
آشنای مـن ...
اینک من می مانم و تو و هزاران کلمه که پشت قلم صف کشیده اند و مـن در می مانم ابتدا از کدامشان استفاده کنم !
مگر نه اینکه اینک دیگر من نیستم که می نویسم ،
اوست ...
اویی که از هر بند و زنجیر واقعیت رزومره در امان است ،
اویی که گسست نمی تواند و هزاران هزار بار از من بهتر و شریفتر و پاک تر است .
او که خود خود خود من است .
دلم هوایت را می کند ، جــان می کنم و رنج می برم ...
جان کندن !
( سیدابراهیم نبوی / بوی تمشک وحشی )

آدم بايد از دوست داشتن به جاهای خوبتری برسد ،
به جاهای بالاتر ، به ياد گرفتن و بزرگ شدن ، به نميدانم کجا ها ...
و اگر نتوانست ؛ پا برهنه به بيابان بزند ، به کوه بزند ، به باران ...
موهایش را بزند ،
بکند از آدمها و برود خودش را گم و گور کند ،
برود يک غاری پيدا کند و توش هزار هزار سال خودش را به مردن بزند ،
یا اصلا هیچ کاری نکند ، یک ساعت بگیرد توی دستش و رد ِ پدر سوز ِ ثانیه ها را دنبال کند .
خالی ...

مسـت کـرده اسـت کوچـه از بـوی بهار نارنـج هـا
.
.
.
زیـر پایـم می لغـزد !

وحشتناک ترین نوع دلتنگی ، دلتنگ شدن برای کسانی ست که دیگر نیستند !
وجود ندارند ، نمی شود رفت دیدشان ، نمی شود نگاه شان کرد ، در آغوش شان گرفت ...
شماره شان را گرفت و صدای شان را شنید حتی ...
دل مادرم برای پدر و مادرش تنگ شده بود امسال ... خیلی تنگ ...
آن قدر که سال تحویل را کنارشان ، کنار مشتی خاک سر کرد ...
و من نمی فهمم ...
نمی فهمم چه کار باید کرد وقتی دلت برای کسی که دیگر نیست تنگ می شود ...

توی این اتاق خالی
که دیوارش را عکس های آدم ها پوشانیده
و لیوان چای نیم خورده مانده روی میز
و بر پنجره اش پرده ای سفید کشیده
و تختی هست و بخاری همیشه روشن
و کتابهای در هم ریخته و بر هم آویخته
و لباس های اتو خوردهء ناپوشیده
حرفهایم را برای چه کسی زمزمه کنم ؟
که بفهمد چیزی را از بین هزاران چیزش ... ؟
توی این خیابان دراز
که از اینسو تا آنسویش مسافر نوروزی ریخته
و چراغ های رنگارنگ بر سر در مغازه ها آویخته
و صدای بوق و فحش در هم آمیخته
حرفهایم را برای چه کسی فریاد کشم ؟
که بفهمد یک کلمه اش را از بین هزاران جمله اش ... ؟
های ابرها که می گذرید این روزها و بارانی ندارید در دامن ،
های عمری که می گذری و حاصلی نداری جز سوختن ،
و ای آدمهایی که می گذرید و چیزی نمی ماند از شما به جا جز بوی تن ،
خسته ام از تمامتان به خدا
خستـه ام از عـذاب این بودن ...
دلم باندازه همان سه نقطه هایی شده
که در پایان نوشته هایم جا خوش می کنند ...