تبليغاتX
سایه روشن
سایه روشن
در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است
انسان فراموشکار ...

   

    تو را انسان می نامم زيرا كه فراموش كاری

     

 دوست داشتن بهانه ايست برای زندگی كردن .

 انسانها آن هنگام كه به هم دروغ می گويند چه زيبا می شوند .

 آن هنگام كه در پس چهره شان كوهی از ريا برپا داشتند .

 آنان حتی دروغ های خود را باور می كنند .

 آبا باز زيستن زيباست.

 آيا خداوند زندگی را زشت آفريد .

 مگر نه اين كه او مظهر كمال است ، پس چگونه می تواند زشتی بيافريند.

 نه . نه. زندگی را انسان آفريد .

 گناه را هم .

 انسان زمين را از زمين گرفت و ماه را از ماه .

 و كارها را دو قسمت كرد : نيك و بد .

 و انسانها را سياه و سپيد

 و آنان كه آرام دراز كشيده بودند را مرده و آنان كه لاشه های خود را بر دوش می كشيدند زنده

 { به راستی كه بسياری قبل از اين كه به دنيا بيايند مرده اند }

 حيوانات بی گناه را اهلی و وحشی { و كدامين حيوان از انسان وحشی تر است }

 همه را ، همه را اين انسان والا آفريد .

 و گرنه این جهان همه وجود خداوند است و عاريست از نامها ،

 كه او مردگان را مرده نمی پندارد .

 و ياد می آورم هنگامی كه خدا انسان را ناميد و به او گفت: تو را انسان مي نامم زيرا كه فراموش كاری .

 به راستی او اين آفريده مخصوص را می شناخت .

 مگر نه ابن است كه همه  فرياد قالو بلی را از ياد برده ايم ...

 و به ياد می آورم آن كلمه كوچك را { دوست داشتن }

 مگر نديدی مادرم را به نسيم فراموشی می سپارم .

 ديگر تو را لازم نيست فراموش كنم تو خود از يادم می روی.

 می دانم، می دانم، حتی تو { وشايد مخصوصا تو } حرفهايم را باور نمی كنی .

 و از دوستم می شنوم : عاقبت انسان تولد و مرگ را در اختيار خود در می آورد و به جاودانگی می رسد .

 من زندگی جاويدان را نمی خواهم ، حتی اين زندگی كوتاه را نيز .

 مرا چند روزی دور از خود و هر آنچه كه به خود مربوط است دور بودن به ...

 وبعد چه لذت بخش است مرگ

 اين جام شوكران را تا انتها خواهم خورد ... 

 توضيح : از تمام دوستانی كه اين نوشته باعث ناراحتی شان شد معذرت می خواهم. من ناچار به نوشتن بودم. من خود آن قاضی گناهكارم .

2 رویاهای سایه روشن در   5:47 بعد از ظهر 
یه دنیا تنهایی ...

     زیستنی را تجربه میکنم بدون همسایه ...

  

 با يه كوله بار٬ پر از خاطره روبروی چشمای بيتابم ايستادی.
 و زمان با دستای نامرئش تو رو ازم جدا ميكنه.
 در كمال ناباوری٬ دورشدنت رو با بغض تماشا ميكنم.
 تو هيچوقت برام نگفتی چرا
 با اينكه ميدونستی بر نميگردی
 ازم خواستی تا منتظرت بمونم.
 و تو از شهر من رفتی. برای هميشه.
 تو رفتی٬ برای يه شروع ديگه.
 من موندم٬ با يه دنيا تنهايی.
 و يه عالمه علامت سوال.....
 

    

 به دروغ هم ميشه دلخوش بود

 هنوز هم ميشه دوست داشت ٬
 هنوز وقتايی پيش مياد که دلم واسه يکی می تپه ٬
 هنوز هم ميشه گفت : دوستت دارم ٬
 هنوز هم ميشه از عشق نوشت ٬
 هنوزهم ميشه دلخوش بود ...
  آی عشق ... !

                  هنوز هم٬ ‌تو همون بزرگترين دروغ جهانی! 

2 رویاهای سایه روشن در   10:55 بعد از ظهر 
رویا
    

 ما با هم زندگی میکنیم

 با هم دعوامون میشه

 تو بالیش و پتو رو برمی‌داری و میری روی کاناپه ی توی هال می‌خوابی
 شبه

 منم میدونم که همه‌ش منتظری که من بیام نازتو بکشم

 بگم قهر نکن ، ببخشید، بغلت کنم و دیگه رو کاناپه نخوابی
 ولی هرچی منتظر میشی من نمیام که
 خوابت میبره
 من مطمئن میشم که خوابت برده
 میام بغلت میکنم و میبرمت میذارم رو تخت
 یه جوره آرومی که از خواب بلند نشی
 بعد محکم بغلت میکنم
 تو
 صبح تو بغل من از خواب بیدار میشی
 فک می‌کنی که اون دعوای دیشبی همش یه خواب بوده
 هرچند
 ما با هم زندگی نمیکنیم
 با هم هم هیچ‌وقت دعوامون نمیشه

 

 

 

 عشقبازی به همین آسانی ست ...

  که گلی با چشمی
          بلبلی با گوشی
                 رنگ زیبای خزان با روحی
                           نیش زنبور عسل با نوشی

 کار همواره باران با دشت
           برف با قله کوه
                   رود با ریشه ی بید
                           باد با شاخه و برگ
 ابر عابر با ماه
         چشمه ای با آهو
                 برکه ای با مهتاب
                           و نسیمی با زلف


 دو کبوتر با هم
          و شب و روز طبیعت با ما

 

   عشقبازی به همین آسانی ست ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   7:39 بعد از ظهر 
نامه ای به خدا
 

 دلم هوای نوشتن کرده بود امروز
 باد و بارانی بود اندرون دلم
 و صدای چند کلاغ و جير جيرک
 کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن
 خب ...
اين از اين
 برای که بنويسم حالا ؟
 تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟
 يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد
 پر شدم از شوق برای نوشتن
 دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم :
 سلام محبوب من ...
 چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی
 صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی می شود
 هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد
 خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
 آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش
 تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی
 معشوق صبور من ...
 می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب می آيی به پيشم
 دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد
 رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 مثل آتش داغی و مثل آب شفاف
 اگر تو نبودی تو معنی نداشت
 تو تمام توی منی
 اگر می بينی چشمم به در می ماند
 نه اينکه يادم رفته تو هستی
 که می دانم هستی در کنارم
 منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی
 و برود
 و بگويد کسی نيايد .
 معبود من ...
 اگر ديدی روزی کسی در کنارم بود
 خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم
 مگر نه اينکه تو در زيبايی هايی

 گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست
 مطلوب من ...
 سرم را گاهی بگير بين بازوانت
 نکند يادت برود که سخت نيازمند توام
 من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
 تو بايد مرا بارور کنی
 از تمام خواستن هايم
 تو خيلی خوبی
 برای کسی که دوستت دارد
 و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد
 مهربان من
 می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟

 چرا نشود
 راستی يادت نرود
 آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
 ((  چون می دانی
 گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم
 يک توی
کوچکتر را به من بده
 تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو  ))
 تو چقدر مهربانی
 مواظب خودت باش
 …...
 نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
 خدا خودش ياد دارد

 کاش جوابش را بدهد
 ندهد هم می دانم که می خواند
 چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد
 ........
 باز ساعت گذشته از نيمه
 خواب می چسبد به آدم
 خوابی با نفس های عميق …
 

2 رویاهای سایه روشن در   12:51 بعد از ظهر 
بوسه در تاریکی
 

      

  دوست داشتن ؛ خيلی شبيه احتياج داشتن است

 يک جور احتياج داشتن مفرط

 و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است

 چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...

 و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !

 نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !

 يکبار ...  نیمه شب ... از او پرسيدم :

 -  چرا منو دوست داری ؟

 و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد

 و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،

 بوسه های عاشقانه در تاریکی ،

 شنیدن نفسهای هوسناک ،

 و لذت بردن از یک گناه .

 همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد

 گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است

 آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند

 و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست

 يا آدم ها خيلی احمق شده اند

 و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم

 من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم

 و اين عميقا تاسف بار است .

 .....

  

 خيلی بد است

 گاهی آدم  دلش می خواهد از خودش فرار کند

 از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد

 به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست

 به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند

 به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور

 مدتی می گذرد

 اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند

 اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود

 همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود

 همانی می شود که نمی خواست باشد

 دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت

 چيزی که گمشده هميشگی اوست

 به تنهايی می گريزد و باز

 خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند

 باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد

 باز در خم کوچه ای ؛

 کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد

 تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد

 مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده  ((‌ دوستت دارم ))‌ را تکرار می کنند

 و شاید در لحظه ای کوتاه

 آدم بدون اينکه خودش بفهمد

 در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است

 رها شود

 آری ...  اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   1:14 قبل از ظهر 
زمزمه
 

   

   شاید باید آغوشت را فراموش کنم

   اینجا شمشادها خیلی کوتاه است ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   7:26 بعد از ظهر 
23 سال گذشت ...
 

 تمام بودن ما در برابر ابدیت لحظه‌ای بیش نیست !!

     

  زمان به سرعت می گذرد ... 

 نهمین روز برج سرطان ...

 من امشب وارد بيست و چهارمین سال زندگيم مي شوم

 و باز هم مثل هر سال احساسات يكروزگي خودم را مرور مي كنم

 احساسم ذره اي تغيير نكرده و روحم مثل هميشه در درك گفته هاي تو عاجز مانده !!!

 بيست و سه سال از اين اتفاق مي گذرد ...

 و من هنوز هم درك نكرده ام كه چرا انسانها معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !!

 کودکی را به خاطره سپردم ،

 نوجوانی را پشت سر نهادم ،

 به جوانی رسيدم ،

 حربه ی کودکيم اشک و حربه ی نوجوانيم فغان بود ،

 اما ....

 اکنون در برابر تو حربه ای ندارم .

 اما نه ...

 كمي بيشتر كه فكر مي كنم نقطه هاي روشني در ذهنم احساس مي كنم

 و صداي ضربان قلبم را مي شنوم كه بلندتر شده

 انگار وجود نزديك تو را به من گوشزد مي كنند .

 و من باز هم متوجه مي شوم كه تنها مسبب احساس دوري از تو و احساس خلاء خودم بوده ام !!

 هر سال در اين روز بيش از هر روز ديگری به يادت خواهم بود ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   10:9 بعد از ظهر 
سرآغاز ...
 

 و در آغاز هیچ نبودیم ...  و سپس نیز هم !

 

2 رویاهای سایه روشن در   7:57 بعد از ظهر 
 
* صفحه اصلی *
@ مکاتبه با سایه روشن @
آرشیو
... و این منم ...
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها
از هرجایی بخواهم مینویسم
بدون مرز
هرچند بی ربط !
هرچند بی معنی !
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست ، من هستم
او می خواهد ، من میخواهم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر
...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
تعجب نکن ...
من ... دیوانه ام !

... یادش بخیر قدیما ...
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
دوستان
خلوت دل
  استاد شهرام ناظری
  سایت رسمی پرسپولیس
  زمزمه های دلتنگی
  یادداشتهای همینجوری
  دکتر مهدی رادمهر
  ندا
  به وقت گرینویچ
  آوای آزاد
  عشق شیشه ای
  به نام دل
  Really Love
  خاله سوسکه
  رنگ خدا
  من و مرد در اینه
  ندای عشق
  زمزمه با خدا
  پرسپولیسی ها بیان تو
  عاشقانه
  مسافر کوچه ی تنهایی
 
 

 SAYEH <bgsound <tr> <td height="11" style="border-left: 1px solid #3c3c3c" ></td> </tr> </table> </div> <div style="clear: both;">&#160;</div> </div> </center> </div> </body> </html>