت ها , خیلی چیزها را ندیده ام من مدیونم مدیون تمامی اشک های فروخورده در بغض من چقدر بدهکارم حواس آدم نیست که آدم عاشق می شود وگرنه , اگر حواس باشد نگاهی که بدرقه رفتنم بود گیر کرد لابه لای خطوط عجول رفتنم , گره خورد و شکست در خودش جای بودنش یک رد آبی مانده بود و یک سبد عطر سیب ترسم که بیهوده نبود میان تمام آشنایان غریبه باید بروم تا انتهای بودنم باید برم تا مرز رفتن شاید همین جا باشد بوی عطر سیب می آید ... |
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:29 بعد از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |