تبليغاتX
سایه روشن
سایه روشن
در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است
داستان بی پایان ...
 

  TinyPic image

  کبوتر , با آن پاهای پر اندود
 با کاکلی بر سر و طوقی بر گردنش
 اوج می گرفت و شاد از آزادی اش
 بالا و پایین می رفت در آسمان آبی
 صدای بر هم خوردن بالش  گوشنواز بود و آرام بخش :
 پرپرپرپر ... پرپرپرپر
 کبوتر , بی پروا و گستاخ
 در فرودی بی مهابا و شتابان
 با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی
 تق ...
 تماشایش هم درد داشت
 اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت
 ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم
 بزرگ می شود و کاری تر
 درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود
 اینکه کسی می گوید :
 - می فهمم .
 شاید دروغی باشد مصلحتی و ناگزیر
 کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان
 دو بالش باز و سرش تابیده به عقب
 سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای
 ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان ,
 بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست ,
 چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته بال ...
 قطره های سرخ و درشت خون , بر پیشانی کوچک و سفید کبوتر
 به شکفتن گل سرخی می مانست در میان سپیدی برف
 چشمانش دو دو می زد
 بالهایش را تاباند و نیمه کاره ایستاد
 گردنش تا خورد به عقب
 انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند
 عقب عقب رفت
 قطره ای سرخ , داغ تر از تمام داغی های آسفالت کف خیابان چکید روی زمین
 تالاپ ....
 به گمانم استخوان های کوچک و نازک گردنش , شکسته بودند
 پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال
 آسمان هر چقدر که بزرگ هم باشد , باز دیواری هست که بکوباندت به حقیقت تسلیم
 آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد
 اما , لحظه ای که قطره خونی داغ و سرخ , می چکد به روی گونه ها
 تازه می فهمد که از رویا تا واقعیت , دیوار سیمانی سیاهی بیشتر فاصله نیست
 گردنت می شکند و قلبت و الماس یکدست هستی ات , همه با هم
 و دانه دانه می چکد , زلال و گرم به روی گونه هایی که زمانی بوسه گاه رویاهایت بود
 کبوتر تسلیم آغوش خیابان می شود
 لحظه ای قبل از بستن پلک هایش , تصویر خودش را می بیند بر فراز بی کران آسمان
 شاد و بی پروا و آزاد
 چه می شد اگر دیوار سیاه سیمانی , آرزوهای نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی ساخت ؟
 زندگی همین است
 چه برای من و تو , چه برای کبوتر طوقی
 تکان های خفیف اندام سفید کبوتر , نشان از دل کندن سختش از تمام داشته هایش می دهد
 عشقش , لانه اش , دانه های روی پشت بام و حوض کوچک خانه قدیمی
 از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود
 ساده و سخت
 گربه ای سیاه از جوی آب می خزد بیرون
 چشم هایش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه می کند
 دو قدم نیم خیز و آهسته با سری پایین
 و بعد قدم های تند و مملو از شهوت گرسنگی
 همیشه اینطور شروع می شود
 خسته و نحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید
 با لبخندی و واژه هایی عطر آلود
 تو شکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت
 و او خوب می فهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمی شود
 با اشاره ای کارت تمام است , و هستی ات و هر آنچیزی که داشتی و نداشتی
 کبوتر چند بار در نهایت نومیدی بالهایش را می زند به هم
 گربه , می جهد و در آنی , گردن شکسته و باریک کبوتر , میان دندانهای تیزش جا خوش می کند
 تمام می شود
 گربه با طعمه امروزش می رود به تاریک ترین زیر پل های جوی های متعفن ,
 و چند پر سفید به جای می ماند و چند قطره خون خشک
 ساعتی بعد هم هیچ ...
 هیچ هم بر جای نمی ماند
 کدام مقصرند ؟
 کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟
 یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟
 و یا گربه ای که شهوت گرسنگی چشمان عطوفتش را کور کرده است ؟
 به راستی که هیچکدامشان
 زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست
 که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت
 ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   4:5 بعد از ظهر 
پی نوشت :
 

 از دوستانی که نبود و بود من براشون مهمه ممنون .

 

 

2 رویاهای سایه روشن در   1:48 قبل از ظهر 
عمو پلنگ ...

 

 

 

 یک بنده خدایی بود روبروی خانه ما خانه داشت
 خانه ای عجیب و خودش عجیب تر
 اسمش بود عمو پلنگ
 شبیه گروهبان گارسیا بود ( توی کارتون زورو )
 کله اش کل و سبیلی چخماقی و شکمی برآمده با کتی روی دوش
 می گفتند بچه ها را می دزدد میبرد توی زیر زمین خانه اش ,
 گوشت تنشان را می دهد با مادر علیلش

 مادرش شکل مادر فولادزره دیو بود
 موهای درهم و سفید و پای چلاق

 با صورتی چروک و لب هایی سفید و چشم هایی اخمو و ترسناک

 تا من را میدید می گفت :
  بیا پسر جان , بیا برو برام یه نون بگیر , بدو
 من هم می ترسیدم و الفرار
 و اوهم داد میزد و فحشم میداد
 عمو پلنگ بعد از ظهر ها وامیستاد دم در خانه اش
 سبیلاشو تاب میداد و به مردم نگاه می کرد
 من بهش سلام می کردم و او هم میگفت:
 سلام ، چرا به ننم کمک نکردی ؟ ها ؟ بیا اینجا بینم
 و تا یک قدم بر میداشت من باز هن و هن کنان فرار می کردم
 یکبار داشتیم با بچه ها توی خیابان بازی می کردیم

 با حامد و حمید و حسین و هومن و مجید و امیر و فرشاد
 توپمان ناغافل افتاد توی خانه عمو پلنگ
 دل توی دلمان نبود , هم بازیمان خراب شده بود و هم توپ از دست رفته بود
 آن روزها پول یک توپ را هم با زور گریه و لجبازی از مامانامان میگرفتیم
 چند نفر از بچه ها گفتند , ولش کن دیگه , هیشکی که جرات نداره بره توی خونه عموپلنگ , بریم خونه هامون
 اما توپ مال من بود , گفتم : نخیرم , دو تاتون بیان با هم میریم میگیرمش

 خلاصه , بعد از کلی جر و بحث قرار شد من و فرشاد و حامد بریم در بزنیم
 در خونه عمو پلنگ زنگ نداشت , یه کلون داشت

 من کلونو گرفتم و دو تا تقه زدم و دویدم عقب

 صورت همه مون سفید شده بود از ترس و شلوارامون , نه , شلوارامون خیس نشده بود , اینقدم دیگه ترسو نبودیم
 در باز شد
 عمو پلنگ با اخم در رو باز کرد و گفت :
 - ها ؟ چتونه باز ؟
 زبونمون گرفته بود

 - اامم .. چیز .. ینن سنت یکئزبنهتز زتدذزب
 - یعنی چی ؟ چته تو ؟ آزار داری ؟
 فرشاد زبونش چرخید توی دهنش که :
  - توپمونو میخوایم ...
 عمو پلنگ خندید
  - توپتونو ؟ تو خونه ما انداختینش ؟ خب از اول بوگو , بیا برو ورش دار ...
 عمو پلنگ در رو باز گذاشت و خودش رفت توی خانه
 همه به هم نگاه کردیم
 هیشکسی پا پیش نذاشت

 حامد گفت :
  - اگه سه تایی بریم هیچکاری نمی تونه بکنه , سه تاییم , می زنیمش در میریم ..
 چاره ای هم نبود
 آسته آسته و بی سر و صدا رفتیم تو
 ننه عمو پلنگ خواب بود
 خودشم پیداش نبود
 توی حیاط بزرگ عمو پلنگ سه تا درخت بزرگ گردو بود و یه باغچه بزرگتر و دور تا دور خونه پر از اتاق
 صدای نفسامونم در نمیومد
 هر سه کنار هم رفتیم تو حیاط ،  توپ نبود
 نگاهم افتاد به پله های زیر زمین

 دست فرشادو کشیدم و زیر زمینمو بهش نشون دادم
 - همینجا بچه ها رو میکشه

 خواستیم سه تایی فرار کنیم که یهو هیکل چاق عمو پلنگ توی سرسرا پیدا شد
  - اااا ؟ چی شد ؟ پیداش کردین ؟
 خشکمون زد
 غافلگیرمون کرد

 - نه .. اصلن توپ نمی خوایم , می خوایم بریم خونه مون
 خندید ...  ها ها ها ... مسخره کردین منو ؟
 یهو نگاه من افتاد گوشه حیاط لابه لای بوته رز, توپ اون وسط گیر کرده بود
  اونجاس ...
 دویدم و برش داشتم و بعد با سرعت و بدون اینکه منتظر بچه ها باشم از کنار هیکل عمو پلنگ مثل گربه رد شدم و زدم تو کوچه
 بعدم مستقیم اومدم تو خونه و در رو پشت سرم بستم

 نفس نفس می زدم و دل توی دلم نبود

 تا فردا ظهر از خونه بیرون نیومدم و تموم شب خواب حامد و فرشاد رو میدیدم که عمو پلنگ آویزونشون کرده بود توی زیر زمین و داشت می زدشون

 ظهر روز بعد صدای در خونه اومد
 در رو با ترس باز کردم
 حامد و فرشاد واستاده بودن پشت در

 - خاک بر سرت
 گفتم :
 ا... شما زنده این ؟
 هر دو خندیدند
  ترسو , تو که رفتی عمو پلنگ ازما خواس کمکش کنیم گردوها رو بتکونه

 ما هم بچه ها رو صدا کردیم رفتیم توی حیاطش گردو ها رو تکوندیم
 کلی حال داشت , بعدشم عمو پلنگ دوبار ولو شد رو زمین کلی خندیدم ,

 کلی ادا بازی درآورد , آخرشم به همون نفری هزار تومن داد با یه مشت گردو

 باورم نمی شد
 فک کردم دارن شوخی می کنن
 ولی بعد که بقیه بچه ها رو دیدم باورم شد

 پس همه اون جریانات الکی بود ؟
 شایدم تله بوده !
 اون روز بعد از ظهر تو حال خودم بود که یه دست چاق  پس کله مو گرفت

 - بیا اینم سهم توئه
 تو دست دیگه ای که روبروم بود چار دونه گردو بود
 عمو پلنگ بود که محکم گردنمو گرفته بود

  ببخشید عمو پلنگ

 گردنمو ول کرد و گردو ها رو ریخ تو جیبم
  بچه نباس اینقد ترسو باشه , مگه من غولم ؟
 احساس ترس نمی کردم
  مرسی
  ولی هزار تومنو بهت نمی دم چون کمک نکردی
 و رفت ...
 بعدها دیگه زیاد ندیدمش

 چند وقت عد ننه اش مرد و خودشم خونه رو فروخت رو رفت
 بعدها هم فهمیدم مرده

 اسمش خسرو قره گوزلو بود

 خدارحمتش کنه
 الان دیگه ازون خونه اثری نیست
 یه آپارتمان چارطبقه جاش ساختن
 دیگه نه حیاطی داره نه درخت گردویی
 گاهی وقتا دلم برای همون عمو پلنگ و همون خونه قدیمی و همون درخت گردوها و ... همون بچه های هم محلی قدیم خیلی تنگ میشه

 ولی حقیقتا هم که , هیچی الانا مثل اونوختا نیست
 حتی طعم گردوهاش ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   2:17 قبل از ظهر 
 
* صفحه اصلی *
@ مکاتبه با سایه روشن @
آرشیو
... و این منم ...
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها
از هرجایی بخواهم مینویسم
بدون مرز
هرچند بی ربط !
هرچند بی معنی !
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست ، من هستم
او می خواهد ، من میخواهم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر
...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
تعجب نکن ...
من ... دیوانه ام !

... یادش بخیر قدیما ...
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
دوستان
خلوت دل
  کارشناس ارشد تحقیقات آموزشی
  سایت رسمی پرسپولیس
  زمزمه های دلتنگی
  یادداشتهای همینجوری
  دکتر مهدی رادمهر
  ندا
  به وقت گرینویچ
  آوای آزاد
  عشق شیشه ای
  به نام دل
  Really Love
  خاله سوسکه
  رنگ خدا
  من و مرد در اینه
  ندای عشق
  زمزمه با خدا
  پرسپولیسی ها بیان تو
  عاشقانه
  مسافر کوچه ی تنهایی
  استاد شهرام ناظری
 
 

 SAYEH <bgsound <tr> <td height="11" style="border-left: 1px solid #3c3c3c" ></td> </tr> </table> </div> <div style="clear: both;">&#160;</div> </div> </center> </div> </body> </html>