![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
این روزها ...
|
|
حس غریبی دارم حس تنهایی ِ غریبی مثل آنروزها که نبودی حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید و کسی از او نپرسید که در سرش چه می گذرد چه رسد به دلش! خسته ام فرشته ی من در تمام این سه ماه ِ متفاوت ِ گذشته به اندازه ی دویدن های این سه روز خسته نبوده ام مانده ام با یک خانه پر از بوی تو ... نگاهم به هر طرف که می رود تو را می بیند ... جای خالی ات خیلی آزارم می دهد ... آزرده می شوم و دلتنگ ... دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهایت ... دلتنگ آغوش گرمت ...دلتنگ بوسیدنت حتی ... آزرده ام از دیدن روزهای تلخ بی تو بودن و آزرده که می شوم به همه می پرم تو نیستی و جای تو را هیچ خدایی پر نمی کند ... این روزها پی ِ هر شبی که می گذرد ، روزی از عمرم کم می شود تمام نیرویم را با خود می برد بی هیچ اغماضی همه اش را می طلبد فرو می کشد و من تمام می شوم و تُهی در آخر تنها تو در این فضای تهی، ته نشین می شوی و زمزمه ای در سرم مرور می شود: " ...باز با من تا آخر دنیا می مانی ؟؟ " می دانم تنها مسبب دوري از تو و این احساس خلاء و تنهایی مرگ آور ، خودم بوده ام !! دلتنگم ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:22 بعد از ظهر
|
|
ت مثل تولد ...
|
|
|
داشتم فکر می کردم به صدای تولد تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد تولد يک نوزاد ، تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم ... خاک را شکافتن و دانه در آن نهادن , چقدر برای من لذت بخش است دانه را پوشاندن و به انتظار نشستن , چقدر بيشتر برايم لذت بخش است خاک سنگ دارد , و خارهای خشک و گاهی لانه مورچه های ريز و سياه هم خراب می شود و مورچه های هراسان , انگشتان آدم را گاز می گيرند اما نفوذ , سرسختی می خواهد جای دانه , گرمترين گوشه دل خاک است آن جايي که کمی هم رطوبت باران روزهای قبل را دارد گاهی دلم می خواهد جای يک دانه باشم , کسی از راه برسد و مرا در گرمترين گوشه دل خاک بکارد کسی چه می داند شايد جوانه های خجالتی و سبز رنگ دل سرخ من , آن زير ها تقلايي بکنند و من ريشه هايم را محکم کنم سالهاست که من تشنه جرعه ای آب قطره ای نوازش و اندکی خواب هستم خوابی که سرانگشتان نوازشگر آفتاب , بيدار گر آن باشد نه صدای گوشخراش زنگ ساعت شماطه دار ...
|
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:55 قبل از ظهر
|
|
نوشته ای متفاوت ... !
|
|
هميشه در نوشته های من خدا حضور داشته است چون خدا همچون دختر بچه کوچکی در درون من نفس می کشد و در تمام نوشته های من ؛ شيطان هم حضور داشته است چون شيطان همچون سوسکی سياه با شاخک های دراز در درون تاريک های درون من لانه کرده است دختر بچه کوچک از سوسک سياه نمی ترسد ولی از آن بدش می آيد يکبار دختر کوچک درونی من به من گفت اگر آن سوسک نبود الان برای خودش خانمی شده بود سوسک سياه نفرت انگيز من از چاه های متعفن درونی خودم متولد شده است و دختر بچه کوچک هم در بطن اندک خوبی هايی که دارم رشد می کند من حامل خدا و شيطانم و در تمامی کارها و حرف ها و نوشته هايم آثاری از اين دو را به همراه دارم دخترک زيبا و کوچک درونی من دستانی کوچک و لطيف با انگشتانی کشيده دارد و چشمانی درشت و زلال و هميشه مرطوب و من گاهی ناخواسته اذيتش می کنم و او به جای گريه کردن سکوت می کند و نوازشم می کند و من از اين سکوت و نوازش او ؛ به گريه می افتم و سوسک سياه در لحظه های گريه من در ته عميق ترين چاله هايی که نور را يارايی برای رسيدن به آنجا نيست مخفی می شود و با کرک های زمخت پاهای کلفتش سعی می کند چاله را عميق تر کند دختر کوچک درونی من هيچگاه سوسک را نمی کشد دختر کوچک درونی من نور را دوست دارد و من گاهی تمام دريچه ها را برويش می بندم درون من گاهی شبيه سياهچاله های متعفنی می شود که خودم هم از آن گريزانم و گاهی دست های کوچک دختر بچه کوچک درونی من دريچه ها را باز می کند و من دوباره نفس می کشم من حامل تمام خوبی ها و حامل تمام بدی هايم دختر کوچک درونی من عاشق من است و من بيشتر اوقات او را از خود دور می کنم دختر کوچک درونی من دوست دارد زودتر بزرگ شود و دست مرا بگيرد و با خودش ببرد به دشتی که تمام وسعتش سبز و لاجورديست و من گاهی فراموش می کنم که او برای بزرگ شدن به چيزهايی نياز دارد من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم و اين عميقا تاسف بار است .
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
10:45 بعد از ظهر
|
|
بهار بی تو ...
|
|
ديروز چه شوقی داشتم برای آنچه امروز در دستان من است !!! و اينک لبريز انتظارم برای فردايی که نمیدانم ... روزهای تکراری ... روزهای بی خبری ... روزهای تنهایی و سکوت ... روزهای ... بهاری !! تنها فايده ی اين بهار خوابيدن هياهوی سر سام آ ور شب عيد خيابان هاست و تعطيلات کوتاه سيزده روزه اش و بس ! وقتی عقربه ها با هم مسابقه گذاشته اند و شرط بسته اند که نيايی و تو هم نمی آيی چرا مثل يک نوار تکراری بخوانم از زيبايی بهار و گل و پروانه و دشت و شکوفه !؟ وقتی آدم برفی ها بی مرثيه خوان می ميرند و تو باز هم نمی آيی چرا به شور و نو شدن بينديشم !؟ من از دست نيامدن هايت خسته می شوم آخر روزی ... من از دست تو و اين بهاری که بی تو با من بی حوصله هی دالی می کند و میرود تا سيصد و اندی روز ديگر دوباره بيايد و مرا حرص بدهد خسته می شوم آخر روزی ... بيست و پنج سال تمام نيامدی ، ديگر اگر بيايی هم نمی شناسمت ، اما بيا ... حتی اگر شده نا شناس ، حتی اگر شده برای چند لحظه ... موج زمان می گذرد و ما را به همراه می برد و هرگز منتظر نمی شود که درخت شادمانی بشر لحظه ای به روی آن ريشه دواند. مائيم که در اين امواج بيکران غوطه وريم و هر لحظه بيم شکستن کشتيمان و غرق شدنمان می رود . موقع به پايان رسيدن اين روزگار ناپايدار هم فرا خواهد رسيد ... بیش از این مرا چشم به راه مگذار ...
پس تو کجای این روز و شبی ؟ شهر تو کجای اين زمين بود اين همه دور ؟ تمام مردم ايستگاه می شناسندم بس که من هر روز شاخه گلی به دست به دنبال مهربانی تو هی طول قطار را رفتم و آمدم بس که من هی نام تو به لب، گوشه و کنار سراغ نشانی کوچکی از تو بودم پس تو کی از اين سفر می آيی؟
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
9:47 بعد از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |