تبليغاتX
سایه روشن
سایه روشن
در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است
بیگانه

  اين روزا اگه کسی بهم نزديک شه ،
  يه حسی بهم ميگه :
  بيگانه را به خانه راه نده ٬  او به قصد غارت آمده است ...

    

 

نمی دانم چگونه می توانم همه را دوست داشته باشم ،
 همه را ...
زشت و زيبا و مورچه و ديوار را
 همه را دوست داشته باشم و ... و دلبسته به هيچکس نباشم
 دلبسته بودن , شبيه طنابی در گردن داشتن است
 بايد مواظب باشی و گرنه
 يا خودت از دست می روی يا طناب بيچاره پاره می شود ...
 اگر خودت
از دست بروی , دو حالت دارد
 يا طناب برای هميشه نعش خاطرات تو را , آويزان بر خودش حفظ می کند
 و يا از گردن بی جان تو بر گردن تازه نفسی ديگر می افتد ...
 و اگر طناب پاره شود ،

 يا تو در چاله های تاريک سردرگمی سقوط می کنی
 و يا دنبال طنابی ديگر برای آويزان کردن خودت می گردی ...
 رسم زندگی همين است

 و رسم عاشقی ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   11:41 قبل از ظهر 
یک لحظه و دیگر هیچ ...

   و در آغاز هیچ نبودیم  ... و سپس نیز هم !


  

 می‌آیم ...

 می‌گریم ...

 می‌مانم ...

 می‌جویم ...
 می‌ن
الم ...

 می‌میرم ...
 چندیست مینشینم ٬ چمدان‌هایم را می‌چینم ٬ نگاهشان می‌کنم ...

 آیا تمام آنچه من با خود آورده ام ٬ تمام بهره‌ی من از این زندگی کوتاه ٬ همین دو چمدان است ؟!
 چشم به در دوخته ام ...
 چشمانم خشکید بس که به در زل زده‌ام ٬

 می‌دانم منتظرم ٬ پس زمینه‌ی نگاهم چمدان‌هایم هستند ٬ و درهای باز و نیمه‌بازی که تو گویی هیچ‌گاه به روی هیچ منتظری نخندیده‌اند ...
 چه درونم تنهاست ....

 .

 .
 « زندگی شاید ٬ حس غریبی‌است که یک مرغ مهاجر دارد ! »

 این یک شعر بود که من خواندم ! فقط همین ...

 خواندم ... صرف فعل خواندن است که من همیشه دوست میداشتم ٬ ولی ... به زمان ماضی ساده !!

 گذشته ای که به سادگی گذشت .
 .
 .
 باز هم می‌خوانم ...

 « آخرین قطره‌ی باران ... یادم نیست ...  »

 شعرهایم نیز همه در هم فرو رفته اند ٬ همه‌چیز مبهم است ٬

 هوا هم اینجا مه گرفته ...
 یک نفر باز صدا زد : « من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین ... »
 .
 .
 می‌دانی ...

 اهل کاشانم اما ٬
 شهر من کاشان نیست
.
 شهر من گمشده است ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   3:56 بعد از ظهر 
زمزمه ...

  ... که دروغی تو دروغ ٬ که فریبی تو فریب ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   9:38 بعد از ظهر 
درد دلهای شبانه ی یک کودک ...

 

 اگر تمام انسانها کودک باقی می ماندند دنیا دوست داشتنی تر بود و مطمئنا رنگ آسمان هم آبی تر ...

 جهنم 

 

  خدايا ...

 نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين

  می دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن

 و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .

 خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ...

 خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...

 چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ...

 خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟

 آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..

 خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟

 خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...

 چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..

 خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟

 می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟

 اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...

 خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

 خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟

 اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

 خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟

 نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...

 خب تو حق داری .. تو خدايی ...

 خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

 سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ...

 خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...

 سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟

 دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو  تو کشتی خدايا ؟

 چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟

 خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...

 راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟

 خدایا من می ترسم ...

 خسته ام ...

 خدايا شب به خير ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   9:39 بعد از ظهر 
خیال ...

  

 

 

 

 

 

 

 خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

 چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

 با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده

 جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :

 بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

 و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

 و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

 ناخوداگاه پوزخندی زدم .

 معلم خشمگين مرا بيرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .

 مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

 مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

 می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

 اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .

 نمی دانم ...

 نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !

 مثل تمام کلاس های ادبيات ...  

 و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .

 سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

 ... من چه می گویم !

 هميشه همينطور است ،

 هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

 به کجا ؟ خدا می داند.

 نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

 هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

 شايد همانجا پرت می شوم .

 ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

 او هم به گمانم عاشق نبوده ست  .  مثل من .

 هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

 حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن ...

 ..............

 صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ... 

 

2 رویاهای سایه روشن در   8:55 بعد از ظهر 
 
* صفحه اصلی *
@ مکاتبه با سایه روشن @
آرشیو
... و این منم ...
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها
از هرجایی بخواهم مینویسم
بدون مرز
هرچند بی ربط !
هرچند بی معنی !
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست ، من هستم
او می خواهد ، من میخواهم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر
...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
تعجب نکن ...
من ... دیوانه ام !

... یادش بخیر قدیما ...
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
دوستان
خلوت دل
  کارشناس ارشد تحقیقات آموزشی
  سایت رسمی پرسپولیس
  زمزمه های دلتنگی
  یادداشتهای همینجوری
  دکتر مهدی رادمهر
  ندا
  به وقت گرینویچ
  آوای آزاد
  عشق شیشه ای
  به نام دل
  Really Love
  خاله سوسکه
  رنگ خدا
  من و مرد در اینه
  ندای عشق
  زمزمه با خدا
  پرسپولیسی ها بیان تو
  عاشقانه
  مسافر کوچه ی تنهایی
  استاد شهرام ناظری
 
 

 SAYEH <bgsound <tr> <td height="11" style="border-left: 1px solid #3c3c3c" ></td> </tr> </table> </div> <div style="clear: both;">&#160;</div> </div> </center> </div> </body> </html>