آدمی که حرف ‌های خوب می زند یا جمله‌ های قشنگ می‌ نویسد یک فرشته نیست ،

این آدم هم یک آدم است.

شاید یک آدمِ خیلی معمولی . خیلی معمولی تر از خیلی از آدم‌ ها .

شاید دارد تلاش می‌ کند برای رسیدن به خوبی‌ ها ،

شاید هم آدمِ بدی باشد !

وقتی همه ی تعریف ‌ها نسبی‌ هستند «خوب بودن» یا «بد بودن» چه معنایی دارد ؟

آدمی که واژهء «خوب» را خیلی «خوب» ادا می‌ کند یا خیلی «خوب‌تر » می‌ نویسد، شاید اصلا یک آدمِ «خوب » نباشد .

اگر آدمی بر فرضِ محال یک « فرشته » بود، هیچ‌ گاه بر روی زمین فرود نمی ‌آمد و اگر هم اشتباهن به این‌ جا تبعید

می‌شد دلیلی برای ماندگار شدن نداشت .

زمین با تمام زیبایی ‌ها ، شگفتی‌ ها و اعجازش ، آلوده است و هیچ انسانی را گریزی از این آلودگی ‌ها نیست ،

بعضی زیاد ، بعضی کم ، بعضی هم خیلی کم ‌تر ...

 

 

رویاهای سایه روشن در شنبه 4 مرداد1393 |

 

 

 

شب ...

اتفاق عجیبی ست !

تاریکی .. سکوت .. آرامش ..

سوغاتی های شبن .

ولی کافیه دلت با شب قهر باشه ،

بی خوابی .. گریه .. دل تنگی .. حسرت ..

خیلی ها شب رو زمانی برای استراحت می دونن . بعضی ها هم زمانی برای خنک شدن هوا و تفریح و گردش ،

شب زمانیه که قیافه ها زیباتر میشن ،

زمانیه که همه تنها میشن و این تنهایی رو با یه فیلم ، یه کتاب ، صحبتی کوتاه یا طولانی پشت تلفن یا یه رابطه جنسی

پر می کنن .

زمانیه که فکر ها پر از خالی میشن یا از خالی پر میشن ،

شب  معجزهء  عجیبیه ...

پایان خیلی از شروع ها و شروع خیلی از بی پایان ها ،

شب که میشه کم کم اونایی که باید برن میرن  و تو می مونی و خودت ،

با یه دنیا  آرزو زود به خواب میری یا با هزار آرزو می ترسی شب رو تنها سحر کنی ،

تو تنهایی شب حتی گریه هم یه حس دیگه ای داره ،

وقتی می خوابی و دوست داری صبح که پا میشی هیچی مثل همیشه نباشه ...

شب ، تاریکی ، تنهایی ، سکوت  ...

قشنگ ترین شروع  و تلخ ترین پایان ها ...

تکرار خاطرات ...

تکرار با هم بودن ها ...

 

 

رویاهای سایه روشن در سه شنبه 31 تیر1393 |

      

 نوشته ها مدرک های خوبی هستند

 آنها با تمام قدرت درد سال های گذشته را یادآور می شوند

 و گوشزدت می کنند که

 نگذار گذر روزها و سال ها دردت و رنجت را از کسی پاک کند ...

 

 

رویاهای سایه روشن در چهارشنبه 18 تیر1393 |

 

  

 

توی کوچه ها قدم می‌ زنم . کار هر شب من این است. تماشای پنجره‌ها، پنجره‌ های روشن، سایه‌ های پشت پرده‌ها،

چراغ‌ های خاموش ... ماجراهای زیادی در حال اتفاق افتادن است . بعضی‌هایش هنوز شروع نشده ، بعضی‌هایش هم

تمام شده‌است . گاهی وقت‌ ها هم، خودم پشت پنجره‌ام، شاید کسی توی خیابان قدم بزند، شاید من را پشت پنجره

ببیند. شاید به این فکر کند که آیا ماجرای این آدمی که پشت پنجره ایستاده ‌است تمام شده؟ آیا ماجرایش شروع نشده؟

آیا اتفاقی در حال رخ دادن است ... ؟

از خانه ی همسایه بوی غذا می ‌آید، نگاهم همینطور بی‌ هوا  افتاده بود روی پنجره . من فقط کنجکاو بودم ببینم این بوی

چه غذاییست! باد وزید و پرده رفت کنار ، دختری با گیسوان بلند و باز، با لباسی بنفش، شاید هم سورمه ای یا آبیِ تیره،

من هیچوقت بلد نیستم این‌ همه رنگ‌ های توی دنیا را با اسمشان حفظ کنم ! باد ایستاد و پرده افتاد . بوی چه غذایی

بود ؟  گشنه‌ام . باد ایستاد و همه چیز از یادم رفت ...

 

 

رویاهای سایه روشن در سه شنبه 27 خرداد1393 |

  http://s5.picofile.com/file/8123575726/tasvir_yad_1.bmp

 

 

این روزها در کوچه های شهر من ، عطر بهار نارنج ، نسیمی ملایم  و  باران نم نم به من فهمانده است گریزی از

بهار نیست ... 

 هر پنجره ای را که باز میکنی انبوهی از گلهای نارنج و سوسوی چند پرتقال جا مانده روی درخت خود نمایی می کند . 

گویی خدا کشف حجاب کرده است بر روی هر درخت نارنج شهر !

 با خود میگویم  هی مرد این روزها بیشتر قدم بردار ، گامهایت را میهمان سینه خیابان کن، گویی کوچه های شهر حرف

میزنند با احساست ... 

چند کیلومتر آنطرف تر .. در حاشیه شالیزارهای سرسبز ، فقط کافیست تا از دست رفتن آفتاب صبر کنی ،

 غروب هنگام قورباغه های سرمست در تدارک یک اجرای شنیدنی از یک سمفونی اثر گذار هستند .

به شالیزار می روم تا دقايقي میهمان  آوازهای دسته جمعی شان باشم .

من باشم و هزار ساقه ی پای در آب كه با همين آوازها و شرجی هوا  قد ميكشند .

 در شهر من  درخت های نارنج  پیام آور بهارند و سمفونی قورباغه های عاشق ، غزل جاری زندگی ...

 خدا جان ...

از تو  ممنونم  كه گه گاه مرا كه فراموش میکنم حضورت را، ميهمان این همه عطر و شالی و شادمانی قورباغه های

شاليزارهای شمال میکنی ...

 

 

رویاهای سایه روشن در شنبه 27 اردیبهشت1393 |

  ..

 

آدم باید حواسش به آغوشش باشد .

نباید یادش برود در آغوش کشیدن چقدر خوب است .

آدم گاهی باید مادرش را در آغوش بگیرد ، مادر « شادی » ست .

آدم باید پدرش را در آغوش بگیرد‌ . شاید بیشتر از یکی دوبار پدر را در آغوش نگرفتم ، آن‌ هم سرسری و کوتاه ،

نمی‌دانم از سر خجالت بود یا چه !  باید بغلش کنم در سکوت ، حداقل برای یک‌ دقیقه ...

آدم باید دخترش را ، همسرش را ، پسرش را، محکم در آغوش بفشارد .

آدم اگر تنهای تنهای تنها هم که باشد ، باید یک درخت را سفت در آغوش بکشد .

شادی ، در آغوش آدم است .

درست اندازه ی آغوش هر آدمی که مال اوست ،

گاهی که آدم از خود بی‌خود می‌شود و هوایی ، شادی آدم را در آغوش میکشد و تنگ می‌فشارد .

آدم حواسش به آغوشش که باشد شادی همیشه هست .

چه باک از تن نحیف و پاهای دراز و سیخ غصه ...

 

 

رویاهای سایه روشن در پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 |


آخرين مطالب
» نشخوار ذهن ...
» شب ...
» گذر زمان ...
» چراغهای خاموش ...
» این همه تصویر .. این همه یاد ..
» آغوش ...
» آدمی دیگر بباید ساخت ...
» حال خوب ...
» ...
» چیزهایی که نمی دانیم ...