تبليغاتX
سایه روشن
سایه روشن
در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است
اینجا همه چیزش جور دیگریست ... !
 

  لحظه آبی عشق

   پنجره را که باز می کنم , نور خورشید ,
 که مدتی خودش را به شیشه مات پنجره چسبانیده بود ,
 نرم و سبک رها می شود در آغوشم

 گرم و ساده , صمیمی و بی ادعا
 چند لحظه خودم را می سپارم به دستان نوازشگرش
 با سرانگشتان مهربانی که دارد
 دانه دانه سلولهای پوست تنم را از خواب شبانه بیدار می کند
 نفس عمیق , کشیده میشود در ریه هایم
 دستهایم را باز می کنم و تنم را مثل گربه های رانده شده از کنار شومینه , کش می آِورم
 یک صبح تازه , یک تولد دوباره , یک زندگی جدید
 هر صبح , آغاز یک زندگیست , آغاز یک تغییر و شروع یک هیجان

 اینجا همه چیز یک جور دیگر است
 صبحانه یک تکه پنیر با نان برشته و چند برگ ریحان تازه
 و یک لیوان چای داغ و چند دانه کشمش,
 اینجا کسی صبحانه تخم مرغ نمی خورد ,
 تمام تخم مرغ ها , زیر بال و پر گرم مرغ های مادر , جوجه های زرد و کوچکی می شوند که صدای جیک جیکشان طراوت زندگی را در فضای خانه های پر از پنجره , می پراکند

 در اینجا , تماشای جوجه هایی که مثل دانه های تسبیح به دنبال مادری مهربان از این سو به آن سو می دوند خیلی خوشمزه تر از طعم یک دانه تخم مرغ عسلیست ,
 اینجا , مردم تنشان بوی عطر می دهد
 هرکسی از آن یکی دیگر , خوشبوتر

 آقای همسایه بوی عطر گل اقاقی می دهد و خانمش هم بوی نان تازه ,
 دخترشان آرزو , بوی سیب می دهد و پسرشان مسعود , بوی شکوفه بادام
 اینجا آدم ها از ترس اینکه مبادا تنشان بوی بدی بگیرد , هیچوقت عصبانی و بدخلق , نمی شوند
 اینجا کسی توی خانه اش آینه ندارد
 آدم ها روبروی هم می ایستند و موهایشان را شانه می کنند و صمیمانه و گرم به هم لبخند می زنند
 بعضی از حسهای سیاه , هیچوقت از مسیر اینجا عبور هم نکرده اند
 حس هایی مثل : بدگمانی و دروغ و کینه ورزی
 هر روز ساعت هشت صبح و هشت شب باران می بارد

 اینجا کسی چتر ندارد
 مردم زیر باران با هم قرار می گذارند و چای داغ می خورند و در مورد کاشت گلهای توی باغچه و چیدن میوه های درختان حیاط با هم حرف می زنند
 همه آدم ها تا ظهر سرگرم کارند و بچه ها هر چقدر دلشان می خواهد , جیغ می کشند و می خندند
 گنجشک های اینجا بدون واهمه روی شانه مادربزگ های مهربان می نشینند
 اینجا آدم ها همه عاشقند , عاشق درخت و آسمان و رودخانه و هوای باران خورده

 عاشق دره های سبز و گلهای همیشه بهار , عاشق گوسفندهای سر به زیر و کاج های سربلند
 غروب که می شود بوی غذا , مثل نسیم بهاری , مشام هر کسی را تازه می کند و دست های  خسته از کار برای آغاز یک ضیافت , تن به آب سرد و زلال رودخانه می سپارند
 سر سفره های افطار در هر ظرفی عشق زندگی و طراوت مهربانی رنگ به رنگ و طعم به طعم در  کام آدم ها آب می گردد و صدای خنده , همیشه چاشنی این ضیافت بی نظیر می شود .
 اینجا هیچ دختری از خانه فرار نمی کند و هیچ پسری سیگار هم حتی , نمی کشد
 اینجا دخترها مسابقه بادبادک ها را دوست دارند و پسرها سر ساختن لانه برای گنجشکهای تنبل , مسابقه می گذارند
 اینجا هدیه ی یک شاخه گل , شروع یک زندگی تازه را نوید می دهد و سرخی گونه های یک دختر جوان , مهر رضایتش بر زندگی تازه است
 توی این شهر , کسی تلفن ندارد , تلویزیون و موبایل هم ندارد

 اینجا آدم ها آنقدر به هم نزدیکند که هیچ وسیله سیم دار و بی سیمی نمی تواند آنها را از این که هست به هم نزدیک تر کند
 اینجا کسی واژه محبت و عشق را در موتور های جستجوگر اینترنت , جستجو نمی کند
 محبت , مثل رایحه ای در فضای آبی اینجا , گسترده است و عشق همان ضربان ملایم قلبهای آدم های اینجاست .
 بعد از ظهر , قرار همه آدم ها , کنار رودخانه زیر درخت بزرگ چنار است
 یک زیر انداز سبز و گسترده از چمن و یک آسمان آبی

 صدای آب , درمان استخوان درد مادربزرگ ها و پدربزرگهاست و پروانه ها , همبازی کودکان شاد و بازیگوشند
 دختران جوان اینجا , ماشین های آلبالویی رنگ ندارند
 آنها سوار بر اسبانی سفید در گستره لایتناهی دشت , صدای خنده شان را مثل دانه های گندم , در آسمان می پاشند
 و پسران قد کشیده , بر بلندای تپه هایی از شقایق وحشی , برای روزهای خوب آینده , نقشه می کشند
 پدران روی کاغذ های سفید و خط دار , برای مادران نامه عاشقانه می نویسند و مادران روی کاغذ های سفید بی خط , سایه روشن لبخند پدران را نقش می زنند
 اینجا همه چیزش جور دیگریست
 شب , همیشه مهتابی ست
 ستاره ها , دانه های مروارید دریای شب های اینجاست

 درون هر خانه یک شمع روشن است تا صبح
 شبها کسی پای آنتن ماهواره و کامپیوتر نمی نشیند
 اینجا همه چیزش قشنگتر و ملموس تر از همه چیز دنیای بیرون از اینجاست
 هیچ چیز مجازی توی این شهر وجود ندارد
 همه چیز حقیقی و زیباست
 صدای گریه و هق هق نمی آید

 صدای شکستن بغض های بسته , سکوت خلسه وار شب را نمی شکند
 صدای کوبیدن نوک انگشت ها به دکمه های سخت صفحه کلید , گوش مادری را نمی آزارد و نور های مصنوعی پشت شیشه های مانیتور , چشم های دختر جوانی را تار نمی کند ,
 اینجا توی همه ی خانه ها , از سی دی به جای زیر گلدانی استفاده می شود و تلویزیون و مانیتور تبدیل به اکواریوم شده است
 آدم های توی این شهر , معنی دروغ را نمی دانند
 تا به حال شیشه هیچ اتاقی نشکسته است و هیچ دری هیچوقت در انتظار کسی تا صبح , نیمه باز نمانده است
 پنجره اتاق را می بندم ,
 شعله شمع بی شرم و صمیمی , برایم می رقصد
 صدای زمزمه گوشنوازی از دور به گوش می رسد
 هنوز دلم می خواهد بنویسم
 نرم نرمک , خواب , در آغوشم می کشد
 اینجا ..

 همه چیزش ...
 جور ..

 دیگریست .............

 

2 رویاهای سایه روشن در   11:51 بعد از ظهر 
زمزمه ...
 

   

  "  قل یا ایها المزمل , قم اللیل الا قلیلا .... "

  

2 رویاهای سایه روشن در   9:21 بعد از ظهر 
ارتباط نزدیک ...
 

   Untitled-1.jpg 

 آه ... خدای خوب من ...
 من مدام تورا در خودم ضعیف می کنم و انرژی ها مثبت و زندگانی بخشت را میگیرم

 و به شیطان ( این مهمان ناخوانده درونی ام ) قرض میدهم
 شیطان مرا به چشیدن لذت های ناچشیده وسوسه میکند

 و من , گاهی یواشکی , آنموقع هایی که به تو میگویم من می روم بخوابم
 با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه
از حق هم نگذریم , شیطان دوست خوش مشرب و خوشگذرانیست و از هر انگشتش هزار لذت  وسوسه انگیز می چکد
 آه ... خدا ی عزیز ...
 من می دانم که تمام خوبی ها از توست ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم
 گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج میبرم
 نه اینکه شیطان مرا گول بزند ، نه ... که میدانم از شیطان قوی تر آفریدی ام
 اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه , قدم برداشته ام
 آه ... خدای دوست داشتنی و زیبای من ...
 شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی ؟ ما که با هم مشکلی نداشتیم !
 من مطیع حرفای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی
 من که جز تو کسی را نمی شناختم ، من جز تو معبودی نداشتم
 نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر میدهد چگونه اختیار از کف میدهم و به رقص در می آیم
 شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها ، به جاهای ناشناخته

 می خندد و ناگهان رهایم می کند

 و من سرگردان در پلشتی و بیهودگی ... سرخورده از لذتی آنی و بی دوام

 باز اسمت را صدا می زنم و تو باز ...

 و تو باز می آیی .. مهربان و مادرانه ... گونه هایم را دست میگیری و مرا به قله های نور میبری ...

 خدایا ... نمی شود او را بکشی  ؟
 نمی شود بفرستی اش به زندان های گوآنتانامو  ؟
 نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی ؟
 می دانم که از او قویتری ... گرچه من تو را در درونم ضعیف ساخته ام  (
ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو همینقدر است )
 بگذار من و تو بی دغدغه , مثل قدیم هامان باشیم

 زیر همان درخت های سیب ... کنار همان چشمه های زلال ...
 آه ... خدای شاد و زیبای من
 من خسته شدم از این کش و قوس ها ...
 از این بیا و برو ها و رفتن و بازگشتن ها ...
 مرا به حال خویش در کنار خود رها کن
 شیطان را با همه آن وسوسه های لذت بخشش بفرست به دیاری دیگر
 من آرامش بین خودمان را بیشتر از این ها دوست دارم
 بگذار اندکی سر بر شانه هایت گذارده و بیاسایم

 آه خدای معطر و قوی من ...
 آه ... خدای دوست داشتنی 
...

 

2 رویاهای سایه روشن در   11:39 بعد از ظهر 
 
* صفحه اصلی *
@ مکاتبه با سایه روشن @
آرشیو
... و این منم ...
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها
از هرجایی بخواهم مینویسم
بدون مرز
هرچند بی ربط !
هرچند بی معنی !
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست ، من هستم
او می خواهد ، من میخواهم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر
...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
تعجب نکن ...
من ... دیوانه ام !

... یادش بخیر قدیما ...
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
دوستان
خلوت دل
  استاد شهرام ناظری
  سایت رسمی پرسپولیس
  زمزمه های دلتنگی
  یادداشتهای همینجوری
  دکتر مهدی رادمهر
  ندا
  به وقت گرینویچ
  آوای آزاد
  عشق شیشه ای
  به نام دل
  Really Love
  خاله سوسکه
  رنگ خدا
  من و مرد در اینه
  ندای عشق
  زمزمه با خدا
  پرسپولیسی ها بیان تو
  عاشقانه
  مسافر کوچه ی تنهایی
 
 

 SAYEH <bgsound <tr> <td height="11" style="border-left: 1px solid #3c3c3c" ></td> </tr> </table> </div> <div style="clear: both;">&#160;</div> </div> </center> </div> </body> </html>