![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
روزهای تکراری من ...
|
|
من به خودم رسيده ام .... به يك باور بيست و پنج ساله ی گنگ مبهم و هنوز هم خودم را پيدا نكرده ام و نمي دانم كه اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم !!! ( بيست و پنج سال از اين اتفاق مي گذره و من هنوز هم درك نكردم كه چرا انسانها معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !!!) من خودم را مي بينم كه هر روز مثل ديروز از خواب بيدار مي شود و تمام كارهاي تكراري ديروز را انجام مي دهد مثل يك رباط يا يك عروسك كوكي .... من خودم را مي بينم كه هر روز در جستجوي چيز تازه ايست و نمي داند كه آن چيست فقط مي گردد و پيدا نمي كند و باز هم مي گردد و مي گردد اما..... من خودم را مي بينم و دلم را كه هر روز با من قهر مي كند و هر وقت هم فرصت پيدا مي كند مدام بهانه مي گيرد و بيقراري مي كند و هنوز هم نمي دانم كه حرف حسابش چيست!!! من خودم را مي بينم كه گاهي احساس مي كند به آخر خط رسيده و مرگ را به هر چيز ديگري ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است كه قلبش مثل قلب يك گنجشك مي زند و دلش مي خواهد كه زمان بايستد وحركت نكند ... من خودم را مي بينم ... خودم را و تمام صفات خوب و بدم را.... و گاهي تصوير مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ قبرم و قطره اشكي را كه ممكن است براي من و به خاطر من از گونه اي به زمين بچكد .... و حال من به يك باور بيست و پنج ساله از خودم رسيده ام و بعد هراسان مي شوم كه من كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا به كجا بايد برسم ؟؟؟ احساس مي كنم كه خودم را گم كرده ام .... آه من گم شده ام در اين باور بيست وپنج ساله ام ....
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
9:19 بعد از ظهر
|
|
یک یادداشت کوچک ...
|
|
امروز از خودم پرسیدم چرا یه آدم باید آشفتگی ها شو خواسته هاشو رویاهاشو نیاز هاشو بیاد تو این دنیای مجازی افشا کنه ؟ از آدمهای مرموز اصلا خوشم نمی یاد گرچه گاهی از پیچوندن اطرافیانم لذت می برم ولی مرموز نیستم شاید عجیب بودن بیشتر بهم بیاد ! نوشتن رو دوست دارم حتی اگه تنها خواننده احساساستم خودم باشم این نوع نوشتن حس زنده بودن رو بهم القا می کنه حس تفکر بیشتر و عمیق تر درباره خودم نیازهام احساساتم و مهمتر از همه روحم دلم می خواد آدمها رو از روی نوشته هاشون بشناسم همون طوری که صادق هدایت رو شناختم ... روح فروغ رو لمس کردم ... به احساس سهراب غبطه خوردم ... با حمید زندگی کردم و ... این نوع اتصالات روحی رو همیشه دوست دارشتم ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
10:26 بعد از ظهر
|
|
السلام علیک یا اباعبدالله ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
9:57 بعد از ظهر
|
|
تولد یک پروانه ...
|
|
داشتم فکر می کردم به صدای تولد گاهی وقت ها با چشم هر چقدر داغ , هرچقدر دور هر چقدر سرد , هر چقدر دور از عمق پيله تنهايي های من
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
7:56 بعد از ظهر
|
|
یک روز برفی ...
|
|
ساعت هشت و نيم صبح : از خواب بیدار می شوم ... انگشت پايم مور مور می کند . فکر می کنم داشتم خواب شنا کردن می ديدم . شايد ماهی کوچکی انگشت پای مرا با کرم سرگردانی عوضی گرفته بود . چشمانم که باز می شود احساس می کنم چراغ های سينما روشن شده است . از پشت پرده پنجره برف می بارد . چه لذتی دارد هم آغوشی با گرمای زير پتو . به سمت راست می غلطم و چشمانم را دوباره با لجاجت بر هم می کشم . ساعت ده صبح : هنوز برف می بارد . کش می آيم ... روی تخت می نشينم و دستانم را تکيه گاه شانه هايم می کنم . اگر بچه بودم الان صورتم زبر نبود .... اگر صورتم زبر نبود می شد برف بازی کرد . چقدر دوست داشتم امروز که از خواب بيدار می شوم عاشق بودم . عاشق بودن در روزهای برفی خيلی خوب است . چون مردم می گويند وقتی آدم عاشق است مدام گرمش می شود . ساعت دو بعد از ظهر : موهايم ژوليده است ... پنجه هايم را که فرو می کنم در ميانش گير می کند و اشکم در می آيد . سرم را زير آب غرق می کنم ... موهايم شنا می کنند . احساس خيسی دارم . ساعت چهار عصر : برف می بارد هنوز . چترم ملتمسانه نگاه می کند . معده ام قار قار می کند … پاييز چقدر در من نفوذ کرده است ! هميشه تشنه که می شوم بين دو راهی آب سرد و چای داغ زجر می کشم . یخچال خالی است ... مثل مغز من ... قوری نيز همينطور ... ساعت شش و یازده دقيقه عصر : عجب برف بدجنسی است ، ولی دوستش دارم باز . چترم نا اميد است . به خيابان نگاه می کنم . دو نفر زير برف به هم چسبيده راه می روند . چقدر اين تصوير برايم گنگ است ! من هميشه به چترم چسبيده بودم . دلم می گيرد اين موقع ها . سرم را می خارانم ... واژه های توی سرم به هم می ريزد . ساعت هشت شب : برف مثل سگ می بارد . به خودم می گويم مگر سگ هم می بارد ! بعد به حماقتم می خندم . چقدر خنده خوب است ... کاش يک نفر ديگر هم بود که با من بخندد . مادرم می گفت فقط ديوانه ها تنها می خندند . چترم گريه می کند ... شايد هم برف های ديشب است که در لابلای چترم آب شده است . ساعت ده شب : برف می بارد هنوز هم . شام نداريم ... دلم سيب زمينی پخته می خواهد با نمک و چای . قندان پر از مورچه است . ساعت دوازده : تلفن زنگ می زند ... گوشی را بر می دارم . يک نفر می گويد : فوت چقدر قشنگ و جذاب . دوباره می گويد فوت ... و من می خندم احساس رابينسون کروزوئه را دارم من هم می گويم فوت ياد جشن تولد شش سالگی ام می افتم . صدای بوق ممتد می آيد ... گوشی را می گذارم . چترم خوابيده است . ساعت يک و سيزده دقيقه نيمه شب : روی تخت دراز می کشم . حس می کنم انگشت کوچک پايم يک بچه کوچک است که دلش می خواهد انگشت شصت پايم را بمکد خواستم بدهمش نشد ... بيچاره همه چيزهای کوچک که دلشان چيزهای بزرگ می خواهد ... مثل دل من که " تو " را می خواهد امروز کشف کردم رسيدن به دلخواه سخت است حتی اگر چهار انگشت باشد ولی غير ممکن نيست . ساعت سه و نیم صبح : چشمانم را می بندم ... دوست دارم به چیزهای خوب فکر کنم ... حس می کنم چيزی روی گونه هايم می بارد ... خدا کند برف باشد . شاید خدا با انگشت های مهربانش سقف اتاقم را سوراخ کرده است . برف ها می لغزد به گوشه لب هايم ... چه برف شوری است . کم کم خوابم می برد . صدای نفس های من می آيد . امروز هم تمام شد . خدا را شکر . |
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:44 بعد از ظهر
|
|
نقطه و سکوت .....
|
|
امروز مثل دیروز شروع شد مثل یک برنامه از پیش تنظیم شده با اندکی چاشنی بی حوصلگی روزهای زندگیم هیاهویی ست برای هیچ ! و شاید در فلسفه غریب ذهن خامم هیچ مساوی باشد با ... نقطه و سکوت همین! عصرها کمی زندگی زیباتر می شود و شب هنگام زیبایی زندگی به حد کمال می رسد . و شبها تنها زمانیست که می توانم برگردم به خودم تنها زمانیست که رخوتی دل انگیز همدمم می شود و من می شوم خود خودم ... زیباترین نغمه را در سکوت شب خلاصه می کنم و بهترین لحظه را در خلسه های عارفانه می بینم . و تنها تا سپیده دم زندگی می کنم و از سپیده دم به بعد باز هم ... نقطه و سکوت
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
1:47 قبل از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |