X
تبلیغات
سایه روشن

  

آشنای مـن ...

اینک من می مانم و تو و هزاران کلمه که پشت قلم صف کشیده اند و مـن در می مانم ابتدا از کدامشان استفاده کنم !

مگر نه اینکه اینک دیگر من نیستم که می نویسم ،

اوست ...

اویی که از هر بند و زنجیر واقعیت رزومره در امان است ،

اویی که گسست نمی تواند و هزاران هزار بار از من بهتر و شریفتر و پاک تر است .

او که خود خود خود من است .

دلم هوایت را می کند ، جــان می کنم و رنج می برم ...

جان کندن !

( سیدابراهیم نبوی / بوی تمشک وحشی )

 

 

رویاهای سایه روشن در سه شنبه 31 اردیبهشت1392 |

 

 آدم بايد از دوست داشتن به جاهای خوبتری برسد ،

 به جاهای بالاتر ، به ياد گرفتن و بزرگ شدن ، به نميدانم کجا ها ...

 و اگر نتوانست ؛ پا برهنه به بيابان بزند ، به کوه بزند ، به باران ...

 موهایش را بزند ،

 بکند از آدمها و برود خودش را گم و گور کند ،

 برود يک غاری پيدا کند و توش هزار هزار سال خودش را به مردن بزند ،

 یا اصلا هیچ کاری نکند ، یک ساعت بگیرد توی دستش و رد ِ پدر سوز ِ ثانیه ها را دنبال کند .

 خالی ...

 

 

رویاهای سایه روشن در سه شنبه 17 اردیبهشت1392 |

  


مسـت کـرده اسـت کوچـه از بـوی بهار نارنـج هـا

.

.

.

زیـر پایـم می لغـزد !



رویاهای سایه روشن در چهارشنبه 4 اردیبهشت1392 |

 

 

 

وحشتناک ‌ترین نوع دلتنگی ، دلتنگ شدن برای کسانی ست که دیگر نیستند !

وجود ندارند ، نمی شود رفت دیدشان ، نمی‌ شود نگاه ‌شان کرد ، در آغوش‌ شان گرفت ‌...

شماره‌ شان را گرفت و صدای‌ شان را شنید حتی ...

دل مادرم برای پدر و مادرش تنگ شده بود امسال ... خیلی تنگ ...

آن ‌قدر که سال‌ تحویل را کنارشان ، کنار مشتی خاک  سر کرد ...

و من نمی‌ فهمم ...

نمی فهمم چه کار باید کرد وقتی دلت برای کسی که دیگر نیست تنگ می شود ...

 

 

رویاهای سایه روشن در جمعه 30 فروردین1392 |

 

   

 

توی این اتاق خالی

که دیوارش را عکس های آدم ها پوشانیده

و لیوان چای نیم خورده مانده روی میز

و بر پنجره اش پرده ای سفید کشیده

و تختی هست و بخاری همیشه روشن

و کتابهای در هم ریخته و بر هم آویخته

و لباس های اتو خوردهء  ناپوشیده

حرفهایم را برای چه کسی زمزمه کنم ؟

که بفهمد چیزی را از بین هزاران چیزش ... ؟

توی این خیابان دراز

که از اینسو تا آنسویش مسافر نوروزی ریخته

و چراغ های رنگارنگ  بر سر در مغازه ها  آویخته

و صدای بوق و فحش در هم آمیخته

حرفهایم را برای چه کسی فریاد کشم ؟

که بفهمد یک کلمه اش را از بین هزاران جمله اش ... ؟

های ابرها که می گذرید این روزها و بارانی ندارید در دامن ،

های عمری که می گذری و حاصلی نداری جز سوختن ،

و ای آدمهایی که می گذرید و چیزی نمی ماند از شما به جا جز بوی تن ،

خسته ام  از  تمامتان  به خدا

خستـه ام  از عـذاب  این  بودن ...

 

 

رویاهای سایه روشن در شنبه 10 فروردین1392 |

 

   دلم  باندازه  همان  سه  نقطه هایی  شده

   که  در  پایان  نوشته هایم  جا  خوش  می کنند ...

 

 

رویاهای سایه روشن در یکشنبه 20 اسفند1391 |


آخرين مطالب
» ...
» آدمی دیگر بباید ساخت ...
» بهـــار ...
» دلتنگی ...
» آدم ها ...
» ...
» سکوت حوالی نیمه شب ...
» در باب کلافگی و آشوب ...
» دور اما چه قشنگ ...
» در مورد دوست داشتن ...