آدمهای ساده را دوست دارم

 بوی ناب آدم میدهند ...

 ساده که می‌شوی همه چیز خوب می‌شود ،

 خودت ،

 غمت ،

 مشکلت ،

 غصه‌ات ،

 هوای شهرت ،

 آدم‌های اطرافت ،

 حتی دشمنت ...

 ساده که باشی همیشه در جیبت شکلات پیدا می‌شود ،

 همیشه لبخند بر لب داری ،

 بر روی جدول های کنار خیابان راه می روی ،

 زیر باران، دهانت را باز می‌ کنی و قطره‌ قطره می ‌نوشی ،

 آدم برفی که درست می‌ کنی شال گردنت را به او می ‌بخشی  ...

 ساده که می ‌شوی

 حجم نداری ، جایی نمی‌ گیری ،

 زود به ‌یاد می‌ آیی و دیر از خاطر می‌ روی ،

 ساده که می ‌شوی

 کوچک می ‌شوی ،

 توی دل هر کسی جا می‌ شوی  ...

 

 

رویاهای سایه روشن در پنجشنبه 27 آذر1393 |

 

   

 

میزی برای کار ، کاری برای تخت

 تختی برای خواب ، خوابی برای جان

 جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

 یادی برای سنگ

   این بود زندگی   ♫ ) ...

 

 

رویاهای سایه روشن در یکشنبه 23 آذر1393 |

 

   


آنسوتر که بنگری زنی مستخدم را میبینی 

... که چشمانش نومیدانه رد هر پایی را می پاید که کفشی گل آلود به پای دارد 

***  

چشمان پیرمردی  که شبانگاهان کارتنی همخوابه اش است 

. و  روزها در جوی آب  اقبالش را می جوید  

... نومیدانه آسمان را می پاید و با هر رعدی لرزه ای بر جانش می نشیند  

 ***

چشمان پسری  با آن نگاه حریصانه اش 

که از هر جامه ضخیمی هم روزنی خواهند یافت

 ، برجستگی اندام زنی را می پاید 

 ... که خیس شدن زیرباران برجسته تر می نمایدش 

*** 

چشمان دخترک که آن گوشه زیرباران ایستاده   ـ و خمار همه را می پاید ـ 

... که گویی همگان را  به چتری برای تنش می خواند 

*** 

و مردی تنها که  ـ  چه می دانم ...  شاید من باشم شاید هم تو  ـ 

چه باران بیاید چه نیاید با نگاهی پر از درد و غم 

عشق را در هر سرابی به جستجو می نشیند 

 ... تا که باز در تنهایی تنهایش بنشیند به انتظاری جانکاه 

  ...  انتظار ...  این یار دیرینش 

 

 

رویاهای سایه روشن در پنجشنبه 15 آبان1393 |

 

   بگو :  من  پناه  می جویم  به  پروردگار  آدمیان ...   (سوره ناس/۱)

 

 

رویاهای سایه روشن در چهارشنبه 30 مهر1393

 

 


آفتاب می تابد ،

می تابد رختی از نور بر تنم ،

داغ  ،

مثل حسی که توی رگ هایم می دود ،

می دود  ،

مثل دختر بچه ای که بادبادکش را باد برده است ،

تند ،

مثل طعم فلفلی که وقتی حواسم پرت است توی ظرف سوپ می پاشد ،

می پاشد ،

قطره های باران را ابر مهربان بر صورتم ، عصر جمعه ی مهر ماه  ،

مهر ...

آفتاب هست و باران هست و تو نیستی و انگار هیچ چیز هست و همه چیز نیست ،

داغ می دود ، تند می پاشد ،

دل توی دلم نیست ، دلم نیست ، تو نیستی و این اشتراک نامطلوب تازیانه می زند به پشت پلک های بسته ام ،

کاش آفتاب می بارید و باران می تابید و  تو بودی ،

اگر اینجور ، ناجور بود ، همه چیز جور بود ،

آی مهربانی که به تو  اخم کردن نمی آید ،

لجبازی ات در پشت پنهان کردن خنده هایت مور مور می کند ،

زیر بارانی یا که آفتاب  یادت نرود چترت را ببری ؛

نمی خواهم خدا از آن بالا ببیندت ،

آخر ، خدا هم مثل من ، زود  عاشق می شود ...

 

 

رویاهای سایه روشن در جمعه 4 مهر1393 |

 

  

 

 نگاهم به روی میز می افتد ..

 گوشه ای ، شاخه گلی سرخ  

  ـ خشکیده و رنگ پریده ـ

  آن سو تر ، شکلاتی بمانند قلب   

   ـ کرمها درش حمله ور ـ 

 و به گوشه ای دیگر ، کارتی  

   ـ جملاتی منقوش بر آن ـ ؛

 ....

چشمان خسته ام را می بندم و خود را به هجوم بی امان خاطرات  می سپارم  ...

 

 

رویاهای سایه روشن در شنبه 15 شهریور1393 |


آخرين مطالب
» آدمهای ساده را دوست دارم ...
» ...
» پاییزانه ...
» ...
» حوالی پس کوچه های نبودنت ... (نوشته ای بی مخاطب)
» ... Brutal Memories
» زندگی ٬ ابدیت و کمی آنور تر ...
» سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من ...
» نشخوار ذهن ...
» شب ...