تبليغاتX
سایه روشن
سایه روشن
در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است
عبور ...

 

بین من و تو , آی فرشته ی من , گره ایست  
بین سرنوشت من و تو , گره ایست  
 دور میشوی از من
 و دور میشوم از تو  ولی
این دور شدن ها ,  
این کش و قوس ها ,  
گره را محکم تر میکند  
گره کور می شود و محکم تر و محکم تر  
 و من و تو هی زور می زنیم ..
 تا آخرین لحظه های توان , زور میزنیم 

 گره محکم تر و محکم تر می شود
 آخر یا یکیمان خفه می شود , یا تیغ فراموشی محض برشی می زند بر کناره گره
 آنوقت هم تازه ,

 یکیمان برای همیشه باید , سنگینی گره را بر پیکر روحش تحمل کند
 و دیگریمان هم , برای همیشه تکه ای از وجودش را , از دست خواهد داد
 آی ... معشوق من

 در زور زدن برای دور شدن , اندکی تردید کن
 به مسیر مخالفت بیا ,
 بگذار , سر باز کردن این گره با دست با هم آشنا تر شویم
 شاید  ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   9:15 بعد از ظهر 
با تو که نمی شناسمت ...
  

    

 

 می‌ترسم .

 می‌ترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،

 نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ،

 از آدم‌ها... از آدم‌ها می‌ترسم .

 از آن‌که با من می‌نشیند و برمی‌خیزد .

 از آن‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گوید .

 از دوست‌نمایان ...

 از آن‌که دوست می‌نماید می‌ترسم .

 از همانان‌که  ــ به قول فروغ ــ  مرا می‌بوسند و طناب دار مرا می‌بافند ...

 سال‌هاست که می‌ترسم.

 از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت.

 به خلوتِ خالی از چشم

 می‌گریزم و می‌ترسم از چشم‌هایی که خلوتم را می‌پایند … 

 می‌گویند هر کاری عقوبتی دارد ؛

 عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن دل .

 تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟

 کاش در زمان پیامبری می‌زیستم ، از ترس‌هایم می‌پرسیدم و از عقوبت‌کشیدنم.

 کاش ناگاه از جایی الهامم می‌شد که این درد که می‌کشم از کجاست !

 علیرضا  ــ که دوستم بود ــ آن سال‌ها می‌گفت:

 - فکر کن حالا ! حتماً گناهی کرده‌ای، توبه کن از گناهانت!

 من فکر می‌کردم با خودم ... من گناه نکرده بودم

 خدای من مثل خدای آنها سخت‌گیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد

 مادرم همیشه می‌گوید : هر چه به ما می‌رسد، هر چه به ما می‌دهند، هرچه که می‌گویند سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیده‌اند و بله‌اش را گرفته‌اند.

 از من هم پرسیده‌اند ؟

 یادم نمی‌آید ... !

 و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ وقت نفهمیدمش.

 ..... 

 من می‌ترسم از این همه  دروغ ... از تزویر .

 می‌ترسم از متنعّم بی‌درد که نفَس از گرما می‌آورد و لب به نصیحت و شماتت می‌گشاید.

 حتی از تو...

 راستی ای چشم‌های ناآشنا ! تو که ترس‌هایم را می‌خوانی... تو کیستی؟

 کیستی ای چشم‌های پنهان ؟

 از تو هم می‌ترسم .

 اما گاهی می‌خواهم به تو بگویم.

 همه‌ی ترس‌هایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی.

 شاید دست‌هایت را گشودی...

 شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی.

 ای مخاطب ناآشنا !

 شاید دست‌هایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستاره‌ای چیدی .

 ... ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست !

 

2 رویاهای سایه روشن در   7:1 بعد از ظهر 
حادثه ...
     

  

      و  ...

              نهمین

                       روز

                               برج

                                    سرطان ... !

  

 

 

2 رویاهای سایه روشن در   0:14 قبل از ظهر 
گلبرگی از زندگی انسان ...
 

این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست  
تا دلت هم بخواهد , تنبلی هست  
وقت هم که نیست  
من می مانم و کاغذ های بی خط  و ذهنی خط خطی  
کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود ...  
 
 

 

 

 گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها
 همین شلوغی بی معنا , همین سر و صداها و همین جوامع بشری !
 باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود
 در میان این شلوغی که نگاه می کنی , می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد
 مثل قطره هایی که میلی به دریا شدن ندارند
 خشک , مثل دانه های تگرگ , در کنار هم می لولند

و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند
 انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند

و در کویر خشک خاطرات  فراموش شده ,
 برای همیشه مدفون شوند ,
 گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند

و زود , در حرارت غرور کویر , مبدل به خاری گزنده می شود
 و بعضی از همین دانه های تگرگ , بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند

 به سوی آسمان
 آن بالا , حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا
 راه اگر زمینی میسر نباشد , آسمان به این بزرگی که هست
 ولی کاش می فهمیدیم که

 تنهایی ...  نمی شود .

 

 

 

 زندگی برای من شبیه یک بازی گل یا پوچه
 درون یک دستم , تمام پوچی های زندگی ام
 و درون دست دیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی ها و معناهای زندگی خودم

در این بازی وقتی برنده ام که , خودم

 دستی که درون آن گل است را ,
 پیشکش کسی کنم که
 روبروی من , به انتظار , ایستاده است ...

 

 

2 رویاهای سایه روشن در   12:6 بعد از ظهر 
 
* صفحه اصلی *
@ مکاتبه با سایه روشن @
آرشیو
... و این منم ...
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها
از هرجایی بخواهم مینویسم
بدون مرز
هرچند بی ربط !
هرچند بی معنی !
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست ، من هستم
او می خواهد ، من میخواهم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر
...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
تعجب نکن ...
من ... دیوانه ام !

... یادش بخیر قدیما ...
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
دوستان
خلوت دل
  استاد شهرام ناظری
  سایت رسمی پرسپولیس
  زمزمه های دلتنگی
  یادداشتهای همینجوری
  دکتر مهدی رادمهر
  ندا
  به وقت گرینویچ
  آوای آزاد
  عشق شیشه ای
  به نام دل
  Really Love
  خاله سوسکه
  رنگ خدا
  من و مرد در اینه
  ندای عشق
  زمزمه با خدا
  پرسپولیسی ها بیان تو
  عاشقانه
  مسافر کوچه ی تنهایی
 
 

 SAYEH <bgsound <tr> <td height="11" style="border-left: 1px solid #3c3c3c" ></td> </tr> </table> </div> <div style="clear: both;">&#160;</div> </div> </center> </div> </body> </html>