![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
غروب نمناک ...
|
|
دو ساعت است که باران می بارد . سرم سنگين است
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:14 بعد از ظهر
|
|
زمزمه ...
|
|
وَ ما وَجَدنا لاَکثر هِم مِن عَهدٍ ... در بیشترشان وفای به عهد نیا فتیم (سوره ی اعراف ، آیه ی ۱۰۲) |
|
2 رویاهای سایه روشن در
9:17 بعد از ظهر
|
|
وصیت نامه ...
|
|
مامان عزیزم سلام الان ساعت ده دقیقه به پنج بعداز ظهر یک روز گرمه که دارم برات نامه می نویسم نمی دانم چه کار میکنی ... لابد هندوانه قاچ میکنی، حیاط را آب پاشی میکنی و مینشینی کنار دیوار تا بوی چمن های پلاسیده را توی سینه ات بکشی مامان عزیزم امروز سوم خرداد ماه سال 63 شمسی است و به ما گفته اند وصیت نامه بنویسیم شاید رفتیم نترس ... اینجا حرف زدن درباره مرگ مثل حرف زدن درباره غذا خوردن و راه رفتن ساده است بعضی اوقات به این آدمها حسودی ام می شود اینها که دور و بر من روی خاکهای سنگر نشسته اند و وصیت نامه هایشان را می نویسند به اینها حسودی ام می شود چون عجیب آسمانی اند و من خاکی خیلی خاکیم مادر ... گاهی میترسم ... گاهی دلتنگ میشوم و گاهی گریه میکنم گاهی وقتی صدای منفجر شدن مین می آید نفسم را حبس میکنم و دعا میخوانم و تازه ... هنوز هم گرفتار عشق های زمینی ام ! عشق به سرزمینم ... عشق به تو مادر ... و یک عشق دیگر که تا به حال نگفته ام وقتی این نامه را می خوانی لابد من دیگر رفته ام و تو غصه میخوری و گریه میکنی مامان خوبم، عشق من زیاد هم ممنوع نیست شاید اگر وقتی بود و ما سرافراز به خانه برمی گشتیم میتوانستم اسمش را هم بیاورم ولی افسوس ... میترسم چون نمی خواهم غصه ی آدم از دست رفته ای را بخورد که تا لحظه ی آخر به یادش بوده نمی خواهم بفهمد که دغدغه ی رفتن و نرفتن به خاطر یک پنجره و یک صورت مهربان اینهمه آزارم داده مامان خوبم ... الان تو کجا نشسته ای و چه کار می کنی ؟ من روی یک تکه روزنامه قدیمی نشسته ام و دارم راه رفتن مورچه ها را نگاه میکنم و صدای دعا خواندن محسن حواسم را پرت میکند برایم دعا کن مادر ... دعا کن که اگر مردم، بی ترس بمیرم و دعا کن که عشق های زمینی ام مانع رفتنم نباشد تمام لباسها و کفشهایم را به حاج آقا اسماعیلی بده خودش میداند چکارشان کند پوستر های ماشین و رادیو ضبط و بقیه خرت و پرت ها مال علی است فقط یک تسبیح گلی دارم که نمی خواهم بدانی از کجا آورده ام تسبیح کربلاست و با بهترین اشک ها تطهیر شده آن را روی قبرم بگذار ... در نزدیک ترین محل به من مواظب خودت باش مامان مهربان خدا حا فظ . . .
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
2:13 قبل از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |