تبليغاتX
سایه روشن
سایه روشن
در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است
ر و یا ...
 

   

 بهت نمی گم امسال شب یلدا چه احساسی داشتم ...

 بهت نمی گم  بغضی که راه گلومو گرفته بودو با حرفات شکوندی و آرومم کردی  ...

 بهت نمی گم لحظه ای که ببینمت چه حسی دارم و چی کار میکنم ...

 بهت نمی گم که امشب چقدر تو خیالم با تو حرف زدم و چقدر اشک ریختم

 و تو فقط و فقط با چشای نازت نگام می کردی .....

 بهت نمی گم که الان که ساعت یک و نیم یه شب سرد زمستونیه چه احساسی دارم ...

 صدای ترک خورده ی یه آهنگ قدیمی همه ی اتاقو گرفته ، می تونی بشنوی ؟:

 << پشت این پنجره ها دل میگیره

  غم و غصه ی دل و  تو می دونی ... >>

 یه خنده زورکی رو لبامه اما چشام خیس خیسن !

 نه عزیز دلم باور کن که گریه نمی کنم فقط ...

 ولش کن اصلا عیب از چشای لعنتی منه که نمی خوان درک کنن که الان وقت بارونی شدن نیست!

 می خندم به خاط تو ...

 یادته ... یادته که همیشه وقتی می خواستی آروم شم و درسمو بخونم بهم چی می گفتی ؟

 (بیا با هم درس بخونیم  ...  تو برای من من برای تو )

 می دونم تو خیلی چیزا رو می فهمی و درک می کنی

 خیلی چیزایی که به زبون آوردنشون سخته ...

 می دونم که بعضی وقتا کلمه ها هم واسه گفتن حرفای دل آدما ناتوانند

 بهت حسودیم می شه

 کاشکی منم مثه تو پاک و مهربون بودم ، اونوقت می تونستم رو یه تیکه ابر بشینم اما ....

 می بوسمت فرشته ی رویایی من ...

 یه بوسه ی آروم که صداشو فقط خودمون بشنویم

 من و تو ... 

 

2 رویاهای سایه روشن در   10:43 بعد از ظهر 
پیاده روی طولانی ...

    

  
  ... اولين ملاقات , ايستگاه اتوبوس بود . ساعت هشت صبح . من و اون تنها . نشسته بود روی نيمکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به آسفالت داغ خيابون . سير نگاش کردم . هيچ توجهی به دور و برش نداشت . صورت گرد و رنگ پريده با ابروهای هلالی و چشمای سياه . يه نقاشی منحصر به فرد . غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود . اتوبوس که می اومد لحظه ی ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد . ديگه عادت کرده بودم . ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود . نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم . شايد يه جور ترس از دست دادنش بود . شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم . من به همين تماشای ساده راضی بودم . دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست . نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه . هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد . هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم . حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز . اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم . هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم . ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود . مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود . ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود . بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی . خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود . نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم . فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن . يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم . شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم . اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد . نمی تونستم . دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم . از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت . من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم . حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم . کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت . از خودم و غرورم بدم می اومد . با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم . بلند شدم و ايستادم . در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون . درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد . طرح اندام اون ( که مثل صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود . دقيق که نگاه کردم ديدمش . خودش بود . انگار تمام راه رو دويده بود . داشت به من نگاه می کرد. نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود . زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود . دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود . نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست .

- شما هم دير رسيديد؟

و من چی می تونستم بگم .

- درست مثل شما .

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم .

- مثه اينکه بايد پياده بريم .

و پياده رفتيم...

و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه .  ( برگرفته از دفتر خاطرات آلبالو )

 

 

2 رویاهای سایه روشن در   7:12 بعد از ظهر 
خاک خوب ...
   

 


  وقتی مردم مرا در قبری تاريک پنهان نسازيد

  مثل لکه ننگی که از صفحه زمين می زداييد ،

  تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم

  و چشمانم تصويری از تمامی احساساتم ... تبلور سایه روشن های زندگیم

  دستانم ستايشگرين نوازشگران

  و قلبم عصاره ای از عشق ؛

  عريانم نسازيد

  من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم

  اشک هايتان ارزانيتان

  و ناله های بيهوده تان ...

  خوب می دانم سه بار که خورشيد غروب کند

  من برای هميشه در خاطره هاتان غروب می کنم

  خروارها خاک سرد برای من

  بسترتان هميشه گرم ...

  می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد

  تا روزی اندام شما را در آغوش گيرم

  روزی که دير نخواهد بود ...

2 رویاهای سایه روشن در   10:42 بعد از ظهر 
 
* صفحه اصلی *
@ مکاتبه با سایه روشن @
آرشیو
... و این منم ...
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها
از هرجایی بخواهم مینویسم
بدون مرز
هرچند بی ربط !
هرچند بی معنی !
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست ، من هستم
او می خواهد ، من میخواهم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر
...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
تعجب نکن ...
من ... دیوانه ام !

... یادش بخیر قدیما ...
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
دوستان
خلوت دل
  کارشناس ارشد تحقیقات آموزشی
  سایت رسمی پرسپولیس
  زمزمه های دلتنگی
  یادداشتهای همینجوری
  دکتر مهدی رادمهر
  ندا
  به وقت گرینویچ
  آوای آزاد
  عشق شیشه ای
  به نام دل
  Really Love
  خاله سوسکه
  رنگ خدا
  من و مرد در اینه
  ندای عشق
  زمزمه با خدا
  پرسپولیسی ها بیان تو
  عاشقانه
  مسافر کوچه ی تنهایی
  استاد شهرام ناظری
 
 

 SAYEH <bgsound <tr> <td height="11" style="border-left: 1px solid #3c3c3c" ></td> </tr> </table> </div> <div style="clear: both;">&#160;</div> </div> </center> </div> </body> </html>