همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته بیگانه می یابد ...

 

 

رویاهای سایه روشن در دوشنبه ۱۴ دی۱۳۹۴ |

 

   

 

 خیابان آشنای آدم نمی‌شود، مگر این که یک بار پای پیاده گزش کند .

 حتی اگر هزار بار از توی خیابان رد شده باشی، به قدر یک بارِ پیاده نمی‌شناسی اش که کجایش گل ‌فروشی دارد و کجایش سنگکی ،

 درخت‌هایش چقدر از پیاده ‌رو سرک کشیده‌اند توی سواره ‌رو ،

 چشم چند تا از چراغ‌ هایش بی‌نور است ،

 پله ‌ی جلو دری‌ اش کجاست برای نشستن و خستگی در کردن ،

 چند تا پنجره‌ اش دل را پر می‌ دهد تا قصه‌ها ،

 چند جای جوی آبش هوس پریدن می‌اندازد به جان آدم ،

 پیاده‌ روی کدام طرفش پا را می‌کشد طرف خودش

 ...

 این که خیابان است این جور ، آدمیزاد دیگر جای خود دارد .

 آدمیزاد را هزار بار هم که از جسم و روحش عبور کنی ، آشنای تو نمی‌شود .

 آدمیزاد را باید پیاده گز کرد تا آشنای آدم شود ...

 

 

رویاهای سایه روشن در پنجشنبه ۱۲ آذر۱۳۹۴ |

 

  

 

راست و دروغ خوابهایم را نمی دانم .. اما عجیب است این که کسی خواب آدمی "دیگر"  را ببیند ، بی آن که او را در واقعیت دیده باشد !

چیزی شبیه یک آدم مجازی ...

گمانم باید باور کنیم که نه فقط راحت زندگی و عادت بشری ، که طبیعت انسانی هم دارد با پیشرفت تکنولوژی تغییر می‌کند .

مفهوم رابطه ، مفهوم دلتنگی ، مفهوم کابوس و رویا حتی ... همه "دیگر" شده‌اند.

خواب آدم ندیده‌ای را دیدن شاید آنها را که تکنولوژی را هنوز در ماشین ظرفشویی جدید تر و اتومبیل سریع‌ تر خلاصه می‌بینند فقط بخنداند !

و معاشقه حتی ...

چه می‌دانم .. شاید روزی ، شبی نه چندان دیر و دور، به دلبرکی در آن‌سوی سیم‌ها و کلیدها عشق بورزیم .

به کیفیتی که هنوز نمی‌شناسیم .

و شاید معشوق‌ مان را هیچ‌گاه نبینیم ...

شاید گمشده‌ی انسان ، بهشت موعودش هم چنین باشد ...

 

 

رویاهای سایه روشن در پنجشنبه ۱۴ آبان۱۳۹۴ |

 

  

 

خوب نیست آدم یک مدت خیلی طولانی نباشد بعد برگردد و بنویسد "مثل هوای قبل از باران ... "

اما چه میشود کرد .

مثل هوای پیش از باران ٬ دم کرده ... ابری ... مرطوب ... شرجی ...

 

 

رویاهای سایه روشن در چهارشنبه ۶ آبان۱۳۹۴ |

  

  شب مهر

  خبري از جيرجيرك ها نيست .

  منم و ماه

  و ماشين هايي كه بيگاه از اين خيابان مي گذرند ...

 

 

رویاهای سایه روشن در دوشنبه ۲۰ مهر۱۳۹۴ |

 

  

 

خیلی دلم می‌خواست آدم مهمی توی موسیقی باشم ...

دلم می‌خواست موسیقی فیلم بسازم ...

اما فقط دلم می‌خواست .

با اینکه از موسیقی سر در نمی‌آوردم . نه اینکه سر در نیاورم ، به سبک خودم از آن ها سر در می‌ آوردم .

آن‌ ها را کشف می‌کردم ، دسته‌ بندی‌شان می‌کردم ، همه چیز را به آن ربط می‌دادم  …

تویِ جوانی دلم خواست پیانو یاد بگیرم . گران‌ بود و پولش را نداشتم . به‌همین خاطر هیچ‌ وقت سمتش نرفتم .

به‌ جای آن نرم‌ افزار خواندم !

هیچ ربطی نداشت . از همین بی‌ ربطی ماجرا خوشم می‌آمد . بعد هم بی ربط تر توی یک بانک شروع به‌ کار کردم .

توی همان جوانی که فکر می‌کردم باید آدم مهمی در موسیقی بشوم، در مجله‌ای به نقل از یک آهنگساز خواندم اگر می‌خواهید از موسیقی لذت ببرید

هیچ‌ وقت به سمت آن نروید .

شاید بهترین حرفی بود که می‌توانست من را از یادگیری موسیقی دور کند .

البته این حرف را یک‌ بار دیگر از یک سوسیس ‌فروش هم شنیدم .

می‌گفت از وقتی سوسیس می‌فروشد دیگر طعم سوسیس را دوست‌ ندارد !

محبوب‌ ترین قطعات ، بی‌کلام‌ هاست ...

می‌شود همه کس و همه ‌چیز را به آن ربط داد . سرِ کار ، تویِ خانه ، تویِ خیابان ...

می شود هر روز صبح در طول مسیر با سربالایی و سراشیبی آهنگ‌ها را تغییر داد .

سراشیبی برای وقتی که پیانو گوش می‌دهم و سر بالایی برای گوش دادن به کمانچه ...

گاهی هم مسیرم را دورتر می‌کنم . وقت‌هایی که یک قطعه را روی تکرار گذاشته‌ام و دلم نمی‌خواهد تمام شود .

انگار که بتوانی جوری بی‌ربط تمام آدم‌ های دنیا را به‌ هم ربط بدهی تا آدمی را پیداکنی که با تمام نت ها همخوانی دارد .

چقدر خوب شد که توی جوانی آن جمله را خواندم ...

یاد نگرفتن موسیقی خیلی خوب است !

شاید به قیمت پیدا کردن آدمی که یکباره وسط خیابان روبرویت می‌ ایستد و ربط عجیبی به  تمام نت ها دارد ...

 

 

رویاهای سایه روشن در چهارشنبه ۸ مهر۱۳۹۴ |


آخرين مطالب
» بیگانه ...
» پیاده باید رفت ...
» روز چهاردهم ...
» بی گاه ...
» ...
» یادمان یادی دور دست ...
» و خدایی در این نزدیکی ...
» ...
» حسی که میدانم ...
» باد ما را با خود خواهد برد ...