![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
باز آغاز ...
|
|
اول سلام و یه تشکر خودمونی از دوستای همیشگی سایه روشن . این چند مدت , پر بودم از بی حوصلگی و شوق نوشتن - درد بی حوصلگی از درد دندان هم بدتر است ! پر شدم از سیال شدن در مسیر رودخانه خواب دیدن های ممتد و دنباله دار مثل خواب زمستانی خرس ها ! به هر حال امیدوارم این نیز بگذرد ، مثل همه گذشته ها . از آخرین باری که اینجا بودم حدود دو ماه گذشته ، مثل خیابانی که پر است از تابلوی توقف ممنوع بدبختیهای درس و دانشگاه هم که جای خود * امروز صبح داشتم فکر میکردم به اینکه دنیا خیلی عوض شده * تازگیا زیاد خواب میبینم
* دوستی دارم که چای را سرد می خورد * بچه ها دلشون خیلی صافه - ببین عزیزم ، پروانه ها رو نباید هیچوقت خشک کرد - خب آره , بارون که بباره پراشون خیس میشه دیگه .. مگه نه عمو جون ؟ و منم باید بگم : * می گویند بعضی آدم ها که عصبانی اند اگر چهارتا فحش بدهند * و دوباره جمعه ، و صبح های کسل و ظهر های بی اشتها و چقدر خوب است که آدم ... هیچی ، بماند تا بعد همین . |
|
2 رویاهای سایه روشن در
1:45 قبل از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |