من فکر می کنم خــدا باید مهربان باشد ...

شاید هم یک مرد چاق باشد ، که می خندد ،

و البته خیلی کم .

اما گاهی عصبانی می شود !

خدا باید یک جایی همین نزدیکی ها باشد ، مثلا می تواند شبها توی تخت خوابم باشد یا همین حالا که می نویسم کنار دستم نشسته باشد ،

به نظرم خدا آدم خوبیست ... اما وقتی ناراحت است نباید نزدیکش شد و به زور اصرار کرد و چیزی ازش خواست .

به نظرم خدارا باید رها کرد ،

باید فرصت داد به خدا ،

تا بیاید ... بشنود و بخواهد ...

تا او نخواهد نمی شود و من باور دارم ، اگر صادق باشی و صبور و سالم او دقیقا همانی را می خواهد که تو می خواهی .

و شاید رمز روزگار همین باشد .

به نظرم خدا باید شبیه پدرم باشد ، یا مادرم ، یا تمام دوستهایم ...

نمی دانم ...

باید شبیه همه آدمها باشد ... همه حرفها ... همه چیزها ... همه عشق ها ...

خدا  باید  چاق  و مهربان  باشد ...

 

 

رویاهای سایه روشن در یکشنبه ۱ شهریور۱۳۹۴ |

 

  چه فایده دارد نوشتن؟  وقتی تصمیم میگیری که سکوت کنی  و  فراموش

  حال خراب و نوشتنم در رابطه ای تنگاتنگ هستند ...

 

 

رویاهای سایه روشن در شنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۴ |

 

    

  

 یکنفر هست که مرا دوست دارد ..

 یکنفر آن دورها ،  پشت دیوارهای بلند شهر رویا

 یا شاید ، همین نزدیکیها ، زیر پونه های وحشی لب چشمه

 یا آن بالاها ، پشت همین ابرهای از باران خالی شده تابستان

 یا ، شاید این زیرها ، زیر ساقه های خم شده برنج ، بعد از یک طوفان شدید !

 بلاخره هست یکنفری که مرا دوست دارد ..

 یکنفر که مثل همه هست و مثل هیچکسی نیست

 شاید چشمانش سیاه باشد یا آبی ، شاید هم سبز تیره با رگه های بنفش

 با ابروانی نیمه پر ، کمانی  و  شاید هم صاف و نازک

 با گونه های سرخ و گاهی صورتی  و  برجسته ، شاید هم کمی برجسته

 می دانم که گیسوانش بلند است ، بلند ، مثل موج ، و شاید هم موجی کوتاه

 پوستش رنگ پریده است ، پوستش بوی پرتقال می دهد ، اینطور حس می کنم ، می شنومش 

 می دانم  یکنفر هست ، مرا به نبودنش بیم نده ، من ایمان دارم ... 

 او می آید از جاده ای که خاکش بوی نعنا می دهد و از آسمانش باران ریز می بارد 

 نیمه شبی که کنج اتاق زیر نور مهتاب خوابم برده بود دیدمش ،

 در هاله ای از مه و نور ...

 زیبایی اش را نمی دانم چقدر بود ، ولی زیبا بود و زیباتر از آن این بود که یکنفر بود که مرا دوست می داشت 

 نمی دانم ، مانده ام که من باید می رفتم یا او باید می آمد ، فراموشی ام را نمی بخشم

 ولی می دانم که هست ، و ایمان دارم به بودنش ... 

 مرا دوست دارد و من نیز تنها کسی هستم که او می داند ، که  من ، دوستش دارم ،

 و من ، برای او ، همانی هستم که او ، می گوید :

 یکنفر هست که مرا دوست دارد و من ، همان ، یکنفر هستم ، 

 چقدر حس شیرین و چسبناکیست ، حسی شبیه خرمالو 

 صدایش می آید ...

 اسم مرا می داند و .. می خواند ، نرم و ساده ، دل انگیز و شاد ، مثل ..  نسیم 

 می آید یا باید بروم ؟

 باز انگار وقت خوابیدن است

 فراموشی ام  را  .. نمی .. بخشم  .

 

 

رویاهای سایه روشن در پنجشنبه ۱ مرداد۱۳۹۴ |

 

   

 

 یک روز باد آمد و تمام  نوشته هایم را با خود برد ...

 نگاهش که کردم خندید و گفت : همیشه باید منتظر آمدنم باشی ...

 یک روز نوشته هایت را ، یک روز خودت را ،  و آنوقت که زمانش برسد دوباره شروع خواهی کرد .

 یک روز باد آمد ...

 

 

رویاهای سایه روشن در شنبه ۲۰ تیر۱۳۹۴ |

 

 http://s6.picofile.com/file/8196744342/end34.jpg

 

 امروز

 می نشینم  کنار  برکه ای  در  بیرون  شهر

 و می شمارم  روزهایم  را

 از   " نه تیر شصت "   تا   " نه تیر نود و چهار "

 …

 یک چیزهایی می‌خواستم بنویسم ، نشد .

 این هم از سی و چهار سالگی  ...

 

 

رویاهای سایه روشن در سه شنبه ۹ تیر۱۳۹۴ |

 

  

 

 هر کسی باید یک نفر را در زندگی اش داشته باشد

 یک نفر که وقتی خطاهایت را شنید نگاه بالا به پایین نداشته باشد

 یک نفر که با خیال راحت علت بی خوابی ات را بهش بگویی و بعد مطمئن باشی در ذهنش برچسب نمیخوری  ...

 نصیحت نمی شنوی ...

 فحش هم نمیخوری !

 یک نفر که همیشه باشد ، همه جا حضور داشته باشد ،

 بتوانی در خفن ترین موقعیت زندگی ات بهش اس ام اس بزنی و بگویی دارم فلان غلط را می خورم !

 هر کسی باید در زندگی اش یک نفر را برای حرف هایی که به هیچکس دیگر نمی تواند بزند داشته باشد ،

 وگرنه باید ساعت نه شب زندگی اش را بپیچد توی کیسه ی زباله و بگذارد دم در .

 بخدا ...

 

 

رویاهای سایه روشن در چهارشنبه ۳ تیر۱۳۹۴ |


آخرين مطالب
» و خدایی در این نزدیکی ...
» ...
» حسی که میدانم ...
» باد ما را با خود خواهد برد ...
» In My Secret Life ...
» جایی برای حرف زدن ...
» ...
» رو رو که از این جهان گذشتی ...
» شب های چند قدم مانده به بهار ...
» به یاد صبحهای نیامده ...