![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
هفت کارت ...
|
|
رسيد خونه |
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:32 قبل از ظهر
|
|
یک لحظه ... و دیگر هیچ ...
|
![]() ... يک لحظه ديگر بيشتر از دنيا نمانده است که تو را مي بينم ، و در همين يک لحظه مي خواهم که نگاهت کنم ، به ارادتت شوم ، سلامت کنم و عاشقت شوم ... يک لحظه بيشتر نيست و خدا مي خواهد صور را به اسرافيل بدهد و شايد بايد اين يک لحظه چشمانم نگاهش را به خدا بدهد تا در التماسش ، خدا يک لحظه ی ديگر به زمان ببخشد و اگر اين گونه باشد براي جبران لحظه ای که رفته، لحظه ی ديگری از خدا می خواهم و اين گونه است که تا آخر دنيای خدا ، چشم در چشمش می مانم. اما همين يک لحظه نگاهت مي کنم. در صور مي دمد و برای اصول دينم، ديگر چيزي جز نگاه تو يادم نمي آ يد.
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:7 قبل از ظهر
|
|
مثل تو ...
|
نقاشی کشيدن خوب است شبيه نفس کشيدن می ماند شايد به همين خاطر است که وقتی نقاشی می کشم راحت تر نفس کشيدنم می آيد امروز مداد لای انگشتانم بود و کاغذ سفيد زيرش می رقصيد حالی دارد اينکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبيند ! من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند مثل سایه ... ! اما بعضی هاشان چيزهای خوشگل می کشند و روشن ... ! دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها از آن مداد ها که هم چيز خوشگل می کشند و هم شاعرند .......... امروز تمامش بعد از ظهر بود ناهار صبحانه داشتيم ... چای هم بود کاش " تو " هم بود امروز به اين فکر می کردم که " تو " چه می تواند باشد ! توی يک فيلم ديدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : " تو " را دوست دارم . اينکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگويد خيلی خوب است شبيه قلقلک خفيف می ماند خوش به حال " تو " که همه دوستش دارند خيلی خوب بود اگر خدا به جای اينکه من را من کند من را " تو " می کرد آنوقت همه من را دوست داشتند نه .... حسودی کار خوبی نيست همان " تو " هر کی که هست " تو " باشد بهتر است خب من هم " تو " را دوست دارم از اين به بعد حتما " تو " خوب است که همه دوستش دارند ! حالا نمی دانم اينکه آدم کسی را دوست دارد يعنی چه ؟ ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هايم توی يک جايی از بدنم قلنبه شده است کلافه ام ... خدايا اين دوست چيست که اينقدر من دارمش ؟ پس کجاست ... ! ............ آسمان ابریست ... مثل رختخواب بچه ها می ماند آدم نمی داند خشک است يا خيس ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی به آدم دست می دهد شبيه همان احساسی که وقتی کسی " تو " را دوست دارد آن طوری می شود دوست دارم خودم را توی اين نرمی رها کنم ساعت می تيکد, ساعت می تاکد خوابم گرفته باز خواب از وقتی فهميده من در آغوش کشيده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش آغوش خواب گرم است مثل آغوش باران مثل " تو "
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
10:1 بعد از ظهر
|
|
یه شب بارونی ...
|
داستانِ من و تو افسانه ء قشنگي است ...
هنوز یادمه ... شبی که داشتی می رفتی بارون میومد خدافظی که می کردی زل زده بودی تو چشام ... آروم دستامو رها کردی ... و رفتی ... نتونستم خونه بمونم ... تنها تو خیابونای دراز و خلوت راه می رفتم نصفه شب بود ، هیچکی نبود تو خیابونا ... همینجوری داشتم خیس می شدم و بازم بی هدف همینطوری راه میرفتم و راه میرفتم چتر هم نداشتم پشت سر هم سیگار میکشیدم ، بارون ملایم بود ، سیگارو خاموش نمیکرد موقعه راه رفتن دیگه صبح شده بود که اومدم خونه و رفتم توی اتاقم و افتادم رو تخت حالم خوب نبود ... تب کرده بودم ، داغ داغ تو زنگ زدی و گفتی که رسیدی ... صدات گرفته بود ... گریه کرده بودی ... من هم تب داشتم ... |
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:11 بعد از ظهر
|
|
حس ناخوداگاه ...
|
![]() گاهی سخت نگرفتن بهترين کار و شايد تنها کار ممکن باشد . اينکه بروی گوشه ای از شهر ، همان گوشه های ناشناخته ای که حس دلتنگی ات را قلقلک می دهد و خانه ای که نه اما اتاقی اجاره کنی . همان اتاق ها که جان می دهند برای نوشتن ، همان ها که يک پنکه سقفی نيمی از سقفشان را پوشانده ؛ با تختی که هنگام خواب با هر تکان بدنت چوب هايش مانند دخترهای ترشيده و بی حوصله يکی به دو می کنند و خب ، بقيه فضای اتاق هم برای ميز و صندلی آهنی رنگ و رو رفته چندين ساله ای کفايت می کند . عنکبوتی هم سه کنج ديوار قصر آرزوهايش را می گستراند تا تو از ديدنش لذت ببری . و پنجره ای با قاب چوبی که افق درونش می کشاندت به سرزمين های دست نيافتنی . خوب است ، همه ی اين ها خوب است ؛ می دانم ! حتی ديوارهايش هم جای خوبی ست برای نوشتن ، برای واگويه کردن خودت . و شب دراز به دراز می افتی روی تخت و به قيژ قيژ پنکه سقفی گوش می دهی ، انگار کسی برايت می خواند . می فهمی ؟ گمانم اين ها برای آرامش ات کافی ست ، گمانم خوشبخت می ميری ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
10:17 بعد از ظهر
|
|
.......
|
|
خداوندا ... در پیکره بیکران آفرینشت من ، کدامین ذره ام ؟
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
8:31 بعد از ظهر
|
|
گمشده ...
|
|
گاهی خسته می شوم آنقدر که احساس می کنم شانه هایم دیگر هیچ توانی ندارند و گام هایم برای رفتن و رفتن بهانه ای می خواهند زندگی را وقتی تجزیه می کنم به بن بست می رسم . در تنهایی خود گاهی ساعت ها و ساعت ها فکر می کنم به زندگی و تمام فکر کردن هایم به خنده ی مضحکی منتهی می شود ... زندگی فلسفه ای ندارد ... شاید حقیقت این باشد ! فرصتی نیست ... روزها میگذرند ... حس میکنم به انتها نزدیکتر شدم . زمانی مرا کودک پنج ساله ای دیدی که از شوق بالا و پایین می پرید و اکنون جوانی خاموش و متفکر .... احساس میکنم خودم را گم کرده ام ... نمی دانم ... شاید خواب باشم !! در پندار من خواب تاریکی محض نیست بلکه پنجره ایست برای تماشای رویاهای به واقعیت مبدل شده لحظه ایست برای فراغت بال ... و شاید اگر حق انتخاب با من بود دنیای خواب دیدن هایم را به دنیای فعلی ام ترجیح می دادم دنیایی که همه چیز آن را با سلیقه خود انتخاب کرده ام همیشه معتقدم اگر تمام انسانها کودک باقی می ماندند دنیا دوست داشتنی تر بود و مطمئنا رنگ آسمان هم آبی تر و اگر از من تعبیر عشق را بپرسند آن را به علاقه و محبتی که بین دو کودک است تعبیر می کنم عشقی که هیچ گاه نقطه مقابل آن نفرت نیست و ای کاش اگر فرصتی برای عاشق شدن بود عشق در کودکی به سراغمان می آمد و شاید .... و شاید اگر مجالی برای زیستن باشد آه زیستن ... چگونه زیستن پاسخ کمی سخت است بگذار کمی بیشتر بیندیشم ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
8:24 بعد از ظهر
|
|
فرصتی نیست ...
|
|
و رسيدن ٬ يعنی عبور کردن ... يعنی گذشتن ... يعنی رد شدن ! فرصتی نيست تا بينديشم فرصتی نيست تا بينديشم فرصتی نيست تا بينديشم فرصتی نيست تا بينديشم
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
4:39 بعد از ظهر
|
|
شمارش معکوس ...
|
|
و مرگ چیزی از جنس فراموشی است ... و آدمی چیزی از گونهی فراموشکاران ... چند سال بعد در چنين روزی ... برف می بارد و لحظه های عمر من همچون تکدانه های برف آرام بر زمين می افتد و زمين با عطش خاصی آنها را در کام خود فرو می کشاند ... می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان... شمارش معکوس آغاز شده ... برای روزی خاص ، مادرم لباس سياهش را از گنجه در می آورد ... مادرم آن روز را می شناسد ... آن روز را می فهمد ... روز ميلاد دوباره ی من فرا می رسد ... زندگی دوباره آغاز می شود ... سی و هفت ... سی و شش... سی و پنج ... و ت مثل تولد ... وناگهان در غروب غم افزای یک روز سرد زمستانی وتو ناباورانه ديگر هيچ کششی هيچ جاذبه ای احساس نمی کنم .... باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده من نبودن را ترجيح می دهم ... خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!! زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را... و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر، که تو اینجا چه می کنی؟! احساس می کنم که نشته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند... همین و همین کولهبارم را بستهام برای یک سفر طولانی به مقصدی نامعلوم همراه قاب عکسم و خیال تو - خدا نگهدار - |
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:0 قبل از ظهر
|
|
هیچ .....................
|
تو هم با من نبودی تو هم از من نبودی ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
1:54 قبل از ظهر
|
|
سفر ...
|
|
این جهان پر است از صدای پای مردمی که همچنان که ترا می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند ... ( فروغ فرخزاد )
سفر آغاز گشت فاخرانه در لجنزار هوس لولیدی تا زیبندگی نام آدمی را شاید دلالتی باشی ! دریغا عشقم که به دروغین آلت وفایت ازاله شد ... سفر ادامه یافت بی شرمانه بر پهنه ی یخی تزویر لغزیدی تا منزلت نام آدمی را شاید دلالتی باشی ! دریغا اعتمادم که به دروغین بند قولت اسیر شد ... سفر پایان یافت شادمانه در خوشی های لحظه ایی غرق گشتی تا زیبندگی نام آدمی را شاید دلالتی باشی !
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:28 قبل از ظهر
|
|
عطر آشنا
|
نيمه شب از خواب می پری . تموم تنت عرق کرده . تختت سرد تر از هميشه و تنت داغ و تب داره . روی تخت دست می کشی ... دنبال يه چيز شايدم يه نفر می گردی ! هيچی نيست ... هيچ کسی هم نيست . سرفه می کنی ... بلند بلند می دونی کسی نيست که از خواب بپره . روی تخت می شينی . انگشتاتو فرو می بری لابه لای موهات . فقط صدای نفس خس دار خودتو می شنوی . نفس نمی کشی شايد يه صدای ديگه مثه صدای نفسهای آروم يه نفر ديگه به گوشت بخوره و آرومت کنه ولی هيچ صدايی نيست سکوت توی گوشت سيلی می زنه دلت بدجوری می گيره می خوای با يه نفر حرف بزنی لباتو از هم باز می کنی همه حرفات توی بغض گلوت گير می کنه لبات رو می ذاری روی هم دوباره روی تخت دراز می کشی سعی می کنی بخوابی ... چشماتو روی هم فشار می دی احساس می کنی یهو يه دست گرم روی پيشونيتو لمس می کنه چشاتو باز می کنی ... باورت نمی شه اما خودشه ... اون خودشه با همون چشای نگران ... با همون چشای مرطوب می خوای لباتو باز کنی اما اون دستشو می ذاره روی لبات - تو بايد استراحت کنی , خيلی تب داری می خوای با تموم وجودت داد بزنی که دلت واسش تنگ شده نمی تونی .... نمی تونی يه حوله خيس می ذاره روی پيشونيت عرقای سرد تنتو خشک می کنه يه لحاف گرم میکشه روت آروم میشینه کنارت ... تنشو به تنت می چسبونه - چقدر تو داغی ... دستشو می ذاره روی سينه ات - سعی کن بخوابی و تو چشاتو می بندی از لای پلکای بسته ات قطره های گرم اشک می لغزه روی گونه هات می ترسی همه اينا يه خواب باشه با نوک انگشتای ظريفش قطره های اشکتو از روی گونه هات پاک می کنه - تو داری گريه می کنی ؟ ... می خوای لباتو باز کنی و داد بزنی : - آره.. گريه می کنم ... برای تو .. برای بی رحميت ... برای رفتنت ... برای تنهاييم ... ولی نمی تونی طعم شيرين و دوست داشتنی لبای اونو روی لبات حس می کنی با تموم وجودت حس می کنی می ترسی چشاتو باز کنی ولی طاقت نمياری چشاتو باز می کنی .... هيچی نيست ... دورتا دورت ديوار ... فضای تاريک اتاق ... يه تخت خواب در هم و سرد ... و سکوت فقط يه عطر آشنا به مشامت می خوره شونه سمت چپت رو بو می کنی عطر خودشه ... آره اشتباه نکردی ... عطر خودشه اما هيچ اثری از اون نيست . و باز هم سکوت ... تنهایی ... رخوت و انتظار ... انتظار برای کسی که دیگه نيست ... |
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:58 بعد از ظهر
|
|
سفری جاودانه ...
|
روزی به خانه ام مي آيی ؛ من نيستم ، به قاب عكسم روی طاقچه خيره مي شوی ... روز ديگر به خانه ام مي آيی ؛ قاب عكسم نيست اما يادم در خانه جاری است ... روز ديگری هم به خانه ام می آيی ؛ يادم نيز از خانه كوچيده است ...
اين سه لحظه برای يك سفر جاودانه كافی است ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:6 قبل از ظهر
|
|
یه جای خالی ...
|
|
پرنده در قفس خویش ، امروز صبح کلاغ خوان بود که چشمانم باز شد به روی پنجره نيمه باز پنجره دوست دارد شبها باز باشد سکوت رد می شود از لای پنجره سر می خورد توی اتاق و با نسيم عشقبازی می کند نيمه شب ها گاهی دست و پای نسيم می رود روی پر و بالم لذتی دارد لذت بردن از لذت مدتيست صبح ياد گرفتم که اول به خدا سلام کنم سلام کردن به خدا مثل نفس عميق می ماند روی يک قله سبز آدم خودش می تواند همه احساساتش را بسازد ... زيبا که نگاه کنی توی زشتی ها باز يک چيزهای کوچک زيبا پيدا می شود يادم می آيد يک مورچه برايم تعريف می کرد برای نامزدش يک دانه کرک قاصدک برده بود آدم هرچقدر نزديک تر باشد به سطح زمين قدر آسمان را بيشتر می داند ... امروز دلم نان تازه می خواست با ريحان تازه چيده از لب چشمه ای که در عمق يک جنگل جوشيده باشد نان داغ از سرکوچه می شد چيد ريحان را گفتم باشد بعد از در اتاق تا در حياط آنقدر دليل برای فکر کردنم به خيلی چيزها بود که نزدیک بود گم شوم بينشان از جوانه های تازه روييده گرفته تا چند تا گنجشک بازيگوش که سر اولين بوسه را چه کسی بکند دعوا می کردند گفتم بوسه باز يک چيزهايی آمد توی فکرم يادم می آيد يکنفر می گفت واحد بوسه ماچ است پدر بزرگ وقتی مرا می گرفت توی بغل گنده اش که دو تا ماچ , بوسه ام بکند مور مورم می شد صورتش را که مزه قلقک و دود سيگار می داد می چسباند به گونه ام حس می کردم يک چيزهايی را منتقل می کند به من حالا می فهمم که خيلی چيزها بود کبوترها بوسه هاشان خيلی خوشمزه است هر چه توی دلشان است وقت بوسه می ريزند توی دل هم همين تازه گی ها بود فهميدم کبوترها اگر بچه هاشان را روزی شش هفت بار محکم نبوسند , طفلک دلش خالی می شود می ميرد ... در خانه که آغوشش را باز کرد به رفتنم ديدم بيرون هوا جور ديگريست آسمان بنفش است و زمين سفت قدم زدم تا سر کوچه بوی نان داغ می آمد با خودم فکر کردم چقدر اين بو دليل خوبی است برای خنديدن از ته دل برای ذوق کردن و به چيزهای خوب فکر کردن - آقا چند تا ؟ - توی دلم گفتم هزار تا , هزارها تا , چيزهای خوب را بايد زياد گرفت - آنقدر که آدم از زيادی چيزهای خوب پر شود - دلم از سينه داد زد - يکی ... دل من هميشه از هر چيز يکی می خواهد از شلوغی خوشش نمی آيد دل است ديگر, آدم که نيست يآدم آمد چيزهای خوب زياد است از هر کدام يکی را هم که بگيری آنقدر پر می شوی که احساس خالی بودن نکنی آدم اگر چند تا خدا داشت هيچوقت آدم نمی شد می شد يک چيز هر دم بيل يک چيز را بايد انتخاب کرد , کشفش کرد, ذره ذره اش را شناخت , دانه دانه اش را بوييد , بوسه بوسه اش کرد گذاشت لب طاقچه دل ... يادم می آيد يکبار از خدا پرسيدم : - خدای من , تو که سينه ای به اين بزرگی دادی به آدم , تو که از هر چيز خوب دو تا دادی برای تنش , - چرا توی سينه يک دل کاشتی و آنطرفش را گذاشتی خالی و سوت کور؟ - خدا تاملی کرد و توی گوشم زمزمه کرد : - اگر جايی خالی باشد از چيزی , حکمتی دارد اين خلاء , سينه جا دارد برای دو تا دل قبول , آفريدمت برای جستجو , همه چيز را سر جای خودش گذاشتم دانه به دانه , يک جای خالی اش را هم تو پر کن , از هر چه خواستی خواستی يک دل ديگر , خواستی چيزهای ديگر گفتم : - خب مهربان من , آدم دلش نمی آيد دل يکنفر را بردارد بگذارد جای خالی سينه اش , جواب داد با لبخند : - دل نمی توانی برداری , دلت را بده و من پاسخی نداشتم .... ! |
|
2 رویاهای سایه روشن در
0:16 قبل از ظهر
|
|
زمزمه
|
|
اسرار حقيقت آشکار است ، در جام جهان نما ی عشقت ... ( مولانا )
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:18 بعد از ظهر
|
|
من و نيستی هايم ...
|
وقتی قدم می زنم به خيلی چيزها فکر می کنم . شايد بهتر باشد بگويم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم . يک جور صدای خاص شبيه موسيقی خيلی مبهم و ضعيف , محيط اطراف من را احاطه می کند . يک موسيقی ملايم ... در حين قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم . بعضی از آن ها در حين رد شدن از کنارم دستشان را با ملايمت بر گونه هايم می کشند . و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند . بعضی از آن ها مدام گريه می کنند و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گيرند . من بی توجه به تمام اين صحنه ها , فرياد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم . تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسير عبور من در گذرند . له شدن يک مورچه در زير صفحه آجدار کفش يک عابر , يک فاجعه است . قلب مورچه ها مثل پوستشان سياه نيست قلب مورچه ها رنگ سرخ است . گاهی احساس می کنم در حين قدم زدن پرواز می کنم . و اين حالت در خواب های من تشديد می شود . من شب ها نمی توانم بخوابم قلب من گاهی از حرکت بازمی ايستد و من با تمام وجود اين سکون را حس می کنم . از اين سکون نمی ترسم ... گاهی اوقات چيزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند من روحم را حبس نکرده ام . به اينکه انسان عجيبی هستم اعتراف می کنم ! من خدا را در آغوش کشيده ام . خدا زياد هم بزرگ نيست . خدا در آغوش من جا می شود ، شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است . خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم . تب می کنم و هذيان می گويم . خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم . خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی . و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند . می دانم زياد مهمان نخوام بود . اين را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است . زمان می گذرد . هميشه سعی می کنم خوب باشم و هميشه بد می مانم . بايد کمی قدم بزنم تا فکر کنم . من برای اينکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم . مدتی هست که خيلی افسرده ام . از اينکه چيزی می نويسم احساس بدی به من دست می دهد . من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام . و از اين متاسفم . و بيشتر از اين تاسف می خورم که روزهايي که سعی می کردم مورچه های سياه را لگد نکنم ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم . من اين روزها مدام هذيان می گويم آسمان برای من بنفش است . ... بايد کمی قدم بزنم .
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
1:8 قبل از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |