X
تبلیغات
سایه روشن

 

   

 

دوستی قدیمی و خوب برام ایمیل فرستاده که  فلانی ، من  وبلاگتو  می خونم ، الان  توی یه ساختمون مهمم ،

نوشته هاتو بچه ها می خونن  میگم این دوست من بوده ، خیلی خوبه که می نویسی  .

دلم براش تنگ شده .  ده یازده سالی هست ندیدمش .

می خوام براش ایمیل بزنم  :

-  فلانی ، رفیق عزیز ...

همیشه می ترسیدم از اینکه روزی تنها نوشته ها و نشانه ها پیوند دهنده روابط  آدم ها باشد ،

حالا تو شادی از نوشتن من ، من هم باید شاد باشم از خواندن تو ، دل خوش کنیم  به همین ...

خب بیا قراری بگذاریم  و برویم قهوه خانه و لبی به چای تر کنیم  و از خواندن چشم ها  و  نوشتن حرف ها بر گوش هم

لذت ببریم ، نه تو توی ساختمان مهمت و من توی اتاق متروکم  .

دریغا که می دانم هیچکداممان فرصت نداریم ...

 

 

رویاهای سایه روشن در سه شنبه 19 فروردین1393 |

  

 

ساعتی خریده ام که تیک تیک نمی ‌کند عقربه‌  ثانیه شمارش ،

همینطور نرم  و یکنواخت می چرخد .

قبلن از صدای تیک تیک ساعت خوابم نمی‌ برد ، حالا از نگاه کردن به این چرخش یکنواخت ...

هیچ صدایی نمی‌ آید !  سکوت ...

عقربه ای که همینطور یکنواخت می‌ چرخد ،

و شومینه ای روشن که با تمام روشنی اش هیچ صدایی ندارد !

حالم خیلی خوب است .

ایمان دارم که تو  هم خوبی ...

ایمان داشتن حال  آدم  را خوب می‌ کند .

 

 

رویاهای سایه روشن در یکشنبه 11 اسفند1392 |

  

 چگونه می توان به تاول های پا گفت تمام مسیر طی شده اشتباه بود ؟

 

 

رویاهای سایه روشن در چهارشنبه 23 بهمن1392 |

 

  

 

فکر می کنم به آدمها، به رفتارهایشان، به زندگی هایشان، به اینکه چقدر از دل هم بی‌خبرند.

از کنارِ هم عبور می‌‌کنند. تن ‌شان به تنِ هم می‌خورد، کنارِ هم می‌نشینند و گاهی همینطور اتفاقی گپی هم می زنند .

–  هوا چقدر سردِ !

–  آره زمستون سردی شده امسال ...

و زندگی همینطور ادامه دارد. صبح تا شب و شب تا صبح همینطور ادامه دارد و تمام هم نمی‌شود.

یکی می‌میرد، یکی به دنیا می‌آید.

خانمِ ایکس، آقای ایگرگ را دوست دارد. اما هیچوقت این جسارت را نداشته است که به او بگوید.

چند بار جلوی آینه به خودش خیره شده ، چند بار خواسته یک ‌طوری سر حرف را باز کند. سرِ حرف باز شده است اما هنوز

به نیمه نرسیده از سیاست و سینما و ورزش سر در آورده است.

مسخره است. حرف، حرف، حرف، از همه چیز جز آن چیز که باید حرفش زده شود .

آقای ایگرگ خانم ایکس را دوست دارد. همیشه دنبال بهانه ای برای حرف زدن با اوست، از فوتبال دیشب گرفته تا قسمت

آخر فلان سریال ...  حرف، حرف، حرف ...

آقای ایگرگ نمی‌تواند بیشتر از یکی دو دقیقه به چشم‌های خانمِ ایکس نگاه کند، اگر بیشتر نگاه کند ضربان قلبش آنقدر

تند می‌شود که نفسش می‌گیرد.

-  من عاشقِ این فیلمم !

 آقای ایگرگ با تمام وجود دلش می‌خواست می‌توانست به جای این جمله ی احمقانه و تکراری ، برای یکبار هم که شده

بگوید: خانمِ ایکس، من دوستت دارم، می‌فهمی؟

- امروز چه برف قشنگی اومده آقای ایگرگ نه ؟ درختا رو ببینید .

خانم ایکس، آرزو می‌کرد کاش زبانش می‌گرفت و به جای این جمله ی لوس، برای یکبار هم که شده می‌گفت :

آقای ایگرگِ عزیز، تو خیلی دوست‌داشتنی هستی و من فکر می‌کنم بیشتر از همه ی آدم‌هایی که می‌تونن دوستت

داشته باشن، دوستت دارم .

آدم‌ها هیچ ‌وقت از حالِ دل هم با خبر نمی‌ شوند ...

زمان همینطور تند می‌گذرد و آدم ها همینطور الکی مشغول مسخره بازی‌ های خودشانند.

هیچ‌ وقت آن‌ کاری که باید انجام شود، انجام نمی‌شود.

آدم‌ها به تماشای فیلم می‌نشینند و در سکوت اشک می‌ریزند و  بغض می کنند و توی حمام آواز می‌خوانند.

آقای ایگرگ فکر می‌‌کند شاید هفته ی بعد که از سفر برگردد فرصتی برای گفتن احساسش با خانم ایکس مهیا شود .

یک فرصت ناب و استثنایی .

خانم ایکس از تنهایی خسته شده است، فکر می‌‌کند یک زن نباید به مردی بگوید که دوستش دارد،

احساس می‌کند اینطوری غرورش جریحه‌دار می‌شود. (حالش از واژهء جریحه‌ دار بد می‌شود، از این واژه متنفر است).

هفته‌ها می‌گذرد و آقای ایگرگ بارها از سفر بر‌میگردد ولی هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

آقای ایگرگ احساس می‌کند خانمِ ایکس هیچ علاقه‌ای به او ندارد. خانمِ ایکس هم کلافه است.

ما‌ه ها و سال‌ها می‌گذرد و می‌گذرد. این داستانِ لعنتی هم تمام نمی شود .

آدم‌ها همینطور از کنار هم عبور می‌کنند. مثل ماشین‌ ها که از کنار هم عبور می‌کنند، مثل اردک‌ ها که از کنار هم عبور

می‌کنند، مثل مورچه‌ها …

-  سلام، چه هوای سردی شده !

-  سلام، آره همینطوره ...

 

 

رویاهای سایه روشن در شنبه 12 بهمن1392 |

 

 

آدمِ تنها ، انگشت نماست ...

انگشت نما بودن یعنی توی چشم بودن .

یعنی با انگشت نشانش می‌دهند که هی ، طفلکی تنهاست .

بعد آدمِ تنها ، می‌رود یک گوشه قایم می‌شود .

اصلن چه کسی گفته آدمی که با «تنهایی‌اش» هست ، آدمِ تنهاست !؟

«تنهایی» هم برای خودش هویتی دارد .

آدم با تنهایی‌اش حرف می‌زند ، می‌خوابد ، بیدار می‌شود ، قدم می‌زند ، غذا می‌خورد ، دعوا می‌کند ...

بعد یکی می رسد به آدم می‌گوید:  – هی رفیق ، تو هنوز تنهایی ؟

خب آدم چی جوابش را بدهد ؟ هی توضیح بدهد که فلان و بهمان ؟

بعد آن یکی بگوید :  – اینا همش حرفه !

آدم که خسته می‌شود مستقیم می‌رود توی غارِ تنهایی‌اش .

قبلش یک نان سنگگ و یه تکه پنیر و چند برگ ریحان هم می‌خرد .

آدمِ تنها ، عاشقترین آدم دنیاست !

حالا چرا و چگونه ‌اش بماند برای بعد ...

 

 

رویاهای سایه روشن در دوشنبه 30 دی1392 |

 

 

 

صبح که از خواب بیدار می شوم سمفونی دلنواز قطره های باران که روی نورگیر اتاق همنوازی می کنند با فریادهای

گزارشگر والیبال تلویزیون در هم می آمیزد و راه گوشم را پیدا می کند.

غلت میزنم توی رختخواب، از این پهلو به آن پهلو، سعی میکنم روی صدای چک چک قطره های باران تمرکز کنم

تصور می کنم زیر باران قدم می زنم و خیس می شوم ، مثل بچگی ها فارغ از ترس اسیدی بودن باران و مسمومیت !

کمی سرما توی وجودم رخنه می کند ... زیر پتو جمع می شوم .

ساز کوبه ای باران روی شیشه ضرب گرفته است که فریاد گزارشگر ته مانده های خواب را از سرم می پراند ،

ست پنجم شروع شده و ما چهار امتیاز از ایتالیا جلو هستیم .

کورمال کورمال خودم را جلوی تلویزیون می رسانم و پهن می شوم روی زمین ،

چه حس خوبی است بعد از مدتها زندگی در «خانه» !

خیره می شوم به صفحه تلویزیون ،

هنوز هم صدای باران می آید ...  غرق می شوم در باران ...  باران یعنی عشق ...

یاد « آوین » می افتم ... عروس 17 ساله ... دیشب اتفاقی ماجرا را خواندم .

آوین در کردی یعنی «عشق» ...

چرا عشق را کشتند ؟ چه کسی عشق را می کشد که ما کشتیم ؟

مادر صدایم می کند که صبحانه آماده است ... به خودم می آیم .

هنوز باران می بارد ...

والیبال تمام شده است و ما از غولی به نام ایتالیا بردیم !

اخبار ساعت نه برای هزارمین بار چهره ی خندان ظریف را نشان می دهد ، گزارشگر از محکومیت عملیات انتحاری در

عراق می گوید و هیچکس از عشق نمی گوید ، از آوین ...

امروز صبح خوبی است ، باران می بارد ، ایتالیا را بردیم ، ظریف لبخند می زند و زندگی ادامه دارد ...

اما بدون عشق ...

نوشته ای از چهارشنبه بیست و نهم آبان 92)


 پی نوشت :  ماجرای آوین را  اینجا  بخوانید .

 

 

رویاهای سایه روشن در سه شنبه 17 دی1392 |


آخرين مطالب
» آدمی دیگر بباید ساخت ...
» حال خوب ...
» ...
» چیزهایی که نمی دانیم ...
» می شود بی صدا عاشق شد ...
» زندگی ادامه دارد ...
» درخت خرمالو ...
» گمگشته ی این راهیم ...
» دل تنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند ...
» عبور ...