![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
بیگانه
|
|
اين روزا اگه کسی بهم نزديک شه ،
نمی دانم چگونه می توانم همه را دوست داشته باشم ، يا تو در چاله های تاريک سردرگمی سقوط می کنی و رسم عاشقی ... |
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:41 قبل از ظهر
|
|
یک لحظه و دیگر هیچ ...
|
|
و در آغاز هیچ نبودیم ... و سپس نیز هم !
میآیم ... میگریم ... میمانم ... میجویم ... میمیرم ... آیا تمام آنچه من با خود آورده ام ٬ تمام بهرهی من از این زندگی کوتاه ٬ همین دو چمدان است ؟! میدانم منتظرم ٬ پس زمینهی نگاهم چمدانهایم هستند ٬ و درهای باز و نیمهبازی که تو گویی هیچگاه به روی هیچ منتظری نخندیدهاند ... . . این یک شعر بود که من خواندم ! فقط همین ... خواندم ... صرف فعل خواندن است که من همیشه دوست میداشتم ٬ ولی ... به زمان ماضی ساده !! گذشته ای که به سادگی گذشت . « آخرین قطرهی باران ... یادم نیست ... » شعرهایم نیز همه در هم فرو رفته اند ٬ همهچیز مبهم است ٬ هوا هم اینجا مه گرفته ... اهل کاشانم اما ٬ |
|
2 رویاهای سایه روشن در
3:56 بعد از ظهر
|
|
زمزمه ...
|
|
... که دروغی تو دروغ ٬ که فریبی تو فریب ... |
|
2 رویاهای سایه روشن در
9:38 بعد از ظهر
|
|
درد دلهای شبانه ی یک کودک ...
|
|
اگر تمام انسانها کودک باقی می ماندند دنیا دوست داشتنی تر بود و مطمئنا رنگ آسمان هم آبی تر ...
خدايا ... نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين می دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده . خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ... خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ... چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ... خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟ آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی .. خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟ خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ... چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی .. خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟ می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟ اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ... خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟ خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟ اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو. خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟ نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ... خب تو حق داری .. تو خدايی ... خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟ سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ... خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ... سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟ دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتی خدايا ؟ چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟ خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ... راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟ خدایا من می ترسم ... خسته ام ... خدايا شب به خير ... |
|
2 رویاهای سایه روشن در
9:39 بعد از ظهر
|
|
خیال ...
|
|
خواب دیدم دوباره کودکیم را .... نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری سر کلاس های درس حاضر بودم ... معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام . چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ، با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد : بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟ و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است . ناخوداگاه پوزخندی زدم . معلم خشمگين مرا بيرون کرد و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد . مزه ٍ دردش زیر زبانم است ... مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده . می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ، اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند . نمی دانم ... نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ ! مثل تمام کلاس های ادبيات ... و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد . سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ... ... من چه می گویم ! هميشه همينطور است ، هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم . به کجا ؟ خدا می داند. نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ، هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ، شايد همانجا پرت می شوم . ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده . او هم به گمانم عاشق نبوده ست …. مثل من . هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود . اين جا نمی شود به کسی نزديک شد . آدم ها از دور دوست داشتنی ترند . حتی آدم هایی که اونقدر تنهان که به خدا فکر می کنن ... .............. صبح می شود و زندگی آغاز از خواب بيدار مي شوم خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ، لااقل راست تر از اين زندگی اند . ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم و نه چند سال بعدش را . چه فرقی می کند ، دنيا که عوض نمی شود . می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
8:55 بعد از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |