تبليغاتX
سایه روشن
سایه روشن
در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است
رسالت ...
 

 hossein panahi - حسین پناهی

   و رسالت من این خواهد بود

              تا 2 استکان چای داغ را

                       از میان دویست جنگ خونین

               به سلامت بگذرانم

     تا در شبی بارانی

      آنها را

         با خدای خویش

                 چشم در چشم هم

              نوش کنیم ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   6:2 بعد از ظهر 
اینجا همه چیز مرتبه !
   

گاهی وقتا حس میکنم زندگی مثل صحنه ی حسّاس فیلم می مونه! استرس داشته باشی ، فحش بدی ، هیجان داشته باشی ، دعا کنی یا  بالا و پایین بپّری فرقی توی نتیجه نداره ، از قبل همه چیز مشخصّه!   باید نگاه کرد ، تخمه شکوند و  لذّت برد ...  این روزا حداقل چیزایی که مطمئنم ندارم، دل و دماغن، تصمیم گرفتم همه مشتریهای بانکو  آب میوه مهمون کنم، هر جایی که اونا بگن ...

********************** 

(مردم سالاری دینی):   شما رو نمی‌دونم ولی من اگه یه روزی بخوام برم رای بدم، به کسی رای میدم که بهونه بهتری برا بدبختیام باشه !  امیدوارم، قبل از اینکه بمیرم، روزی رو ببینم که تو فضایی صمیمی‌تر و با آزادی بیان بیشتر بتونیم همدیگه رو مسخره کنیم !

 **********************

خیلی جالبه، تو اخبار شنیدم نرخ بیکاری تو ایران به 9 درسد کاهش پیدا کرده !

منم پیش بینیم با توجه به باشگاه های بدنسازی که جدیداً تاسیس شده همین بود

آخ اگه مجلس با طرح خانه عفاف موافقت میکرد احتمالاً الان بیکاری فلج شده بود ...

 ********************** 

یه وقتایی از بس عشق، اینور و اونور، کم و زیاد میشه، آدم یادش میره داره به کی خیانت میکنه!

خدایا فرصت خیانتو به همه آدما به یه اندازه عطا کن، بقیشو بذار به عهده وجدان و عرضه شون

 **********************

(اصلاحیه):   در صفحه سوم به اشتباه،  این کتاب به پدر و مادرم تقديم شده، که ضمن عذرخواهی، اين کتابو به همسرم که در حقیقت زحمات اصلی رو اون کشیده تقدیم می کنم، امیدوارم هر جا هست سالم باشه و میخوام بدونه که من و مانی همیشه منتظرش میمونیم ...

 **********************

 -  خیلی خوشحالم، با اینکه هیچی از شیمی حالیم نبود، بین اون همه، منو برا اون کار آزمایشگاهی انتخاب کردن ...

 -  عزیزم این جور جاها بیشتر تأکیدشون رو فیزیکته تا شیمیت، آخرشم برا زیستت مشکل درست میکنن و میندازنت بیرون ...

 **********************

(خاطرات جنگ):    عادت کرده بودیم از پشت هوای همو داشته باشیم ولی دشمن از جلو حمله میکرد ...

 ********************** 

برنده خوش شانسِ امسالِ کارمند نمونه شهرداری، آقای محسن خوشبخت، از شهرداری منطقه سه، دعوت میکنیم تشریف بیارن بالا

-  ایشون 6 ماه پیش اخراج شدن ... !

(صدای جمعیت: گردونه رو بچرخون ، گردونه رو بچرخون ...  )

 **********************

(از اون نظر):    چرا اینقد نگرانی ؟ دیدی که دکتر گفت طوری نیست، تا آخر شب هم احتمالاً مرخصش میکنن، اینقد خودتو اذیت نکن...

- نه بابا، نگران این نیستم که، میترسم به این قسمت جومونگ  نرسم...

 **********************

(جامعه):  -  خانوم میتونم کمکتون کنم ؟

  -  برو بچه جون خجالت بکش من همسن مادرتم...

********************** 

(اینم بقیه پولت):    هر چی دلشون میخواد به عنوان بقیه پول به آدم میندازن آدامسای سوپر مارکتیو تا جایی که میتونستم تو دهنم نگه داشتم تا احساس نکنم گولم زده، جاهایی که فک میکردم ممکنه زخم شه رو با چسبایی که از داروخونه به عنوان بقیه پولم گرفته بودم پوشوندم...
حداقل میتونم خوشحال باشم که قصابی به اندازه کافی پول خورد داشت، وگرنه برا اینکه پولم حروم نشه معلوم نبود الان به عنوان بقیه پولم داشتم کجای گوسفندو میخوردم...

 **********************

(تفاهم):    - عجله داریا، یکم صبر کن، پسردار شیم، اگه پسرمون باهوش و خوشتیپ بود، با هم ازدواج میکنیم، باشه ؟

 - باشه عزیزم ...

 ********************** 

  -  آره، خلاصه چند وقته خيلی ناراحتم

  -  نيلو،‌ به نظر من هيچکس لياقت اشکای تو رو نداره و کسي که چنين ارزشی داره باعث اشک ريختن تو نميشه.

  -  آره،‌ راست مي‌گی، ببين سعيد تو خيلی خوب حرف ميزنی

  -  اِ اِ، جدی ميگی ؟ ببين به نظر من شروع به فکر کردن شروع به تحليل رفتن تدريجيه پس بيا با هم بگذريم از راههاي بي‌نقشه، در ضمن فک مي‌کنم انقلاب ما انفجار نور بود ...

 ********************** 

 -  سلام آقا، مشکلی پيش اومده ؟

 -  بله، ماشين خراب شده.

 -  من دانشجوي برقم، اين دوستم هم دانشجوی مکانيک، هر کمکی بخواين مي‌تونيد رو ما حساب کنيد ...

 -  گواهينامه داريد ؟

 -  نه .

 -  پس لطف کنيد هل بديد ... !

 ********************** 

 دوستانمون پنج دقیقه از برنامه نود رو آماده کردن، میریم میبینیم، برمیگردیم و با ادامه پیامهای بازرگانی در خدمتتون هستیم ... !

 ********************** 

(پی نوشت):   داشتم به نوشتن مطلبی فک میکردم که عمقش از طولش بیشتر باشه،
 در نهایت به تساوی رضایت دادم ... !

 

 

2 رویاهای سایه روشن در   8:28 بعد از ظهر 
دنیای کوچک یک دیوانه ... !
 

به نام اهورا مزدا

آفریدگار دانش و خرد

آسمانم ابریست

بهارم بی برگ

پرستوهای سرزمینم سیمانی اند

قلبها آهنی

دفتر اینترنتی ام را دوست دارم

اینجا

کلمات حدو مرز ندارند

تفکرات اندازه و سقف ندارند

آزادندو رها

ازهرجایی بخواهم مینویسم

هر چند بی ربط !

هر چند بی معنی !

مهم این است که میخواهم و  میتوانم

پس مینویسم ...

از همه جا و همه کس

بدون مرز

مرزها خطوطی هستند که فقط به درد جغرافیا میخورند

ذهنم مثل اسب رام نشده ای در دشت را میماند

سرکش !

اما رام شدنی !!

" هیچ کس "  نمیتواند راه را بر این اسب سرکش سد کند

برایم بن بست وجود ندارد

من خدا را دارم

 او هست ... من هستم

او میخواهد ... من میخواهم

خدایم را دوست دارم

او چون نور در قلبم جاریست

این را خودش به گوشم رسانده

برای پرستش او به قلبم بازمیگردم

که خانه ی اوست

نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ای دیگر !!     

آدمی موجود عجیبیست

به هر شرایطی عادت میکند

بی تفاوتم ...

خسته بودم

بی تفاوت شدم

وای بر کسی که دچارش شود

بی تفاوتی را میگویم !

سوال هرچه باشد جواب یک چیز است

" مهم نیست "

وچه درد بزرگیست

اگر دیگر چیزی مهم نباشد !

البته انگار کمی غبار اغراق بر توصیفاتم نشسته

گاهی مهم است

اما " گاهی" هیچ دردی را درمان نمیکند ...

تعجب نکن دوست من

تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم

اگر بی درنگ حرکت میکنم

تعجب نکن ...

من ... دیوانه ام !

 

2 رویاهای سایه روشن در   10:58 بعد از ظهر 
تنهایی ...
 

   بعضيا حتی کسيو ندارن تا بهش خیانت کنن ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   9:49 بعد از ظهر 
پیروان آیین کهن ...

 

   

 

اینك ما می‌ستاییم جان  و  وجدان  و  هوش  و  روان  و  فـروهـر

ما نخستین پیروان آیین کهن ...  ملتی كه نیاكان او از دیرباز چنین نیایش می‌كرده‌اند كه:

 «  بادا  گفتار آرام  بر جهان ،  بادا  كامروایی بر جهان  ،  بادا  آبادانی بر جهان  »

خجسته باد بامداد نوروز خجسته پی ...

 

 

2 رویاهای سایه روشن در   10:1 بعد از ظهر 
نیاز ...
  

     

 اتاق خالیست

 و سرد

 مثل یخچالی که بو گرفته

 و من , پشت لختم را لمانده ام به دیوار

 دیوار هم لمیده به من

 پشت به پشت ،  سرد سرد

 آدم که تنها باشد , غصه ها مثل مورچه از سر و تنش بالا می روند

 هی گاز می گیرند

 مورچه های زرد تیره با کله های بزرگ

 پشتم را می سابم به دیوار

 پشتم می خارد

...

 چیزی نمی خواستم از تمام دنیا

 دنیای به این بزرگی

 دنیای قد تمام قبرستان ها و زایشگاه ها

 و چیزهایی که بینشان است

 می خواستم کمی قدم بزنم با او

 با اوکه مهربان بود و لبخند , روی لبانش چسبیده بود و حتی

 با بوسه های محکم هم از لبانش جدا نمی شد

 او , عصاره خواسته های من بود

 نجواهایمان ساده نبود

 ساکت بود

 ساکت بودنمان تهی نبود

 سرشار بود

 نگاهمان پل بود  و حرف هایمان اشاره

  و می دانستم

....

 خدا نکند عادت کنم به گفتن

 بود , رفت , حیف

 نمی دانم معنایشان را

 گنگ است

 گنگ است و آزارم میدهد

 یک استکان چای ریخته ام برایش

 که بیاید

 و دستهایم

 که ته مایه حرارت وجودم را دمیده ام در آن

 بر گرد استکان چای

 که مبادا

 چای سرد شود

 آخر او , چای سرد دوست نداشت

 ومن , دانه دانه حبه های قند را

 تعارفش می کردم و او

 بچه گانه و سبک , می خندید

 می آید مگر نه ؟

 راه را خوب بلد است

 و چای هم که داغ است

 تا وقتی که من زنده باشم و او

 چای داغ دوست داشته باشد

 و مرا

...

 مورچه ها همه اتاق را پر کرده اند

 پلک هایم سنگین است

 می ترسم از خواب

 می ترسم از کابوس مردن لابه لای مورچه ها

 می ترسم از اینکه چای سرد شود

 و  تنم

 و او .. هنوز نیامده باشد

 عادت نمی کنم به واژه های تلخ

 تا او هست

 شیرینم

 او هست

 و من , سرشارم از حبه های قند

 از دور دست ها صدای خنده اش را می شنوم

 و زمزمه اش را

 شاید

 برای گوشی دیگر

 که نزدیک لبهای سرخش

 به کمین شکار واژه هایش ایستاده

 و او , مثل آنوقت ها

 ترانه می خواند

 و لابه لای ترانه هایش

 ریز

 می خندد

...

 رنگ پوستم پریده

 مثل تمام خواب خوشم

 مثل گنجشکی که همیشه روبروی پنجره اتاقم با جفتش قرار می گذاشت

 چیزهای خوب زود می پرد

 و وقتی هم پرید

 اوج می گیرد تا آن دور ها , دور تر از انتهای کوچه

 دور تر از انتهای آسمان

 از استکان چای , بخار بلند می شود

 و من

 اوج می گیرم به سقف اتاق

 به جایی که ترک های نمناک دارد

 و سوراخ هایی ریز برای عبور

 اولین باریست که پرواز را نمی خواهم

 کاش می شد قدم بزنم

 با او

 و هر دو

 و شاید او بر شانه هایم

 پرواز کنیم

 اما

 دیگر انگار

 چای

 سرد شده است

 افسوس  ...

 می دانم او

 چای سرد

 دوست ندارد

 و

 مرا

 نیز ....

 ..  

2 رویاهای سایه روشن در   10:10 بعد از ظهر 
رهایی ...
    

  دوباره سیاهی و تباهی

 سردی زندگی و تاریکی و ظلمت عجیب با تمام وجودش بر گلویم چنگ انداخته

 گویی می خواهد تمامم کند دیگر

 اما ..

 اما من در انقلابی خود خواسته خودرا رهایی می بخشم

 تا باز کجا تن خسته ام رادر زیر چنگال اهریمنیش باز یابم ..

 

2 رویاهای سایه روشن در   12:33 بعد از ظهر 
تلخون ...

  

 

 مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
 روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
 یک جایی شبیه دل خودش ،
 کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
 کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
 دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
 خیابان ساکت بود ،
 فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
 در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
 صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
 هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
 مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
 صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
 مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
 خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
 اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
 مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
 معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
 به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
 گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
 فاطمه باز هم خندیده بود ،
 آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
 برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
 تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
 آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
 رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
 مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
 حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
 پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
 یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
 پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
 صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
 - داداش سیگار داری؟
 سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
 نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
 چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
 - پولام .. پولاااام ،
 صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
 - بیچاره ،
 - پولات چقد بود ؟
 - حواست کجاست عمو ؟
 پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
 جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
 برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
 بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
 دل برید ،
 با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
 ...
 - پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
 چشمهاشو باز کرد ،
 صبح شده بود ،
 تنش خشک شده بود ،
 خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
 در بانک باز شد ،
 حال پا شدن نداشت ،
 آدم ها می آمدند و می رفتند ،
 - داداش آتیش داری؟
 صدا آشنا بود ، برگشت ،
 خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
 چشم ها قلاب شد به هم ،
 فرصت فکر کردن نداشت ،
 با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
 - آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
 جوان شناختش ،
 - ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
 پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
 افتاد روی زمین ،
 جوان دزد فرار کرد ،
 - آییی یی یییییی
 مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
 دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
 - بگیریتش .. پو . ل .. ام
 صدایش ضعیف بود ،
 صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
 - چاقو خورده ...
 - برین کنار .. دس بهش نزنین ...
 - گداس؟
 - چه خونی ازش میره ...
 دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
 دستش داغ شد
 چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
 سرش گیج رفت ،
 چشمهایش را بست و ... بست .
 نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
 همه جا تاریک بود ... تاریک .
 .........
 همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
 - یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
 همین ،
 هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
 نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
 مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
 بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
 انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
 شاید فاطمه هم مرده باشد ،
 شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
 کسی چه میداند ؟!
 کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
 زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
 قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
 قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست ...

 

2 رویاهای سایه روشن در   11:5 بعد از ظهر 
موشواره ... !!

سال  mouse  مبارک

 

2 رویاهای سایه روشن در   1:15 بعد از ظهر 
 
* صفحه اصلی *
@ مکاتبه با سایه روشن @
آرشیو
... و این منم ...
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادند و رها
از هرجایی بخواهم مینویسم
بدون مرز
هرچند بی ربط !
هرچند بی معنی !
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست ، من هستم
او می خواهد ، من میخواهم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر
...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
تعجب نکن ...
من ... دیوانه ام !

... یادش بخیر قدیما ...
دی 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
دوستان
خلوت دل
  کارشناس ارشد تحقیقات آموزشی
  سایت رسمی پرسپولیس
  زمزمه های دلتنگی
  یادداشتهای همینجوری
  دکتر مهدی رادمهر
  ندا
  به وقت گرینویچ
  آوای آزاد
  عشق شیشه ای
  به نام دل
  Really Love
  خاله سوسکه
  رنگ خدا
  من و مرد در اینه
  ندای عشق
  زمزمه با خدا
  پرسپولیسی ها بیان تو
  عاشقانه
  مسافر کوچه ی تنهایی
  استاد شهرام ناظری
 
 

 SAYEH <bgsound <tr> <td height="11" style="border-left: 1px solid #3c3c3c" ></td> </tr> </table> </div> <div style="clear: both;">&#160;</div> </div> </center> </div> </body> </html>