![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
خوابگرد ...
|
|
ديشب نصفه هايش بود که تنم خيس از عرق پريد از خواب
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
12:49 بعد از ظهر
|
|
مهمان ناخوانده ... !
|
|
داشتم در دريای افکارم غوطه می خوردم بعد از ظهر سرد بود آبش کمی شنا هم بلد نبودم خدا را شکر که عمقش زياد نبود صدای در که آمد هم خيس بودم هم لخت کسی داشت به در می کوبيد باران می باريد بيرون نگاه هراسيده ام افتاد به جسد بو گرفته چتر از پنجره داد زدم: - ها ؟ کلمات پيچ در پيچ خورده و نامفهوم در حنجره ام گير کرده باز من حس می کنم در مغز هر آدمی جايی وجود دارد که احساساتش را تبديل به واژه می کند اين جای مغز من مشکل دارد انگار مثل گير کردن می ماند در گل چون خر تازه خر که در گل می ماند عرعر می کند من فقط گفتم : - ها ؟ خاک بر سرم صدای کوبيده شده بر در قطع شد صدايی وزيد بر من که : - کسی در خانه نيست انگار ؟ صدا مثل نوازشی بود که بر سری کشيده می شود من مثل يک تصور مبهم از تمام تنهايی ها گنگ بودم - مهمان نمی خواهيد ؟ دست پاچه و کودکانه وار ( اين اصطلاحات مخصوص من است ) پريدم از پنجره - چرا به خدا می خواهم خب . مهمان خوب است , دستانم عجول تر از من چسبيد بر در در قفل بود گفتم : - کليد نداری تو ؟ صدای خنده می آمد . با سر کوبيدم به قفل . کوبيدن خوب است , فقط کمی درد دارد قفل ، زبانه در کامش کشيده و دهان باز نمی کرد ! - باز نمی کنيد ؟ سرم خيس بود از رنگ قرمز گفتم: - می شود من در بزنم , شما باز کنيد ؟ و کوبيدم به در مثل ديوانه ها تق تق تق صدای خنده می آمد نه , می رفت صدای خنده انگار دور میشد بوی چتر مرده می آمد و بوی باران خيس خورده روی سينه ام چيزی تکان می خورد نگاه کردم ديدم کليد پدر سوخته خودش را از گردنم دار زده آخرين نفس هايش بود کندمش از ريسمان انداختمش در کام قفل صدايی آمد قييژژ وار در باز شد سرم را مثل جوجه ای که از تخم سر بدر می کند از در بدر کردم باران می باريد بيرون آن دورها نقطه ای می خنديد ... شايد هم گريه می کرد ! کوچه چپ چپ نگاهم کرد دير آمدن خيلی بد است مثل زود مردن می ماند در رابستم بيرون باران می باريد و من چترم مرده بود.
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
8:29 بعد از ظهر
|
|
شکوه علفزار ...
|
|
هیچ چیز نمی تواند بار دیگر شکوه علفزار و طراوت گلها را باز گرداند اما غمی نیست باید قوی بود و به آنچه بر جا مانده است امید بست ... حرفهای زیادی هستند که هیچ وقت بر زبان آورده نمیشوند. همه که گوینده یا نویسنده نیستند. خیلی حسها، خیلی حرفها هست که میماند سرِ دلِ آدمها و گفته یا نوشته نمیشود. همیشه به آنان که درونیترین و پنهانترین حسهای بشری را همانگونه که هستند تصویر میکنند، حسرت خوردهام؛ مانند نویسندگان، شاعران، نقاشان، نوازندگان، فیلمسازان... در یک واژه: هنرمندان. این غبطه خیلی وقتها به سراغم آمده ، یک بار مثل هنگامی که شکوه علفزار به کارگردانی Elia Kazan را دیدم. فیلمی سرشار از حس و تکاپو , مملو از بغض های شکسته و ناشکسته ... آدم گاهی فیلم ها را که می بیند , بغض می کند ، گاهی فیلم ها را که می بیند بغض قدیمی اش می شکند ، بعضی فیلم ها هم دیدنش احتیاجی به بغض قدیمی و جدید ندارد , همانطور بی اختیار آدم رها می شود بین چند قطره اشک ، چند قطره اشکی که این روزها , برای هر مردی , کیمیاست . خدا میداند که آن شب چقدر دلم گرفت ... چقدر دلم خواست دینی را از نزدیک ببینم... چقدر دلم خواست که همزبان باب بودم ... چقدر انگشت تعجب به دهان گزیدم که آخر خدایا چطور میشود دو نفر احساسی عاشقانه را به این خوبی تصویر کنند که من میخواستم به هزار زبان و بیان بگویم و از گفتن آن ناتوان بودم ؟! همینطور است زمانی که صومعه ی دیوانگان ( Monastery Of La Rabida ) ونجلیز را می شنوم روحم برای دقایقی گویی پرواز میکند، چشم هایم را می شورم و همه چیز را جور دیگری می بینم ... اما برای من سخت است؛ که نه نویسندهام، نه شاعر، نه نقاش، و نه حتی... نه حتی وبلاگنویسی حرفهای که بتوانم درونیترین احوالم را قاطی تخیلاتم کنم و معجونی خواندنی تحویل زائقهی مخاطبین ناشناخته و نادیدهام بدهم. حرفهای زیادی هست، از آن چه دیدهام... شنیدهام... لمس کردهام که نمی توانم به کسی بگویم. صحنههای سنگینی است . همچون خاطرهای که زبانت را بند آورده، روح معصومت را دریده ، نتوانستهای به کسی بگویی یا تعریف کنی، شده یک بغض، بعد یک شیءِ سنگین که سالها روی شانههایت، توی گلویت، معدهات، زیر لباست ، توی کیف مدرسهات... مدام تحملش کردی و مخفیانه با خودت به همه جا کشاندیاش. تو که اینجا را میخوانی شاید حالت از احوال و نوشتههای ــ به قول خودت ــ لوس من به هم بخورد. اما واقعیت همان است که گفتم؛ چیزهای ناگفتنی، خشن و آزاردهنده که برای فرار و فراموشی از آنها باید به همین بهانههای ساده و کوچکِ خوشبختی پناه برد و به آنچه بر جا مانده است امید بست ... حالا تو میتوانی نخوانی و بگذری یا بخوانی و باور نکنی.
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:4 قبل از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |