تبليغاتX
سایه روشن
سایه روشن
در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است
مسیر سبز ...

   TinyPic image

 

 من پر از ترسم این روزها

 گاهی وقتها سر را هم توی جاده های پر از پیچ و خم ، حواسم می پرد لب دیوارهای سنگی باغ های انار
 پاهایم که چشم ندارد
 می ترسم برود روی جوانه تازه روییده ای
 که دست هایش را به نیاز رو به آسمان بلند کرده

 یا بخورد به تکه سنگی که دلش پر از درد سنگ بودن است
 من حواسم گاهی پرت می شود توی زلالی آب
 می ترسم آن لحظه , در بین راه , شیشه های نازک حضوری را بشکند
 من دورم را هاله ای کشیده ام از  " آهای , حواست باشد " ولی

 وقتی گوش نمی کند به حرفم , وقتی تنهایم می گذارد , جایش را ترس می گیرد و شرم

 من می ترسم ,
 گاهی وقت ها سایه ام , می دود دنبال پروانه ها
 من می مانم و حجم خالی " تن " بودنم , روحم که سایه ای ندارد

 خیلی وقت ها , خیلی چیزها را ندیده ام
 دروغ چرا ؟
 دیده ام و ساده انگارانه عبور کرده ام
 کم کم یادم می آید
 نمی دانم آن وقت ها حواسم کجا می رود
 شاید هم حواسم هست و من نیستم

 من مدیونم
 مدیون تمامی لبخندهای خشکیده بر لب

 مدیون تمامی اشک های فروخورده در بغض
 مدیون تمام بودن هایی که باید می بود و نبودم

 من چقدر بدهکارم
 ترسم که بی دلیل نیست
 هنوز راه هست و , هنوز سنجاقک حواس من , گیر می کند به شاخه های بین راه
 دل کندن از تماشای جلبک های کنار رودخانه , مثل کندن پوست سرخ سیب , درد دارد
 ولی سفر , این چیزها که , حالی اش می شود
 چاله چوله های آب را که می بینم , کف دستم سر می خورد روی زلالی اش
 حس سرد و با طراوتی دارد , دستم را که می خوام بلند کنم , گونه های نرم آب , به سختی از حرارت  دستم , دل می کنند
 حواس آدم همینطوری پر و بال می گیرد و می رود
 مثل کبوتری که می رود ,  ولی باز به خانه بر می گردد
 مهم همان وقت نبودنش است ,

 حواس آدم نیست که  آدم عاشق می شود وگرنه , اگر حواس باشد
 عاشقی بی معنیست ...
 من وقتی فهمیدم عاشقم که حواسم دو کوچه آنطرف تر , داشت زیر قطره های درشت باران قدم می زد
 همان کوچه ای که روی دیوار کاهگلی اش بوته ای از یاس دارد پر از دانه های سفید
 از این جا تا دو کوچه آنطرف تر که می رفتم دنبال حواسم بود که سرعت عبورم نرمش نگاهی را فشرد در خودش

 نگاهی که بدرقه رفتنم بود

گیر کرد لابه لای خطوط عجول رفتنم , گره خورد و شکست در خودش
 نگاهش گرم بود و نوازشگر , یک لحظه زودگذر بود شاید , شاید هم سالهای سال انگار
 آشنا بود به گمانم , کجا دیده بودمش ؟
 شاید میان صدفی در عمیق ترین جاهای اقیانوس خیالم
 شاید هم لابه لای مرجان های خوابم
 حواسم که برگشت , ندیدمش !

 جای بودنش یک رد آبی مانده بود و یک سبد عطر سیب

 ترسم که بیهوده نبود
 دیگر ندیدمش ...
 تنها غریبه ای که آشنا بود برایم

 میان تمام آشنایان غریبه

 باید بروم تا انتهای بودنم

 باید برم تا مرز رفتن

 شاید همین جا باشد

 بوی عطر سیب می آید ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   11:29 بعد از ظهر 
 
* صفحه اصلی *
@ مکاتبه با سایه روشن @
آرشیو
... و این منم ...
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها
از هرجایی بخواهم مینویسم
بدون مرز
هرچند بی ربط !
هرچند بی معنی !
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست ، من هستم
او می خواهد ، من میخواهم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر
...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
تعجب نکن ...
من ... دیوانه ام !

... یادش بخیر قدیما ...
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
دوستان
خلوت دل
  استاد شهرام ناظری
  سایت رسمی پرسپولیس
  زمزمه های دلتنگی
  یادداشتهای همینجوری
  دکتر مهدی رادمهر
  ندا
  به وقت گرینویچ
  آوای آزاد
  عشق شیشه ای
  به نام دل
  Really Love
  خاله سوسکه
  رنگ خدا
  من و مرد در اینه
  ندای عشق
  زمزمه با خدا
  پرسپولیسی ها بیان تو
  عاشقانه
  مسافر کوچه ی تنهایی
 
 

 SAYEH <bgsound <tr> <td height="11" style="border-left: 1px solid #3c3c3c" ></td> </tr> </table> </div> <div style="clear: both;">&#160;</div> </div> </center> </div> </body> </html>