![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
عبور ...
|
![]()
بین من و تو , آی فرشته ی من , گره ایست گره محکم تر و محکم تر می شود یکیمان برای همیشه باید , سنگینی گره را بر پیکر روحش تحمل کند در زور زدن برای دور شدن , اندکی تردید کن
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
9:15 بعد از ظهر
|
|
با تو که نمی شناسمت ...
|
|
میترسم . میترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ، نه از شبهای بیمهتاب و زوزهی گرگ ، از آدمها... از آدمها میترسم . از آنکه با من مینشیند و برمیخیزد . از آنکه هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم میگوید . از دوستنمایان ... از آنکه دوست مینماید میترسم . از همانانکه ــ به قول فروغ ــ مرا میبوسند و طناب دار مرا میبافند ... سالهاست که میترسم. از آدمها میترسم و میگریزم به خلوت. به خلوتِ خالی از چشم میگریزم و میترسم از چشمهایی که خلوتم را میپایند … میگویند هر کاری عقوبتی دارد ؛ عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن دل . تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟ کاش در زمان پیامبری میزیستم ، از ترسهایم میپرسیدم و از عقوبتکشیدنم. کاش ناگاه از جایی الهامم میشد که این درد که میکشم از کجاست ! علیرضا ــ که دوستم بود ــ آن سالها میگفت: - فکر کن حالا ! حتماً گناهی کردهای، توبه کن از گناهانت! من فکر میکردم با خودم ... من گناه نکرده بودم خدای من مثل خدای آنها سختگیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد مادرم همیشه میگوید : هر چه به ما میرسد، هر چه به ما میدهند، هرچه که میگویند سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیدهاند و بلهاش را گرفتهاند. از من هم پرسیدهاند ؟ یادم نمیآید ... ! و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ وقت نفهمیدمش. ..... من میترسم از این همه دروغ ... از تزویر . میترسم از متنعّم بیدرد که نفَس از گرما میآورد و لب به نصیحت و شماتت میگشاید. حتی از تو... راستی ای چشمهای ناآشنا ! تو که ترسهایم را میخوانی... تو کیستی؟ کیستی ای چشمهای پنهان ؟ از تو هم میترسم . اما گاهی میخواهم به تو بگویم. همهی ترسهایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی. شاید دستهایت را گشودی... شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی. ای مخاطب ناآشنا ! شاید دستهایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستارهای چیدی . ... ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست !
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
7:1 بعد از ظهر
|
|
حادثه ...
|
و ... نهمین روز برج سرطان ... !
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:14 قبل از ظهر
|
|
گلبرگی از زندگی انسان ...
|
|
این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست
گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند و در کویر خشک خاطرات فراموش شده , و زود , در حرارت غرور کویر , مبدل به خاری گزنده می شود به سوی آسمان تنهایی ... نمی شود .
زندگی برای من شبیه یک بازی گل یا پوچه در این بازی وقتی برنده ام که , خودم دستی که درون آن گل است را ,
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
12:6 بعد از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |