تبليغاتX
سایه روشن
سایه روشن
در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است
خوشا کسی که در این ره بی حجاب رود ...
 

 

 و خدا هدیه ای فرستاد  ...

 برای من !

 هدیه ای که نمی دانم ارزشش را داشتم یا نه

 ولی به هر حال

 امروز در وجودم نمی گنجم !

 حس می کنم ...

 بالاخره آن روز رسید که :  «‌ صبا شراب صفا ریخت در پیاله گل »

 خدایا

 خاکستری بر آتش درونم نشسته و راهی را بر من بسته

 خدایا اراده ای کن تا  

 « صبا خاکسترم را از سر ره دورتر ریزد »

 بر من خرده مگیر که جز تو کسی را ندارم

 هیچ کس را

 حتی خودم را ... 

 

  

 گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم !

 بیابانی برای فریاد کشیدن

 با تمام وجود ...

 همانجا که انسانی نیست برای خیره شدن به تو

 و خودت را فریب بدهی به این امید که فقط او صدایت را می شنود

 و آنقدر فریاد بزنی که دیگر نای حرف زدن نداشته باشی ...

 گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم

 برای آنکه در آغوشش دراز بکشیم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببینیم

 و ماه  را  که به تو خیره شده

 ولی تا نزدیکترین بیابان نزیک خانه هامان  ...  راه درازیست

 شاید ... شاید باید نگاههای خیره ی مردم را به جان خرید

 وقتی فریاد می کشی و آنها خیال می کنند دیوانه ای !

 

2 رویاهای سایه روشن در   7:45 بعد از ظهر 
زمزمه ....
 

  بی تو ،

            نه بوی خاک نجاتم داد

                          نه شمارش ستاره ها تسکینم ،

  چرا صدایم کردی ؟

                           چرا ... ؟

 

 

2 رویاهای سایه روشن در   4:59 بعد از ظهر 
تنهایی ... تولدی دیگر ...
 

   شاید که ما نیز عروسک‌های کوکیِ یک تقدیر بوده‌ایم  ...

 
  
 آدم وقتی می ميرد همه چيز تمام می شود

 آدم وقتی متولد می شود همه چيز شروع می شود

 من بارها در زندگی ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام

 من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛

 عاشق شدن مثل تولد می ماند

 و تنهايی هم گاهی شبيه متولد شدن می شود

 من در تنهايی هايم عاشق می شوم و شعر می گويم

 من در تنهايی هايم گاهی لبخند می زنم

 و گاهی هم

 گريه می کنم ...

 در تنهايی من کسی نيست که رفتنش مرا غصه دار کند

 و درتنهايی من کسی نيست که انتظار آمدنش خواب را از من بربايد

 تنهايی من يک مهمانی بزرگ است برای تمام خاطره ها

 تنهايی من به وسعت تمام روياها جا دارد

 و به اندازه تمام رنگين کمان ها رنگين است

 و البته گاهی هم سياه و سفيد می شود

 من در تنهايی خود بارها شروع شده ام

 و بارها هم تمام می شوم

 خدا هميشه کنار گوش من زمزمه می کند

 هميشه يادم می اندازد :

 من تنها زاده شده ام ؛ تنهای تنها

 و تنها هم می ميرم ... از هنگام زاده شدن هم تنها تر

 تمام دلبستگی هايم بر باد خواهد رفت

 و کسی

 حتی عاشق ترين همدمم هم

 مرا در راه رفتن همراهی نخواهد کرد

 من از دلبستگی های بی سرانجام می ترسم

 من از دلخوشی های کوتاه مدت و لذت های فراموشی ؛ می ترسم

 در تنهايی ام مدام متولد می شوم

 و مدام مرگ را تجربه می کنم

 در تنهايی من روزها با بغض های فروبسته نمی گذرد

 در تنهايی من شب ها با اشک و آه مخفيانه و سردرد های کشنده صبح نمی شود

 در تنهايی من تلفن هيچگاه زنگ نمی زند

 در تنهايی من کسی به من نمی گويد : -  بهتر است در مورد تو فکر کنم !

 من طعم هيچ خيانتی را تجربه نخواهم کرد

 و کسی به خاطر من اشک نخواهد ريخت .

 من نگاه کردن به گلبرگهای سفید بهار نارنج در يک روز بهاری

 و نوشیدن يک ليوان چای و انتقال افکار از سایه روشن ، موجود خیالی ذهن من و نوشتن چند سطر کوتاه را   

 با تنهايی ؛  ‌به تنهايی تجربه نموده ام

 من لذت تنهايی را به تمام لذت های بدون تنهايی خود

 ترجيح می دهم

 ...

 مورچه از ديوار بالا می رود

 و من ؛ به تنهايی فکر می کنم

 مورچه انگار راهش را گم کرده است

 مورچه از ديوار بالا می رود

 و من

 همينطور ؛ در تنهايی خود غوطه می خورم ....

 

2 رویاهای سایه روشن در   0:11 قبل از ظهر 
دلخوشیهای کودکانه ی ما ...
 

   

 

 از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است

 دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
 دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
 دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
 دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
 دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
 دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
 دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
 يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
 يا زمانی که شاگرد اول
می شويم

 دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
 يا به حرف های قشنگی که می شنويم
 دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
 به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
 دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
 يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
 دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
 يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
 دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
 به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
 دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
 دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
 که همه دوستمان دارند
 که ما خوبيم.
 
چقدر حقيريم ما....
 چقدر ضعيفيم ما...

 

    
 

 دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
 و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
 دلمان خوش است به لذت های کوتاه
 به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
 به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود

 با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم

 دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
 دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
 و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
 چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم
همه چيز را
  .......

 روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
 دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
 دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
 دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
 و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
 دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
 و زمان می گذرد

 

   

 حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
 به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
 ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
 و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
 و فصل ها می گذرد
 .......

 دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
 يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
 دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
 و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
 و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
 و زمان باز می گذرد
 ......

 دلمان خوش است به استخوان بودن
 به هيچ بودن
 به خاک بودن دلمان خوش است
 به مورچه ها و موش ها و مارها

 
        
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
 مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

 ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود

 ما خيلی خوبيم  ... !

 و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
 و این است پایان سایه روشن ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   5:46 بعد از ظهر 
عطر آشنا ...
 

                                

 نيمه شب از خواب می پری .

 تموم تنت عرق کرده .

 تختت سرد تر از هميشه و تنت داغ و تب داره .

 روی تخت دست می کشی ... دنبال يه چيز شايدم يه نفر می گردی !

 هيچی نيست ... هيچ کسی هم نيست .

 سرفه می کنی ... بلند بلند

 می دونی کسی نيست که از خواب بپره .

 روی تخت می شينی .

 انگشتاتو فرو می بری لابه لای موهات .

 فقط صدای نفس خس دار خودتو می شنوی .

 نفس نمی کشی شايد يه صدای ديگه

 مثه صدای نفسهای آروم يه نفر ديگه به گوشت بخوره و آرومت کنه

 ولی هيچ صدايی نيست

 سکوت توی گوشت سيلی می زنه

 دلت بدجوری می گيره

 می خوای با يه نفر حرف بزنی

 لباتو از هم باز می کنی

 همه حرفات توی بغض گلوت گير می کنه

 لبات رو می ذاری روی هم

 دوباره روی تخت دراز می کشی

 سعی می کنی بخوابی ... چشماتو روی هم فشار می دی

  .... 

 احساس می کنی یهو يه دست گرم روی پيشونيتو لمس می کنه

 چشاتو باز می کنی ...  باورت نمی شه اما

 خودشه  ...  اون خودشه

 با همون چشای نگران ... با همون چشای مرطوب

 می خوای لباتو باز کنی اما اون دستشو می ذاره روی لبات

 - تو بايد استراحت کنی , خيلی تب داری

 می خوای با تموم وجودت داد بزنی که دلت واسش تنگ شده

 نمی تونی .... نمی تونی

 يه حوله خيس می ذاره روی پيشونيت

 عرقای سرد تنتو خشک می کنه

 يه لحاف گرم میکشه روت

 آروم میشینه کنارت ... تنشو به تنت می چسبونه

 - چقدر تو داغی ...

 دستشو می ذاره روی سينه ات

 - سعی کن بخوابی

 و تو چشاتو می بندی

 از لای پلکای بسته ات قطره های گرم اشک می لغزه روی گونه هات

 می ترسی همه اينا يه خواب باشه

 با نوک انگشتای ظريفش قطره های اشکتو از روی گونه هات پاک می کنه

 - تو داری گريه می کنی ؟ ...

 می خوای لباتو باز کنی و داد بزنی :

 - آره.. گريه می کنم ... برای تو .. برای بی رحميت ... برای رفتنت ... برای تنهاييم ...

 ولی نمی تونی

 طعم شيرين و دوست داشتنی لبای اونو روی لبات حس می کنی

 با تموم وجودت حس می کنی

 می ترسی چشاتو باز کنی

 ولی طاقت نمياری

 چشاتو باز می کنی ....

 هيچی نيست ...

 دورتا دورت ديوار ... فضای تاريک اتاق ... يه تخت خواب در هم و سرد ... و سکوت

 فقط يه عطر آشنا به مشامت می خوره

 شونه سمت چپت رو بو می کنی

 عطر خودشه ... آره اشتباه نکردی ... عطر خودشه

 اما هيچ اثری از اون نيست .

 و باز هم سکوت ... تنهایی ... رخوت و انتظار ...

 انتظار برای کسی که دیگه نيست ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   8:31 بعد از ظهر 
 
* صفحه اصلی *
@ مکاتبه با سایه روشن @
آرشیو
... و این منم ...
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها
از هرجایی بخواهم مینویسم
بدون مرز
هرچند بی ربط !
هرچند بی معنی !
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست ، من هستم
او می خواهد ، من میخواهم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر
...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
تعجب نکن ...
من ... دیوانه ام !

... یادش بخیر قدیما ...
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
دوستان
خلوت دل
  استاد شهرام ناظری
  سایت رسمی پرسپولیس
  زمزمه های دلتنگی
  یادداشتهای همینجوری
  دکتر مهدی رادمهر
  ندا
  به وقت گرینویچ
  آوای آزاد
  عشق شیشه ای
  به نام دل
  Really Love
  خاله سوسکه
  رنگ خدا
  من و مرد در اینه
  ندای عشق
  زمزمه با خدا
  پرسپولیسی ها بیان تو
  عاشقانه
  مسافر کوچه ی تنهایی
 
 

 SAYEH <bgsound <tr> <td height="11" style="border-left: 1px solid #3c3c3c" ></td> </tr> </table> </div> <div style="clear: both;">&#160;</div> </div> </center> </div> </body> </html>