![]() |
سایه روشن |
![]() |
| در روشنای نیمروز بصیرت ، انسانی ست که در سایه روشن خویشتن بهیمی و خویشتن خدایی خویش ایستاده است |
|
رسالت ...
|
|
و رسالت من این خواهد بود تا 2 استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آنها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
6:2 بعد از ظهر
|
|
اینجا همه چیز مرتبه !
|
گاهی وقتا حس میکنم زندگی مثل صحنه ی حسّاس فیلم می مونه! استرس داشته باشی ، فحش بدی ، هیجان داشته باشی ، دعا کنی یا بالا و پایین بپّری فرقی توی نتیجه نداره ، از قبل همه چیز مشخصّه! باید نگاه کرد ، تخمه شکوند و لذّت برد ... این روزا حداقل چیزایی که مطمئنم ندارم، دل و دماغن، تصمیم گرفتم همه مشتریهای بانکو آب میوه مهمون کنم، هر جایی که اونا بگن ... ********************** (مردم سالاری دینی): شما رو نمیدونم ولی من اگه یه روزی بخوام برم رای بدم، به کسی رای میدم که بهونه بهتری برا بدبختیام باشه ! امیدوارم، قبل از اینکه بمیرم، روزی رو ببینم که تو فضایی صمیمیتر و با آزادی بیان بیشتر بتونیم همدیگه رو مسخره کنیم ! ********************** خیلی جالبه، تو اخبار شنیدم نرخ بیکاری تو ایران به 9 درسد کاهش پیدا کرده ! منم پیش بینیم با توجه به باشگاه های بدنسازی که جدیداً تاسیس شده همین بود آخ اگه مجلس با طرح خانه عفاف موافقت میکرد احتمالاً الان بیکاری فلج شده بود ... ********************** یه وقتایی از بس عشق، اینور و اونور، کم و زیاد میشه، آدم یادش میره داره به کی خیانت میکنه! خدایا فرصت خیانتو به همه آدما به یه اندازه عطا کن، بقیشو بذار به عهده وجدان و عرضه شون ********************** (اصلاحیه): در صفحه سوم به اشتباه، این کتاب به پدر و مادرم تقديم شده، که ضمن عذرخواهی، اين کتابو به همسرم که در حقیقت زحمات اصلی رو اون کشیده تقدیم می کنم، امیدوارم هر جا هست سالم باشه و میخوام بدونه که من و مانی همیشه منتظرش میمونیم ... ********************** - خیلی خوشحالم، با اینکه هیچی از شیمی حالیم نبود، بین اون همه، منو برا اون کار آزمایشگاهی انتخاب کردن ... - عزیزم این جور جاها بیشتر تأکیدشون رو فیزیکته تا شیمیت، آخرشم برا زیستت مشکل درست میکنن و میندازنت بیرون ... ********************** (خاطرات جنگ): عادت کرده بودیم از پشت هوای همو داشته باشیم ولی دشمن از جلو حمله میکرد ... ********************** برنده خوش شانسِ امسالِ کارمند نمونه شهرداری، آقای محسن خوشبخت، از شهرداری منطقه سه، دعوت میکنیم تشریف بیارن بالا - ایشون 6 ماه پیش اخراج شدن ... ! (صدای جمعیت: گردونه رو بچرخون ، گردونه رو بچرخون ... ) ********************** (از اون نظر): چرا اینقد نگرانی ؟ دیدی که دکتر گفت طوری نیست، تا آخر شب هم احتمالاً مرخصش میکنن، اینقد خودتو اذیت نکن... - نه بابا، نگران این نیستم که، میترسم به این قسمت جومونگ نرسم... ********************** (جامعه): - خانوم میتونم کمکتون کنم ؟ - برو بچه جون خجالت بکش من همسن مادرتم... ********************** (اینم بقیه پولت): هر چی دلشون میخواد به عنوان بقیه پول به آدم میندازن آدامسای سوپر مارکتیو تا جایی که میتونستم تو دهنم نگه داشتم تا احساس نکنم گولم زده، جاهایی که فک میکردم ممکنه زخم شه رو با چسبایی که از داروخونه به عنوان بقیه پولم گرفته بودم پوشوندم... ********************** (تفاهم): - عجله داریا، یکم صبر کن، پسردار شیم، اگه پسرمون باهوش و خوشتیپ بود، با هم ازدواج میکنیم، باشه ؟ - باشه عزیزم ... ********************** - آره، خلاصه چند وقته خيلی ناراحتم - نيلو، به نظر من هيچکس لياقت اشکای تو رو نداره و کسي که چنين ارزشی داره باعث اشک ريختن تو نميشه. - آره، راست ميگی، ببين سعيد تو خيلی خوب حرف ميزنی - اِ اِ، جدی ميگی ؟ ببين به نظر من شروع به فکر کردن شروع به تحليل رفتن تدريجيه پس بيا با هم بگذريم از راههاي بينقشه، در ضمن فک ميکنم انقلاب ما انفجار نور بود ... ********************** - سلام آقا، مشکلی پيش اومده ؟ - بله، ماشين خراب شده. - من دانشجوي برقم، اين دوستم هم دانشجوی مکانيک، هر کمکی بخواين ميتونيد رو ما حساب کنيد ... - گواهينامه داريد ؟ - نه . - پس لطف کنيد هل بديد ... ! ********************** دوستانمون پنج دقیقه از برنامه نود رو آماده کردن، میریم میبینیم، برمیگردیم و با ادامه پیامهای بازرگانی در خدمتتون هستیم ... ! ********************** (پی نوشت): داشتم به نوشتن مطلبی فک میکردم که عمقش از طولش بیشتر باشه،
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
8:28 بعد از ظهر
|
|
دنیای کوچک یک دیوانه ... !
|
|
به نام اهورا مزدا آفریدگار دانش و خرد آسمانم ابریست بهارم بی برگ پرستوهای سرزمینم سیمانی اند قلبها آهنی دفتر اینترنتی ام را دوست دارم اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادندو رها ازهرجایی بخواهم مینویسم هر چند بی ربط ! هر چند بی معنی ! مهم این است که میخواهم و میتوانم پس مینویسم ... از همه جا و همه کس بدون مرز مرزها خطوطی هستند که فقط به درد جغرافیا میخورند ذهنم مثل اسب رام نشده ای در دشت را میماند سرکش ! اما رام شدنی !! " هیچ کس " نمیتواند راه را بر این اسب سرکش سد کند برایم بن بست وجود ندارد من خدا را دارم او هست ... من هستم او میخواهد ... من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ای دیگر !! آدمی موجود عجیبیست به هر شرایطی عادت میکند بی تفاوتم ... خسته بودم بی تفاوت شدم وای بر کسی که دچارش شود بی تفاوتی را میگویم ! سوال هرچه باشد جواب یک چیز است " مهم نیست " وچه درد بزرگیست اگر دیگر چیزی مهم نباشد ! البته انگار کمی غبار اغراق بر توصیفاتم نشسته گاهی مهم است اما " گاهی" هیچ دردی را درمان نمیکند ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام !
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
10:58 بعد از ظهر
|
|
تنهایی ...
|
|
بعضيا حتی کسيو ندارن تا بهش خیانت کنن ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
9:49 بعد از ظهر
|
|
پیروان آیین کهن ...
|
|
اینك ما میستاییم جان و وجدان و هوش و روان و فـروهـر ما نخستین پیروان آیین کهن ... ملتی كه نیاكان او از دیرباز چنین نیایش میكردهاند كه: « بادا گفتار آرام بر جهان ، بادا كامروایی بر جهان ، بادا آبادانی بر جهان » خجسته باد بامداد نوروز خجسته پی ...
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
10:1 بعد از ظهر
|
|
نیاز ...
|
|
اتاق خالیست و سرد مثل یخچالی که بو گرفته و من , پشت لختم را لمانده ام به دیوار دیوار هم لمیده به من پشت به پشت ، سرد سرد آدم که تنها باشد , غصه ها مثل مورچه از سر و تنش بالا می روند هی گاز می گیرند مورچه های زرد تیره با کله های بزرگ پشتم را می سابم به دیوار پشتم می خارد ... چیزی نمی خواستم از تمام دنیا دنیای به این بزرگی دنیای قد تمام قبرستان ها و زایشگاه ها و چیزهایی که بینشان است می خواستم کمی قدم بزنم با او با اوکه مهربان بود و لبخند , روی لبانش چسبیده بود و حتی با بوسه های محکم هم از لبانش جدا نمی شد او , عصاره خواسته های من بود نجواهایمان ساده نبود ساکت بود ساکت بودنمان تهی نبود سرشار بود نگاهمان پل بود و حرف هایمان اشاره و می دانستم .... خدا نکند عادت کنم به گفتن بود , رفت , حیف نمی دانم معنایشان را گنگ است گنگ است و آزارم میدهد یک استکان چای ریخته ام برایش که بیاید و دستهایم که ته مایه حرارت وجودم را دمیده ام در آن بر گرد استکان چای که مبادا چای سرد شود آخر او , چای سرد دوست نداشت ومن , دانه دانه حبه های قند را تعارفش می کردم و او بچه گانه و سبک , می خندید می آید مگر نه ؟ راه را خوب بلد است و چای هم که داغ است تا وقتی که من زنده باشم و او چای داغ دوست داشته باشد و مرا ... مورچه ها همه اتاق را پر کرده اند پلک هایم سنگین است می ترسم از خواب می ترسم از کابوس مردن لابه لای مورچه ها می ترسم از اینکه چای سرد شود و تنم و او .. هنوز نیامده باشد عادت نمی کنم به واژه های تلخ تا او هست شیرینم او هست و من , سرشارم از حبه های قند از دور دست ها صدای خنده اش را می شنوم و زمزمه اش را شاید برای گوشی دیگر که نزدیک لبهای سرخش به کمین شکار واژه هایش ایستاده و او , مثل آنوقت ها ترانه می خواند و لابه لای ترانه هایش ریز می خندد ... رنگ پوستم پریده مثل تمام خواب خوشم مثل گنجشکی که همیشه روبروی پنجره اتاقم با جفتش قرار می گذاشت چیزهای خوب زود می پرد و وقتی هم پرید اوج می گیرد تا آن دور ها , دور تر از انتهای کوچه دور تر از انتهای آسمان از استکان چای , بخار بلند می شود و من اوج می گیرم به سقف اتاق به جایی که ترک های نمناک دارد و سوراخ هایی ریز برای عبور اولین باریست که پرواز را نمی خواهم کاش می شد قدم بزنم با او و هر دو و شاید او بر شانه هایم پرواز کنیم اما دیگر انگار چای سرد شده است افسوس ... می دانم او چای سرد دوست ندارد و مرا نیز .... .. |
|
2 رویاهای سایه روشن در
10:10 بعد از ظهر
|
|
رهایی ...
|
دوباره سیاهی و تباهی سردی زندگی و تاریکی و ظلمت عجیب با تمام وجودش بر گلویم چنگ انداخته گویی می خواهد تمامم کند دیگر اما .. اما من در انقلابی خود خواسته خودرا رهایی می بخشم تا باز کجا تن خسته ام رادر زیر چنگال اهریمنیش باز یابم ..
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
12:33 بعد از ظهر
|
|
تلخون ...
|
|
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی |
|
2 رویاهای سایه روشن در
11:5 بعد از ظهر
|
|
موشواره ... !!
|
![]() سال mouse مبارک
|
|
2 رویاهای سایه روشن در
1:15 بعد از ظهر
|
|
* صفحه اصلی * @ مکاتبه با سایه روشن @ آرشیو |
| ... و این منم ... |
به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد اینجا کلمات حدو مرز ندارند تفکرات اندازه و سقف ندارند آزادند و رها از هرجایی بخواهم مینویسم بدون مرز هرچند بی ربط ! هرچند بی معنی ! برایم بن بست وجود ندارد من خدارا دارم او هست ، من هستم او می خواهد ، من میخواهم خدایم را دوست دارم او چون نور در قلبم جاریست این را خودش به گوشم رسانده برای پرستش او به قلبم بازمیگردم که خانه ی اوست نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ی دیگر ... تعجب نکن دوست من تعجب نکن اگر بی مرز مینویسم اگر بی درنگ حرکت میکنم تعجب نکن ... من ... دیوانه ام ! |