تبليغاتX
سایه روشن
سایه روشن
در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است
به چشمهای خود دروغ نگوییم ... خدا دیدنی است ...

 

  

 

 ..........

 

 و اين دل خسته تا هميشه در آسمان عشق تو پرواز ميکند ....

 

 و تو آنقدر بزرگی که کوچکی و حقارتم را می گسترانی و زنده ميگردانی ...

 

 من غريب و نا آشنا در کوچه پس کوچه های مبهم زندگی گمگشته ام

 

 و تو آشنايی و راهنما ...

 

 من زندگی ام به یک مو بند است ...

 

 جسم خسته ام را دریاب که به دستهای نوازشگر تو محتاج است ،

 

 روح سرکش و طغیانگرم را آرام کن که در پی ات شبها بی قرار و بی تابست ،

 

 قلب پر تپش ام را حس کن که برای رسیدن به تو چه نامنظم در سینه ام در تقلاست ،

 

 چشمهای غمگینم را ببین  که پیوسته برای دیدنت عاشقانه در انتظار است ،

 

 بغض گلویم را بگیر  که این همان درد دوری و دلتنگی است ،

 

 آتش این وجود نگرانم را خاموش کن که آفت بزرگی از حسد در تن ضعیف و بیمارم است ،

 

 و به من اطمینان ببخش که به حال خود رهایم نمیکنی ...

 

 اينک سوار بر مرکب اميد به سوی تو می آيم ،

 

 به سوی تکيه گاهی که ويران نمی شود ،

 

 دورها آوايی است که مرا می خواند  ....

 

 اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی

 اللهم انی اسئلک ببهائک کله ...

 اللهم انی اسئلک باسمائک کلها ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   10:54 بعد از ظهر 
قصه ی سنجابها ...

    

 دیشب ٬ شب عجیبی بود !
 نمیدانم چرا
   راستش چیزی از دیشب یادم نیست .

 تنها به خاطر می‌آورم که من بودم و تو بودی و ماه بود.

 ماه دیشب خیلی هیز بود ، همه‌اش از کنار کرکره‌ی اتاق سرک میکشید ببیند این تو چه میگذرد .

 یادم هست تا ماه بود تو هم بودی .

 تو نزدیک بودی و ماه دور .

 من به ماه نگاه میکردم و تو به من .

 صبح ... بیدار که شدم دیگر تو نبودی .

 صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود  .

 تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکره‌ی اتاق بود که هنوز بود .

 .............

 امروز روز عجیبی بود !

 نه تو بودی و نه ماه بود .

 از در که رفتم بیرون سنجاب هر روزم را دیدم ، سنجاب شیطانی‌ست .

 همیشه پشت در ما از این درخت به آن درخت میپرد و منتظر است من در را چند دقیقه برایش باز بگذارم و بروم ،

 فورا میپرد داخل . اتاق گرم و نرم است و سنجاب هم عاشق جای گرم و نرم ،

 میدانی ... سنجاب هم امروز عجیب بود !

 نگاهش که کردم آمد جلو و سلام داد ،

 گمان کنم میخواست دست هم بدهد ولی قیافه‌ی مرا که دید پشیمان شد .

 امروز نگاه سنجاب برایم تازگی داشت !

 فهمید و گفت من عجیب نیستم .

 من چیزی نگفتم ولی سنجاب گفت باور کن !

 سنجاب برایم قصه‌ی عجیبی گفت ،

 قصه‌‌ی سنجاب‌هایی که هر روز از این درخت به آن درخت میروند ،

 قصه‌ی سنجاب‌هایی که هر شب تمام شهر را دنبال درختشان میگردند و کنار هر درختی که گرم‌تر باشد میخوابند ، بدون اینکه به ماه نگاه کنند .

 سنجاب به من گفت تا به حال ماه را ندیده و هر شب فقط به درختش نگاه می‌کند .
 میدانی ... سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند !

 آن‌ها هیچوقت خسته نمیشوند .

 حتی اگر هر شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را دنبال آن یک درخت میگردند.

 سنجاب به من راز عجیبی را گفت ...

 او به من گفت که هیچ‌وقت پشیمان نمیشود ،

 حتی ده سال بعد و این را که  گفت رفت دنبال درخت امروزش .

 .............
 سنجاب ها عجیبند !

 تو هم عجیبی !

 ماه هم عجیب است !

 دیشب و امروز هم همه‌اش عجیب بود !

 ولی هرچه باشد  امروز تو نبودی ٬

 ماه هم نبود .

 سنجاب هم دیگر نیست . 

 

2 رویاهای سایه روشن در   0:27 قبل از ظهر 
زمزمه ...
 

  من که هر آنچه داشتم ، اول ره گذاشتم

  حال برای چون تویی ، اگر که لایقم بگو ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   11:14 بعد از ظهر 
در باب یک افسانه ...
   داستانِ من و تو افسانه ی قشنگی است  ...

  

  یادت هست آن روز نخستین را ؟

 صفوف به هم پیوسته آدمها در ایستگاه اتوبوس

 چهره ی کودکانه ی باران خورده ات را یادم هست .

 يادم هست با چشمان سياهت
 - که به زيبایی يک رمانِ غمگين بود -
 به من نگاه کردی ، و خنديدی .

 من گونه هایم سرخ بود از نوازشهای باد زمستانی ؛ یا از نگاه تو ؟ یادم نیست .

 .................
 يادت هست از گربه ی باغچه مان ترسيدی ‌؟
 يادم هست گربه را ترساندم ؛
 و به تو قول دادم ،
 که از آن پس تا ابد در کنارت می مانم.
 يادت هست مجنون شدم
؟ يا فرهاد ؟
 از روزی که يادم هست تو ليلی بودی
؛
 و هنوز هم هستی ، و تا ابد خواهی ماند
.
 يادم هست ظرفم را که شکستی ،
 با خودم
 گفتم : عشق را بايد کشت ،
 يا با دروغ ، از روبرو ، يا با خيانت ، از  پشت .
 پس از آن روز - تا امروز -
 نه « دوستت دارم » ارزشی داشت ، و نه عشق معنی می داد .
 .................

 يادم هست که يک بار خيانت کردم ،
 و چه حرفهايی که روزی هزار بار آرزو مي کنم هرگز نمی شنيدی .

 و يک عمر دروغ گفتم ،

 و تو فهميدی ،
 و دلت نشکست ؛ خُرد شد ، ريز ريز شد و زمين ريخت .
 پس از آن روز - تا امروز -
 نه « دوستت دارم » هايم را دوست داشتی ، نه به چشمانم اعتماد
.
 
 يادت هست شب قبل از رفتنت مرا بوسيدی
؟
 و به من گفتی که منتظر بمانم تا برگردی ؛ يا نگفتی
؟ يادم نيست .
 يادم هست سيم های تلفن گرمی صدايت را می خوردند ،
 و بوسه هايی که با حروف تايپ شده می فرستادی در راه می مردند
.
 اشکهايم که تمام شد
، دلم پر از خالی شد، خام شد.
 می داني ،
 دروغ ِ اول سخت است ، بعدی راحت می شود .
 يادم هست خيانت غير ممکن می نمود ،
 ولی آن هم - به لطف فاصله - کم کم عادت شد .
 شايد نتوانم بهترين روز زندگی ام را به ياد بياورم ،
 ولی تا ابد می دانم ،
 بد ترين روز زندگی ام همان روزی بود که می رفتی ،
 و به تقدير ايمان آوردم ،
 و من دقيقا در همان روز همه چيز را فهميدم .


   AX071882.jpg


 يادت هست وقتی اشکهايم را ديدی بازگشتی ؟
 يادم هست روزی که دوباره به ديدنم آمدی پيرهن سفيدت را پوشيده بودی .
 من هنوز از ديدن اقيانوس آرام سرمست بودم ؛ يا از ديدن چشمان تو ؟ يادم نيست .
 يادم هست گذشته ام را به يادم نياوردی ،
 و برايم بهترين آرزوها را کردی ، و باز مرا در آغوشت گرفتی ،
 و باز مرا بوسيدی ، و به سوی اقيانوس ديگری رفتی
.
 شايد اگر داستان ما افسانه نبود ،
 همين جا پيش من می ماندی ، و ديگر نه دوری بود و نه درد و نه دلتنگی.
 ولی در افسانه ی ما
، دوری شرط لازم بود ،
 و تو - فرشته ی زيبای من - باز هم بدی های مرا ديدی.


  

 

 اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است ،
 و ديروز مادرم گفت که دماوند هم هنوز قله ء دنا را نديده است ،
 ولی امروز تو باز هم به من رسيدی ، يا من به تو رسيدم ، واقعا نمی دانم .
 حس می کنی که اينبار همديگر را جور ديگری می بوسيم ؟
 می بينی که اينبار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را می گوييم ؟
 دقت مي کنی که اينبار ديگر از گذشته هيچ چيزی نمی گوييم ؟
 مي دانی ،
 داشتم فکر می کردم نکند بزرگ شده ايم ؟
 نکند زمانش رسيده است ، که فصل آخر افسانه ء مان را بنويسيم ؟
 داستان من و تو ، افسانه ی قشنگی است.
 يک افسانه قشنگ ، پايان قشنگی دارد ؛ يا ندارد ؟ يادم نيست.
 زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم می داند .
 برايش صبر می کنم ، تا افسانه ی قشنگمان را به پايان برساند .
 می دانی ،
 من می دانم - هر چه که پيش آيد -
 هر کسی هر روز هر جايی داستان من و تو را بخواند ،
 به خودش خواهد گفت :‌
 داستان من و تو  ،  افسانه ی قشنگی است  ... 

 

2 رویاهای سایه روشن در   11:0 بعد از ظهر 
رفتنم را حس می کنم ...

 تقديمی ديگر از من  به تمامی كسانی  كه منتظرند :

  

 روزگار سختی است ...........!

 آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

 خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

 انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

 و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

 هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر ! 

 آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

 من اينجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ...  مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

 پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

 مرا ...... ببـــــــر .

 

2 رویاهای سایه روشن در   0:17 قبل از ظهر 
.......
 

کسی هست که ماهی‌های سفره‌ی هفت سینش هنوزم زنده باشند ؟؟

 

2 رویاهای سایه روشن در   0:34 قبل از ظهر 
 
* صفحه اصلی *
@ مکاتبه با سایه روشن @
آرشیو
... و این منم ...
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها
از هرجایی بخواهم مینویسم
بدون مرز
هرچند بی ربط !
هرچند بی معنی !
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست ، من هستم
او می خواهد ، من میخواهم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر
...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
تعجب نکن ...
من ... دیوانه ام !

... یادش بخیر قدیما ...
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
دوستان
خلوت دل
  استاد شهرام ناظری
  سایت رسمی پرسپولیس
  زمزمه های دلتنگی
  یادداشتهای همینجوری
  دکتر مهدی رادمهر
  ندا
  به وقت گرینویچ
  آوای آزاد
  عشق شیشه ای
  به نام دل
  Really Love
  خاله سوسکه
  رنگ خدا
  من و مرد در اینه
  ندای عشق
  زمزمه با خدا
  پرسپولیسی ها بیان تو
  عاشقانه
  مسافر کوچه ی تنهایی
 
 

 SAYEH <bgsound <tr> <td height="11" style="border-left: 1px solid #3c3c3c" ></td> </tr> </table> </div> <div style="clear: both;">&#160;</div> </div> </center> </div> </body> </html>