![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
آشفته گویی ... !
|
|
* چند روزی هست که می خواهم بنویسم اما مثل برق ، مثل باد * نه اینکه فکر کنی چیزی برای نوشتن نیست ها ... نه و به یاد روزهای نارس بودن ، خوابیدن * دیروز به این فکر می کردم که اگر تنهایی هر آدمی شکل فیزیکی میگرفت و یکی میشد شبیه خودش آنوقت کسی که مارا آشتی میداد با تنهایی اش میشد دوست مشترک من و تنهایی ام بعد ... بگذریم , اصلا هیچی . * توی روزنامه خوندم و ضمنا خوندم ، مگس ها همه چیز رو به صورت آهسته و اسلوموشن می بینن چقدر باید زجر بکشه ، مخصوصا وقتی که اون از دور ، دستشو براش تکون میده و میگه : خ .. د ... ااا ... ح ... ا ..... ف ... ظ * چند تا بو هست که خیلی دوستشان دارم بوی ریحان تازه و بوی خاک باران خورده و هندوانه سرد و دود آتشی که از دور بیاید ! * این شعر زیبا رو از کتاب دریا در من شهریار قنبری انتخاب کردم , خیلی زیباست : یه جور خوبی به من نیگا میکردی , نگو نه به من انگشتر کاغذی میدادی ، نگو نه چون نمی خوام مثل من وقتی بزرگ شدن بگن : چه روزایی , چه روزای خوبی داشتیم * وقتی آدم ها همدیگر را برای اثبات بودن خویش می خواهند ، خدا چه غریبانه برگ های زرد پاییزی را به دست باد می سپارد
وقتی که به تو سلام می کنم و تو , به چیز دیگری فکر می کنی ، وقتی جواب سلامم را می دهی در تمام مدتی که حرف می زنم به چیزی فکر می کنم و در تمام مدتی که گوش می دهی به چیز دیگری می اندیشی لحظه خداحافظی من به چیزی فکر می کنم و وقتی تو از دور برایم دست تکان می دهی به چیز دیگری فکر می کنی موقعی که فرسنگ ها از هم دور می شویم تو به چیزی فکر می کنی و من به چیز دیگری و بعد ها ، بعد از مرگمان کسی خواهد فهمید آیا که تو به این فکر میکردی که من چرا دست هایت را در دستانم نمی گیرم و تو را در گرمایشان شریک نمی کنم و من به این فکر می کردم که تو چقدر سرد به نظر می رسی .... * در زندگی , اشتباهات زیادی کرده ام که تصویرشان را , مدام , در حرکت پیوسته ام , می بینم و شیطان در کنارم , دلداری ام می دهد که : - انسان ، جائز الخطاست .... * و در آخر : (( شگفتا ، وقتی که بود نمیدیدم وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم ، که نبود ، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت ، و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه آتش ، و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو میگداخت . ))
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:2 بعد از ظهر
|
|
شب پاییزی ...
|
|
و من الان اینجا هستم و می نویسم .. پس هستم .. الان ساعت سه و بیست دقیقه بامداد روز دوشنبه پانزدهم آبان ماه است خداوند شب بیدارست و شب بیداران را دوست دارد " قل یا ایها المزمل , قم اللیل الا قلیلا .... " |
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:13 بعد از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |