![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
داستان بی پایان ...
|
|
کبوتر , با آن پاهای پر اندود
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
4:5 بعد از ظهر
|
|
پی نوشت :
|
|
از دوستانی که نبود و بود من براشون مهمه ممنون .
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
1:48 قبل از ظهر
|
|
عمو پلنگ ...
|
|
یک بنده خدایی بود روبروی خانه ما خانه داشت مادرش شکل مادر فولادزره دیو بود با صورتی چروک و لب هایی سفید و چشم هایی اخمو و ترسناک تا من را میدید می گفت : با حامد و حمید و حسین و هومن و مجید و امیر و فرشاد خلاصه , بعد از کلی جر و بحث قرار شد من و فرشاد و حامد بریم در بزنیم من کلونو گرفتم و دو تا تقه زدم و دویدم عقب صورت همه مون سفید شده بود از ترس و شلوارامون , نه , شلوارامون خیس نشده بود , اینقدم دیگه ترسو نبودیم - اامم .. چیز .. ینن سنت یکئزبنهتز زتدذزب حامد گفت : دست فرشادو کشیدم و زیر زمینمو بهش نشون دادم خواستیم سه تایی فرار کنیم که یهو هیکل چاق عمو پلنگ توی سرسرا پیدا شد - نه .. اصلن توپ نمی خوایم , می خوایم بریم خونه مون نفس نفس می زدم و دل توی دلم نبود تا فردا ظهر از خونه بیرون نیومدم و تموم شب خواب حامد و فرشاد رو میدیدم که عمو پلنگ آویزونشون کرده بود توی زیر زمین و داشت می زدشون ظهر روز بعد صدای در خونه اومد - خاک بر سرت ما هم بچه ها رو صدا کردیم رفتیم توی حیاطش گردو ها رو تکوندیم کلی ادا بازی درآورد , آخرشم به همون نفری هزار تومن داد با یه مشت گردو باورم نمی شد پس همه اون جریانات الکی بود ؟ - بیا اینم سهم توئه ببخشید عمو پلنگ گردنمو ول کرد و گردو ها رو ریخ تو جیبم چند وقت عد ننه اش مرد و خودشم خونه رو فروخت رو رفت اسمش خسرو قره گوزلو بود خدارحمتش کنه ولی حقیقتا هم که , هیچی الانا مثل اونوختا نیست
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
2:17 قبل از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |