امروز  تصمیم گرفتم  آنقدر  زنده  بمانم

 تا مردن  همه  کسانی  را ، که  روزی  حاضر  بودم  برایشان  بمیرم ،  ببینم ...

 

 

رویاهای سایه روشن در پنجشنبه 30 مرداد1393 |

 

 

 چیز زیادی توی ذهنم نیست برای نوشتن . مدتی ست این دو آهنگ مدام توی ذهنم تکرار می شود .

 اولی حس و حال ِ این سال هاست و دومی هم برای کسی ست که بالاتر از زندگی ام است .

این دو آهنگ گوشه ای از نوشته هایی ست که در ذهنم است و حس این روزها ...

 

چونی بی من - همایون شجریان

قلعه ی سنگین تنهایی –  فرامرز اصلانی

 

 

 

رویاهای سایه روشن در چهارشنبه 22 مرداد1393 |

 

  

آدمی که حرف ‌های خوب می زند یا جمله‌ های قشنگ می‌ نویسد یک فرشته نیست ،

این آدم هم یک آدم است.

شاید یک آدمِ خیلی معمولی . خیلی معمولی تر از خیلی از آدم‌ ها .

شاید دارد تلاش می‌ کند برای رسیدن به خوبی‌ ها ،

شاید هم آدمِ بدی باشد !

وقتی همه ی تعریف ‌ها نسبی‌ هستند «خوب بودن» یا «بد بودن» چه معنایی دارد ؟

آدمی که واژهء «خوب» را خیلی «خوب» ادا می‌ کند یا خیلی «خوب‌تر » می‌ نویسد، شاید اصلا یک آدمِ «خوب » نباشد .

اگر آدمی بر فرضِ محال یک « فرشته » بود، هیچ‌ گاه بر روی زمین فرود نمی ‌آمد و اگر هم اشتباهن به این‌ جا تبعید

می‌شد دلیلی برای ماندگار شدن نداشت .

زمین با تمام زیبایی ‌ها ، شگفتی‌ ها و اعجازش ، آلوده است و هیچ انسانی را گریزی از این آلودگی ‌ها نیست ،

بعضی زیاد ، بعضی کم ، بعضی هم خیلی کم ‌تر ...

 

 

رویاهای سایه روشن در شنبه 4 مرداد1393 |

 

 

 

شب ...

اتفاق عجیبی ست !

تاریکی .. سکوت .. آرامش ..

سوغاتی های شبن .

ولی کافیه دلت با شب قهر باشه ،

بی خوابی .. گریه .. دل تنگی .. حسرت ..

خیلی ها شب رو زمانی برای استراحت می دونن . بعضی ها هم زمانی برای خنک شدن هوا و تفریح و گردش ،

شب زمانیه که قیافه ها زیباتر میشن ،

زمانیه که همه تنها میشن و این تنهایی رو با یه فیلم ، یه کتاب ، صحبتی کوتاه یا طولانی پشت تلفن یا یه رابطه جنسی

پر می کنن .

زمانیه که فکر ها پر از خالی میشن یا از خالی پر میشن ،

شب  معجزهء  عجیبیه ...

پایان خیلی از شروع ها و شروع خیلی از بی پایان ها ،

شب که میشه کم کم اونایی که باید برن میرن  و تو می مونی و خودت ،

با یه دنیا  آرزو زود به خواب میری یا با هزار آرزو می ترسی شب رو تنها سحر کنی ،

تو تنهایی شب حتی گریه هم یه حس دیگه ای داره ،

وقتی می خوابی و دوست داری صبح که پا میشی هیچی مثل همیشه نباشه ...

شب ، تاریکی ، تنهایی ، سکوت  ...

قشنگ ترین شروع  و تلخ ترین پایان ها ...

تکرار خاطرات ...

تکرار با هم بودن ها ...

 

 

رویاهای سایه روشن در سه شنبه 31 تیر1393 |

      

 نوشته ها مدرک های خوبی هستند

 آنها با تمام قدرت درد سال های گذشته را یادآور می شوند

 و گوشزدت می کنند که

 نگذار گذر روزها و سال ها دردت و رنجت را از کسی پاک کند ...

 

 

رویاهای سایه روشن در چهارشنبه 18 تیر1393 |

 

  

 

توی کوچه ها قدم می‌ زنم . کار هر شب من این است. تماشای پنجره‌ها، پنجره‌ های روشن، سایه‌ های پشت پرده‌ها،

چراغ‌ های خاموش ... ماجراهای زیادی در حال اتفاق افتادن است . بعضی‌هایش هنوز شروع نشده ، بعضی‌هایش هم

تمام شده‌است . گاهی وقت‌ ها هم، خودم پشت پنجره‌ام، شاید کسی توی خیابان قدم بزند، شاید من را پشت پنجره

ببیند. شاید به این فکر کند که آیا ماجرای این آدمی که پشت پنجره ایستاده ‌است تمام شده؟ آیا ماجرایش شروع نشده؟

آیا اتفاقی در حال رخ دادن است ... ؟

از خانه ی همسایه بوی غذا می ‌آید، نگاهم همینطور بی‌ هوا  افتاده بود روی پنجره . من فقط کنجکاو بودم ببینم این بوی

چه غذاییست! باد وزید و پرده رفت کنار ، دختری با گیسوان بلند و باز، با لباسی بنفش، شاید هم سورمه ای یا آبیِ تیره،

من هیچوقت بلد نیستم این‌ همه رنگ‌ های توی دنیا را با اسمشان حفظ کنم ! باد ایستاد و پرده افتاد . بوی چه غذایی

بود ؟  گشنه‌ام . باد ایستاد و همه چیز از یادم رفت ...

 

 

رویاهای سایه روشن در سه شنبه 27 خرداد1393 |


آخرين مطالب
» زندگی ٬ ابدیت و کمی آنور تر ...
» سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من ...
» نشخوار ذهن ...
» شب ...
» گذر زمان ...
» چراغهای خاموش ...
» این همه تصویر .. این همه یاد ..
» آغوش ...
» آدمی دیگر بباید ساخت ...
» حال خوب ...