![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
باز هم بی مقدمه ...
|
خسته م به خستگی یه نگاه منتظر تنهام به تنهایی یه سوال بی جواب مبهمم به مبهمی یه زندگی و در آرزوی پیدا کردن خودم همونی که خیلی وقته گمش کردم و در آرزوی آشتی با دلم همونی که خیلی وقته باهام قهره با این خستگی ، و تنهایی ، و مبهمی ، مثل یه نگاه منتظر پر از سوال بی جواب زندگی می کنم ... و در آرزوی رسیدن به این آرزو لحظه ها مرا می شمارند .... |
|
2 رویاهای سایه روشن در
7:49 بعد از ظهر
|
|
نوشته ای برای من و تو ...
|
|
نوشته ای برای ضميری كه می خوانمش. يادداشتی برای يك من كه روبرويم می نشيند و تو خطاب می گيرد . به ياد پسركی كه بیست و چهار سال پیش چشمانش را گشود و آرام لبخند زد ... خدا نقطه گذاشت و انسان آغاز شد از نقطه آغاز شدم ، برخلاف نوشته كه با نقطه پايان مي گيرد . انسان با نقطه آغاز مي شود. از نطفه ای شايد . نقطه های تك بعدی تقسيم می شوند و در امتداد هم خطی را تشكيل می دهند. خطها باد مي كنند و حجمها را مي سازند. من آغاز شدم. صدای جيغ زنی در هوا احساس بطالت می كند. پرستاری مرا بيرون می كشد و ضربه ای به پشتم می زند. شسته می شوم در حالی که گريه می كنم. نمی دانستم كه دارم بودن را با حال ساده گريستن در اول شخص مفرد صرف می كنم. تولد ، كشيدنی بود از سوی پرستاری كه مرا از جايی راحت و تاريك به سوی روشنايی می برد . من ميان هزاران عروسك گم شده بودم مادر هر روز با من مثل تمام عروسكهايش بازی مي كرد و پدر هر روز اسباب بازي های دلخواه كودكی اش را برايم می خريد. من در دست برادر و خواهرهای مادر و پدرم بالا پايين می رفتم. مادر سعي می كرد او را صدا كنم. هی می گفت : بگو مامان چهار پا بودنم را ترك كردم و بر دو پايم سوار شدم. روز اول مدرسه مادر خندید و من می گریستم . زنی تخته ای سياه را خط خطی مي كرد بعد ما را مجبور كرد برای هر خط خطی داد بزنيم: الف ، ب ، ... به آن زن گفتيم : معلم. ما كه هنوز نمی دانستيم بيست چيست يا حتی بعد از نوزده است ثلث اول را بيست گرفتيم. يعنی همه بيست گرفتند و من نوزده. ولي چه فرقي می كرد نوزده قشنگ تر بود. بعدها فهميدم معلم شعور و سو ادمان را با نمره اندازه گيری می كند. سال اول شاگرد دوم شدم. مادر ناراحت بود. بيست و نه نفر با معدل بيست شاگرد اول شدند و من شاگرد دوم. ما هر سال سر درس انشا فصل بهار ، تابستان ، پاييز و زمستان را توصيف می كرديم. درباره مقام معلم می نوشتيم و شغل آينده خودمان را می گفتيم. و معلم هم خوابيدن را صرف می كرد . ..... آغاز ويرانگی از زمانی بود كه خواستم از ضمير ما جدا شوم. چند سطر بالا من نبود ، ما بود. ما به مدرسه رفتيم، ما نمره گرفتيم ، ما انشا نوشتيم و ... من هايی هم وجود دارد. من هايی كاملا انحصاری. هر چقدر اين من ها در جمله های زندگی بيشتر شود به جنون نزديك تر مي شوی. اولين جرقه نه سالگي بود . با خانه هاي كوچك پلاستيكی شهری ساختم. آدمك هاي پلاستيكی ام را در خانه ها گذاشتم. به جايشان حرف مي زدم. خود را خدای آنان مي دانستم. كاملا در اختيارشان داشتم. می خواستم لحظه ای تجربه خدا بودن را مزه كنم. بعد از چند ساعت حوصله ام سر رفت تمام شهر پلاستيكی ام را خراب كردم. به شهرم نگاه كردم ، ويرانه ای بود. ترس تمام وجودم را گرفت رفتم پيش مادر. نفس نفس می زدم. مادرم با ديدن من آشفته شد. گفتم: مامان اگه خدا حوصله اش سر بره چی ميشه؟ اونم كاری كه من كردم ، می كنه ؟ مادر آرام شد و فقط خنديد ... برای مادر زخم زمانی معنا دارد كه همراه قطره ای خون، كبودی پوست و متورم شدن باشد. ولی سوالم هيچ كدامشان را نداشت. سوالم ، كابوسی برايم شده بود . اگر روزی خدا حوصله اش سر برود چه بلايی سر ما می آيد. چه بلايی ... هنوز هم در امتداد این سالها برای سوالم پاسخی نیافتم . شايد تنها زيبايی كودكی ، سريع از ياد بردن است . روياهاي زود گذر ... كابوسهای زودگذر ... بزرگتر كه می شوی تنها سایه روشن هایی تمام اندوخته ات خواهند بود از تمام آن سالها و زمان باز هم می گذرد ... |
|
2 رویاهای سایه روشن در
1:24 قبل از ظهر
|
|
حقیقت تلخ ...
|
زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب ! روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را می زند امروز کودکی را دیدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و دیروز مردی را دیدم که .... خسته ام ، گاهی از خودم هم خسته می شوم ! گاهی به وضوح می بینم و احساس می کنم که روحم زیر پاهای جسمم در حال هلاک شدن است چشمان معصومش را می بینم و صدای خسته اش که به زمزمه ای بیشتر شبیه است را می شنوم حقیقت تلخی ست ولی مدتی ست که فقط شده ام جسم ، یک جسم متحرک ... از روحم خبری نیست ! هر چقدر که در جستجویش بودم نیافتمش حال خوشی ندارم ، هنوز هم نمی دانم تقصیر از من است یا از جبر زمانه و یا ... |
|
2 رویاهای سایه روشن در
1:47 قبل از ظهر
|
|
باور ...
|
باورم می گوید : عشق در پنجره نیست ، عشق در تاریکی ست ، مرگ در تاریکی ست ، مردگانیم همه تشنه عشق غرق در تاریکی تاریکی ، تاریکی ... ( نصرت رحمانی )
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:24 قبل از ظهر
|
|
حادثه
|
|
و یک صدا که در افق سرد فریاد زد : خداحافظ !!!
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:7 قبل از ظهر
|
|
فقط مثل یه دوست ....
|
|
نشسته ام تنها بر ایوانی سرد ... آزاد و رها ! رهاتر از همیشه ... حسی هم به هیچ کس و هیچ چیز ندارم ... حتی به به صندلی ِخالی ِ کنارم ... جایی آمده ام دورتر از آنچه که تصور کنی . مزاحمی نيست.سکوت است و سکوت و سکوت. نفس می کشم در هوایی پاک. نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز. خالی از عطر فریبنده تو . حتی خالی از آلودگی ِ همیشگی ِ شهرِ تو . من اینجا هستم ، در آرامشی مطلق . آرامشی که حتی تصورش را هم نمی کردی . هیچوقت اینجا نیاورده بودمت . دریغ از یک لحظه ارتباط با دنیای تو . امشب آسمان من تا آسمان تو میلیارد ها ستاره بیشتر دارد و حتی شاید کرور کرور گل سرخ... شب خاطره انگيزی است برای من .. و حتما بلندترین شب سال ! کاغذی دست و پا می کنم تا بنویسم. اما نه برای تو . " بجای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت." دیگر مهم نیست... فارغ ام ، حتی از تپش های همیشگی این دل دیوانه در سینه ام ... دلم هم مدتهاست دیگر شور نمی زند ... و همچنان دو صندلی در ایوان ... یکی برای من و دیگری خالی ... و من همچنان حسی به صندلی ِ خالی ِ کنارم ندارم ... ... - می دونی ... تو باید واقعیت و قبول کنی .... من يه نفر ديگه رو دوست دارم ، يه نفر به جز تو , البته تو رو هم دوست دارم , ولی مثل يک دوست ، نه بيشتر الانم دارم ... فقط احساسات اونموقع من خيلی احمقانه بود , الانم دوستت دارم ... مثل يه دوست ... خيلی عاقلانه يه حسی بهم میگه .. اون موقع اون حق داشت امشب خوابم نمی بره ... هنوز نشستم تو ایوون ... کنار یه صندلی خالی ... خیلی وقته که دیگه حسی به این جای خالی کنارم ندارم ... ساعت از سه نيمه شب گذشته ، انگار يکی از اون ته .. از توی سياهی ها داد می زنه
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:55 بعد از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |